دیگه تمومه
و خدایی که در این نزدیکی ... مرا دوست دارد
- - کجای خنده من رنگ زعفران دارد کجای قصه تنور است؟ بوی نان دارد - که باز (های) مرا (هوی) باد میبلعد سکوت فرصت نشخوار واژگان دارد نباید از تو بگویم که باد میدزدد تمام ابر دلی را که آسمان دارد غروب! سایه ی موریانه ... عق زدنِ.... تمام ترس درختی که استخوان دارد نفس نمیکشد این سرو سبز، شام تنور صدای خش خش و… دودی در آشیان دارد و سوخت جنگل معتاد تلخ قهوه ایت همانکه خواب ندارد.... نگاهتان دارد چه سود! مرده به دنیا میآید امیدی که از دمیدن این باد، روح و جان دارد --- نفس نفس به تمنای یک هوای جدید کسی گرسنه به پایان قصه اش نرسید مجتبی نیک سرشت تیر88
نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت
20:12 توسط مجتبی نیک سرشت| |
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |



