دیگه تمومه
و خدایی که در این نزدیکی ... مرا دوست دارد
وقتی نگاه بسته به در را ندید و رفت قلبم دوباره از همه عالم برید و رفت بی ادعا شکسته و غمگین چو برگ زرد- افتاد! تا نسیم نگاهش وزید و رفت او رفت و دل به چله نشینی بسنده کرد آری بساط مرثیه در خانه چید و رفت مانند کودکی که فراموش می کند دنبال یک عروسک تازه دوید و رفت اویی که بغض ثانیه ها را شکسته بود حتی صدای شرشرجان را شنید و رفت ماندیم گوشه ای به تمنای دیدنش همراه مرگ، آخر این خط پرید و رفت 10/1/88
نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت
21:21 توسط مجتبی نیک سرشت| |
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |


