تبليغاتX
دیگه تمومه

دیگه تمومه

و خدایی که در این نزدیکی ... مرا دوست دارد

16+

اینکه نمی توانی بنویسی بد است. اینکه هوا اینقدر گرم است که جرات نداری حتی نفس بکشی مبادا که عرقت بوی سگ مرده بدهد بد است.

اینکه نمی توانی فحش بدهی به خودت به شناسامه ات و حتی به خدایت بد است.

اینکه نمی توانی پنجره را باز کنی و اگر هم باز کنی تا می­آیی نفسی بکشی مزه قامت دختر همسایه که موهای مش­کرده­اش بند تاپ صورتی­اش را پوشانده، زیر دندانهای کرم خورده­ات که هرچقدر هم بدهی دندانپزشک عصبش را بکشد یا بکشد، باز هم وقت خوردن عرق سگی با یخ می­لرزند، بد است. درست مثل وقتی که سگها پارس­کنان دنبالت می­کنند. هرچقدر هم که بگویند نترسید نترسید ما همه با هم هستیم، ترس لعنتی نمی­گذارد که کانال ماهواره­ای طپش را آن هم زیر کولر گازی ده هزار ول کنی و بروی کشته شوی؟ تازه شانزده سالت هم که گذشته است و می توانی روی تلویزیون را پشت به خانواده کنی و هرآنچه که دختر همسایه از تو دریغ کرده ببینی. و بعد داد بزنی که آزادی!!

منتظر ساعت 9 می شوی تا پنجره را باز کنی و کمی صدا به گوشت بخورد صدای آزادی. ندیدی اش. مثل تمام ما کور هستی! فقط بلدی مانند کودکی که جایش را خیس کرده و مادرش بدون توجه به ونگ ونگش پشت تلفن درباره کرم دور چشم جدیدی حرف می زند که اگر آن را بزند ماشین های بیشتری جلوی پایش ترمز می زنند و ان وقت حق انتخاب بیشتری دارد که سوار کدام ماشین بشود و آزادی دارد، هرشب می­روی فریاد می زنی که ...! اتفاقا آنجا بیشتر می­توانی پیدایشان کنی. همانهایی که وسط آزادی راه می روند تا شب تنها نخوابند. همانهایی که برای یک شب یا یک ساعت و حتی ده دقیقه دختر یا پسر همسایه می شوند و خاله بازی می­کنند.

دو تا از انگشتانت را بالا می آوری ! اما چه فایده که فقط می­خواهی امشب را تنها نخوابی. چون خسته شدی بس که از پشت شیشه دیدی و لمسش نکردی!

آن وقت لج می کنی. با قلمت با فکرت با خودت. و دل به رخوت شهری می دهی که حتی راننده ها هم داد آزادی را می­زنند اما وقتی که سوار اتوبوس آزادی- انقلاب می­شوند بلیط نمی دهند و خود را زرنگ می دانند. با باد کولر ده هزار گازی خانه اجاره­ای نمی توانی آفتاب 45 درجه­ای ساعت 8 شب تهران را خنک کنی. پنجره را  ببند.

خبری نیست. باید بخوابی تا شاید رویای نوشتن تو را با خود ببرد. و آنجا هرچه می خواهی بنویسی و بد نباشد که به خدایت فحش بدهی که به امامت فحش بدهی که به خودت فحش بدهی تا آرام شوی و درد جسمی­ات! همانکه دیروز وسط انقلاب گریبانت را گرفت و باطوم وار بر فرق تی­شرت سبز رنگت خراب شد و تو فریاد زدی ...! تسکین یابد. و منتظر نباشی تا آنکه همه کاره می­خوانند بیاید و دست مصنوعی تفقدش را بر سرت بکشد که بوی متعفنی بگیری که عرق بزنی که نخواهی نذر آنها باشی و ادا شوی. به جای ابراهیم شان! اجازه بدهی که با تو عکس بگیرند که پس از کوری لال هم بشوی اما کر نباشی و گوشهایت به اندازه خری باشد که یاسین در آن می خوانند. تا فقط بشنوی آنچه را  می­گویند و از زیر گذر آزادی مسافر بار بزنی و بروی بنشینی عرقت را بکنی پشت چراغهای همیشه قرمز راهنمایی و لامپ کم مصرف بخری. پرچم چینی­ات را که شکسته است ببینی و احترام بگذاری به حرمت تمام باطوم های خونی که زخمی شدند بس که خوردند ناخودآگاه به دریایی سبز! و خوشحال باشی که مثبت 16 هستی.

 

و من ا... السکوت

 

نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 12:55 توسط مجتبی نیک سرشت| |

قالب وبلاگ : قالب وبلاگ