تبليغاتX
دیگه تمومه

دیگه تمومه

و خدایی که در این نزدیکی ... مرا دوست دارد

و به احساس من لگد می­زد            اتفاقی که ماند در رحمم

دیزی سنگی شب درکه داخل معده ای که کرده ورم

دست در دست هم پیاده روی کوه را عصر جمعه گز کردن

بین صدها کروموزوم در من اثرانگشت توست روی بدن

دیزی آن شب چقدر سنگین بود تو مرا توی خانه ات بردی

روی تختت دراز افتادم آبلیموی تلخ می­خوردی/م

آچ مست بی­اراده یخ گشتن گوشه ی داغ بوسه هایت مات

پیرهن را تنت ندیدم و بعد تاج افتاد. های آقا کات!

رویم افتاد تلی از رودی و تو ای کاش پشت من بودی

می­کشیدم سیفون به عادت قبل غرق می­شد کروموزوم زودی

شکمم باد کرده از عشقت بوی خون می­دهد تمام تنم

قفل را می­شکستی و من.... /جیغ می­زد از فرط درد در ( دهنم)

حیف! توپی شدم میان شما            که به این اتفاق می لگدی

کاش مثل تمام قبلی ها جای دیزی ضمانتی سندی...

سوزنت را زدی به احساسم  باد این اتفاق خالی شد

معده ام عق زد اشتباهم را خون تراوید و دستمالی شد

مجتبی نیک سرشت مرداد 88

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 10:39 توسط مجتبی نیک سرشت| |

تخته سیاه

دستهایش را تا مچ داخل سطل برد و پیشانی همه­ی بچه های روبرویش را رنگ کرد.

- فکر نمی کنی برای این روستا یه تخته سیاه کافیه؟

باید رنگها را زودتر تمام می­کرد تا دستمزدش را از کارگردان بگیرد تا صاحبخانه وسایلش را از خانه­ی مادری­اش بیرون نیاندازد.

 

 

پر پر پرنده

- نمی خوام! اصلا کی گفته پر باید باز بشه تا بپریم. نمی شه با پر بسته پرید؟ نمی شه آنقدر بپری تا خسته بشی و با سر بخوری به لبه ی تختت و بیدار بشی و ببینی صبح باید می رفتی پادگان ولی ساعت دهه و حالا اگه بری باید کلاغ پر بری تا دم آسایشگاه ... آسایشگاه که نه جایی که مثل مرغها می خوابی که روی تخت زیر پتو میری و تا صبح به این فکر می کنی که کلاغه پرنزنه و تو با پر بسته که قراره حالا حالاها هم بازنشه دروغ بگی که من به زبون مادربزرگم سروازم. پرواز رو دوست ندارم. پرم رو باز نکنید. من پربسته می پرم.

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 14:5 توسط مجتبی نیک سرشت| |

تخته سیاه

دستهایش را تا مچ داخل سطل برد و پیشانی همه­ی بچه های روبرویش را رنگ کرد.

- فکر نمی کنی برای این روستا یه تخته سیاه کافیه؟

باید رنگها را زودتر تمام می­کرد تا دستمزدش را از کارگردان بگیرد تا صاحبخانه وسایلش را از خانه­ی مادری­اش بیرون نیاندازد.

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 14:4 توسط مجتبی نیک سرشت| |

قالب وبلاگ : قالب وبلاگ