دیگه تمومه
و خدایی که در این نزدیکی ... مرا دوست دارد
و به احساس من لگد میزد اتفاقی که ماند در رحمم دیزی سنگی شب درکه داخل معده ای که کرده ورم دست در دست هم پیاده روی کوه را عصر جمعه گز کردن بین صدها کروموزوم در من اثرانگشت توست روی بدن دیزی آن شب چقدر سنگین بود تو مرا توی خانه ات بردی روی تختت دراز افتادم آبلیموی تلخ میخوردی/م آچ مست بیاراده یخ گشتن گوشه ی داغ بوسه هایت مات پیرهن را تنت ندیدم و بعد تاج افتاد. های آقا کات! رویم افتاد تلی از رودی و تو ای کاش پشت من بودی میکشیدم سیفون به عادت قبل غرق میشد کروموزوم زودی شکمم باد کرده از عشقت بوی خون میدهد تمام تنم قفل را میشکستی و من.... /جیغ میزد از فرط درد در ( دهنم) حیف! توپی شدم میان شما که به این اتفاق می لگدی کاش مثل تمام قبلی ها جای دیزی ضمانتی سندی... سوزنت را زدی به احساسم باد این اتفاق خالی شد معده ام عق زد اشتباهم را خون تراوید و دستمالی شد مجتبی نیک سرشت مرداد 88 تخته سیاه دستهایش را تا مچ داخل سطل برد و پیشانی همهی بچه های روبرویش را رنگ کرد. - فکر نمی کنی برای این روستا یه تخته سیاه کافیه؟ باید رنگها را زودتر تمام میکرد تا دستمزدش را از کارگردان بگیرد تا صاحبخانه وسایلش را از خانهی مادریاش بیرون نیاندازد. پر پر پرنده - نمی خوام! اصلا کی گفته پر باید باز بشه تا بپریم. نمی شه با پر بسته پرید؟ نمی شه آنقدر بپری تا خسته بشی و با سر بخوری به لبه ی تختت و بیدار بشی و ببینی صبح باید می رفتی پادگان ولی ساعت دهه و حالا اگه بری باید کلاغ پر بری تا دم آسایشگاه ... آسایشگاه که نه جایی که مثل مرغها می خوابی که روی تخت زیر پتو میری و تا صبح به این فکر می کنی که کلاغه پرنزنه و تو با پر بسته که قراره حالا حالاها هم بازنشه دروغ بگی که من به زبون مادربزرگم سروازم. پرواز رو دوست ندارم. پرم رو باز نکنید. من پربسته می پرم. تخته سیاه دستهایش را تا مچ داخل سطل برد و پیشانی همهی بچه های روبرویش را رنگ کرد. - فکر نمی کنی برای این روستا یه تخته سیاه کافیه؟ باید رنگها را زودتر تمام میکرد تا دستمزدش را از کارگردان بگیرد تا صاحبخانه وسایلش را از خانهی مادریاش بیرون نیاندازد.![]()
![]()
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |



