دیگه تمومه
و خدایی که در این نزدیکی ... مرا دوست دارد
سرد است اقلیم زمستانهای بی تو با حس و حال تلخ شعری مانده در یاد آن روزها خورشید هم از درد می سوخت در سوگ سرد خاطرات کوه و فرهاد آن روزها دیوار بودی تا در آن موج سدی شوی بر هجمه ی دنیای جلاد آوار می شد بر تن بی جان نیزار خاکستر و خونابه و یک مشت فریاد پر می شد از عطر تو سنگرهای جبهه وقتی که نارنجک صدایی تلخ می داد هرشب خدا را می شد از آوار مین دید از کربلای پنج تا والفجر و مرصاد حالا پلاکت مانده تنها یادگاری... از بید مجنونی که می رقصید در باد این روزها بدجور تاریک است خانه سرد است اقلیم زمستانهای بی تو
نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت
11:1 توسط مجتبی نیک سرشت| |
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |



