تبليغاتX
دیگه تمومه

دیگه تمومه

و خدایی که در این نزدیکی ... مرا دوست دارد

درختها تک و توک جوانه زده بودند. سر صبح گنجشکهای خیابان ولی­عصر و پارک ملت آنقدر جیک جیک می­کردند که آدم سردرد می­گرفت. روزها طولانی­تر شده و سرمای هوا دیگر قابل تحمل بود و حتی با تابش آفتاب سر ظهر، بوی تند عرق را می­شد از زیربغل بچه­ها که از مدرسه تعطیل شده و پیاده یا سواره، با سر و صدای زیاد به خانه می­رفتند، حس کرد. کلاسهای درس تق و لق شده و همانگونه که بزرگتر­ها به فکر خرید لباس نو و تمیز کردن خانه افتاده بودند، بچه­ها هم دنبال ترقه برای شب چهارشنبه سوری می­گشتند. سینا هم خیلی دوست داشت تا شب چهارشنبه سوری مانند همکلاس­هایش داخل کوچه و خیابان باشد و جلوی پای بزرگ و کوچک ترقه منفجر کند و از روی آتش­های یک متری بپرد. اما هرسال مادر اجازه نمی­داد که او از خانه خارج شود و مجبورش می­کرد تا تمرین پیانو انجام دهد و یا سی­دی­های آموزش زبان فرانسه را گوش کند. سینا تصمیم گرفته بود امسال به هر نحوی در مراسم محله­ای که سیروس آنجا زندگی می­کرد و حدود نیم ساعت فاصله با خانه آنها داشت، شرکت کند. سینا می­خواست به سیروس ثابت کند که از آتش و ترقه نمی­ترسد و به هیچ وجه به قول سیروس بچه ننه نیست. سرکلاس درس هم دائم نقشه می­کشید که چطور در مراسم چهارشنبه سوری شرکت کند.

-         سینا تهرانی! حواست کجاس؟ با توام. پاشو بیا شعر ترانه بهاری رو از حفظ بخون ببینم.

سینا از روی نیمکت بلند شد و آرام آرام به سمت تخته سیاه ­رفت. رو به بچه­ها ایستاده و با صدایی لرزان شعر را زمزمه می­کرد.

-         شب رفت و سپیده سرکشیده... سرکشیده ... خورشید اِاِاِ خورشید در آسمان دمیده...

-         بسه بسه نمی خواد بخونی. از تو یکی دیگه توقع نداشتم. اینجوری شعرو حفظ می­کنن. تو این یه هفته چیکار کردی که یه شعرو نتونستی حفظ کنی؟

سیروس از انتهای کلاس طوری که معلم نشنود گفت: « بچه ننه با مامانش رفته بوده کلاس گلدوزی!» ناگهان کلاس از خنده منفجر شد. معلم از جایش بلند شده و با عصبانیت رو میزکوبید.

-         ساکت! ساکت باشین. خنده نداره که. احمدی پاشو برو دفتر. یالا بدو ببینم. پسره بی ادب! تهرانی تو هم برو بشین سرجات. یه کم بیشتر درس بخون بچه. اول درس بعد بقیه کارا.

و به سمت سیروس رفت و او را با سقلمه ای از کلاس بیرون انداخت.

همین که زنگ ­خورد، بچه­ها با سر و صدای فراوان وسایل خود را داخل کیف ­ریختند و مانند زندانیانی که از زندان آزاد شده­اند از مدرسه بیرون ­زنند. مادر با ماکسیمای سفید جلوی در منتظر سینا بود. سیروس و چندنفر دیگر از بچه ها داخل پیاده رو ایستاده بودند و به سینا می­خندیدند. سیروس ترقه­ای از جیبش بیرون ­آورد و زیر ماشین انداخت. مادر سینا که داخل آینه ماشین به سر و وضعش نگاه می­کرد و دائم نوک بینی اش را با انگشت بالا می­داد و چروک­های صورتش را می­شمرد، با ترکیدن ترقه وحشت زده از ماشین بیرون پرید. رنگ صورتش مثل ماشین شده و هی نگاه می­کرد که مبادا خسارتی به ماشین وارد شده باشد. سینا با بی­حوصلگی در ماشین را باز کرده و داخل ماشین نشست.

-         سلام! چیزی نشده مامی. باز سیروس اینا ترقه انداختن زیر ماشین. مامی نمی­شه یه روز نیای دنبالم؟ این دو قدم راهو می­تونم پیاده بیام. بچه که نیستم.

-         سلام پسر گلم. نترسیدی که عزیزم؟ ببینمت! چرا رنگ و روت سفید شده؟ چرا اینقد بیحالی؟ مامی رو نمی­بوسی؟

سینا سرش را از میان دستهای مادر بیرون ­کشید، سرش را به شیشه چسباند و به خیابان زل ­زد. بچه­ها از بیرون برایش شکلک در می­آوردند و ترقه­های خود را به سمت او می­انداختند. مادر تلفن همراهش را از کیفش بیرون آورد و شماره­ای گرفت. راهنما زد و شروع به حرکت کرد. سینا شروع به سوت زدن کرد. کاری که هروقت مادرش با تلفن صحبت می­کرد در مسیر مدرسه به خانه انجام می­داد. مادر همیشه مسیر خانه تا مدرسه را که پیاده ده دقیقه بیشتر نمی­شد، با ماشین دنبالش می­آمد و یک ساعت در ترافیک وحشتناک جام جم معطل می­شدند.

-         آره نسیم جون می­گفتم. نمی­دونی این دکتره که آدرسشو تازه گرفتم چقد کارش درسته. مطبش تو میدون تجریشه. نوبتاش تا 6 ماه دیگه پره. خیلی مشتری داره. یه نوبت واسه خودم گرفتم تو هم بیا ببین. میگن دستش معجزه می­کنه......... نه نه! تضمین می­کنه. همین دختر سحر رو دیدی؟ اون دکتره ژل تزریق کرده دیگه. دیدی گونه­هاش چقد خوشگل شده!

سینا روی شیشه ها می­کرد و با بخاری که نقش می­بست نقاشی می­کرد که ناگهان با صدای آژیر پلیس به مادر نگاه کرد. پلیس از آنها می­خواست که توقف کنند.

-         مامی پلیس با توئه! نگه دار الان می­گیرنمون می­برن زندانا! وایسا دیگه. از دست تو.

بعد از اینکه پلیس مدارک مادر را نگاه و جریمه­اش کرد، مادر قبض جریمه را داخل داشبورت ­انداخت و دوباره تلفن را دست گرفت. انبوهی از برگه جریمه جلوی چشم سینا بود. با اینحال ریموت در پارکینگ را از داخل داشبورت برداشت و با عصبانیت ­گفت:« مگه با تو نیستم. چرا واسم ترقه نمی­گیری؟ من امسال چهارشنبه سوری می­خوام برم تو کوچه و از رو آتیش بپرم.»

مادر اخمی کرده و لبش را گزید. خداحافظی کرده و گوشی را داخل کیفش انداخت.

-         دیگه اسم ترقه رو نشنوما. یه دفه بهت گفتم این کارا مال بچه های لوس و بی­تربیته. تو بچه­ی دکتر تهرانی هستی. یه کم کلاس داشته باش. یعنی چی که می­خوای بری تو کوچه. چرا لباستو گلی کردی؟ از دست تو! باز تو مدرسه جفتگ چهارگوش انداختین؟

و با دستمال، پیراهن سفید سینا را که زنگ تفریح گلی شده بود، پاک کرد.

سینا ریموت را سمت در گرفت و محکم فشرد. در پارکینگ قیژ قیژی کرد و به آرامی باز ­شد. صدای ترقه از داخل کوچه شنیده می­شد و بوی دود، سینا را در تصمیم خود مصمم­تر می­کرد. مادر ماشین را پارک کرده، کیف سینا را از روی صندلی عقب برداشته و وارد ساختمان ­شد. سینا داخل آسانسور ایستاده بود و به در لگد می­زد. مادر دکمه شماره 5 را زده و به سمت سینا خم شد.

-         پسرم چرا کیفتو نیاوردی؟ قهری؟ مامی واسه خودت می­گم عزیزم. این کارا خطرناکه.

و دست سینا را گرفته و صورتش را ­بوسید. سینا ابروهایش را درهم ­کرده و لبش را آویزان کرده بود. بغض، راه صحبت کردنش را گرفته بود و دائم آب دهانش را قورت می­داد. در آسانسور که باز شد، سینا به سمت در آپارتمان دوید. مادر کلید را داخل قفل انداخت و باز ­کرد. مانتوش را درآورد و سراغ تلفن ­رفت. سینا بدون اینکه لباسش را عوض کند،  پلی­استیشنش را روشن و شروع به بازی ­کرد. آنچنان دکمه­ها را فشار می­داد که انگشتانش قرمز شده بودند. صدای ترقه هنوز توی گوشش بود و نمی­توانست تمرکز کند و همه­ی دست­ها را می­باخت. مادر لیوان شیر را جلوی سینا گذاشت و به آشپزخانه برگشت.

- آره سوسن جون. سینا رو می­خوام بفرستم ویولون. دیگه پیانو رو خوب بلد شده. راستی چرا این جلسه کلاس یوگا نیامدی؟ فردا صبح زود یادت نره! باز نگی خوابم برد.

سینا برای اینکه ناراحتی­اش را نشان دهد، لیوان شیر را روی زمین ریخت؛ دسته را به زمین کوبید و در اتاقش را محکم بست و قفل کرد.

-         بذار بابات شب بیاد. تکلیفتو روشن می­کنه. پسره بی­ادب...... هیچی بابا. ببخش سوسن جون این پسره خودشو لوس می­کنه. نمی­دونم چی شده که هی می­گه ترقه ترقه......... ولش کن باباش حلش می­کنه.

سینا خودش را دمر روی تخت انداخته بود و گریه می­کرد. چشمانش را که باز کرد، اتاق تاریک شده بود. شکمش قار و قور می­کرد. صدای پدرش را می­شنید که با تلفن در حال صحبت کردن بود. در اتاق را باز کرد و به سمت دستشویی رفت. شیر آب را باز کرد و صورتش را شست. با حوله که دست و صورتش را خشک می­کرد به یاد چهارشنبه سوری افتاد و درحالی­که نقشه اش را مرور می­کرد وارد هال شد. پدر صحبت کردنش تمام شده بود و با بسته ای که داخل دستش بود بازی می­کرد. عینکش روی دفترچه تلفن روی میز بود. نگاهش که به سینا افتاد بسته را روی میز گذاشت. به مبل تکیه داد و دستش را به طرفین باز کرد و مانند گربه­ها کشو قوسی به تنش داد.

-         ااااای خدا. آخِی! قولنجم شکست. سینا جان بابا. بیا اینجا ببینم.

سینا سرش را پایین انداخت و به سمت پدر رفت و روی پایش نشست.

-         شنیدم امروز حسابی گرد و خاک کردی! مامانت از دستش شاکی بود. از تو بعیده پسرم. جای بچه­های خوب که تو کوچه و خیابون نیس.

-         آخه بابااااااااا! من دوس دارم مث بقیه بچه­ها از رو آتیش بپرم و ترقه بازی کنم. پس همه بچه­های مدرسه­مون بدن؟ اگه اینجوریه من دیگه اون مدرسه نمی­رم. همه مسخره­م می­کنن. می­گن این بچه ننه هس. مخصوصاً اون سیروس چاقالو! امروز سرکلاس معلممون از کلاس انداختش بیرون چون منو مسخره کرد.

-         دیدی پس چه بچه­ی بدیه! مامانت نمی­گه که از آتیش نپر. اتفاقاً خود منم بچه بودم از آتیش می­پریدم. ولی یه سال دستم سوخت. هنوز جاش هس.

پدر آستینش را بالا زد و جای زخمی کهنه را به سینا نشان داد. مادر با دو استکان نسکافه وارد هال شد و یکی را جلوی پدر گذاشت و شروع به نوشیدن دیگری شد. پدر بسته را از روی میز برداشت و توی دست سینا گذاشت.

-         بیا پسرم این یه بسته ترقه هس. حتما بلدی چه جوریه. ها؟ اینو بگیر. شب چهارشنبه سوری هم تو حیاط یه آتیش درست می­کنیمو همه از روش می­پریم و می­گیم زردی من از تو- سرخی تو از من. باشه پسر گلم. حالا پاشو از مادرت معذرت خواهی کن که لیوان شیرتو ریختی زمین. پاشو آفرین!

سینا غرغرکنان به سمت مادر رفت و رویش را ­بوسید و در حالی­که سرش را پایین انداخته و لبش را می­خورد و به جمله پدر فکر می­کرد، ببخشید آرامی گفت. مادر دستش را داخل موهای لخت سینا کرد و رو به پدر گفت: «باباش! به شرطی که دیگه از این بچه­بازیا درنیاره و قهر نکنه. ترقه رو هم طرف کسی نندازه.»

مادر موهای بلندش را ازروی صورتش کنار زد و سینا را بغل کرد. بوی تن مادر همیشه سینا را آرام می­کرد و آرزو داشت تا ساعتها درآغوشش بماند. اما مادر سینا را روی صندلی نشاند، لپش را کشید و به سمت آشپزخانه رفت تا شام را حاضر کند. پدر دائم کنترل به دست کانال­های ماهواره را عوض می­کرد. نگاهی به ساعتش انداخت. کانال را عوض کرد و مشغول تماشای اخبار شد. سینا بسته ترقه را نگاه می­کرد و به این فکر می­کرد که فردا با آنها حال سیروس را بگیرد. اخبار گزارشی درباره چهارشنبه سوری و اتفاقاتی که درآن شب می­افتد پخش می­کرد. پسری را نشان می­داد که نارنجکی دست ساز داخل دستش منفجر شده بود و دکترها دستش را قطع کرده بودند. مادر دائم نچ نچ می­کرد.

-         ببین بیچاره چه بلایی سرش اومده. سیناجان ببین! واسه همین چیزاس که می­گم این کارا بده.

پدر نیز نگاهی به سینا انداخت و سرش را به نشانه تایید حرف مادر تکان داد. سینا که می­دانست اگر آنجا بماند، پدر سخنرانی­اش را شروع می­کند و یک ساعت درباره این مسائل پند واندرز می­دهد و چه بسا پشیمان شده و جعبه را پس می­گیرد، به سرعت به اتاقش رفت و ترقه را داخل کیفش گذاشت. پدر نیز از جایش بلند شد و به آشپزخانه رفت و آرام به مادر گفت:« نترس خودم مواظبم. خوب بالاخره پسر بچه هس دیگه نمی­شه که تو زرورق بزرگش کرد. نگران نباش چیزی نمی­شه»

مادر ماکارونی را داخل دیس ریخت و سینا را صدا زد و زیر لب گفت: « خوددانی. به من هیچ ربطی نداره. دکتر! فردا یادت باشه ببریش مدرسه. من صبح زود با سوسن شون قرار دارم. یادت نره!»

شام را بدون اینکه کلمه­ای رد و بلد شود در سکوت خوردند. فقط صدای آهنگی که از ماهواره پخش می­شد به گوش می­رسید و هر از گاهی صدای انفجار ترقه ای از بیرون خبر از یک چهارشنبه سوری پر سر و صدای دیگر می­داد.

سینا برای اینکه نقشه­اش را کامل کند، زودتر از شبهای قبل مسواک زده، شب بخیر گفته و به رختخواب رفته بود. جعبه ترقه را در دست گرفته بود و خوشحال بود که مثل دفعه­های قبل به آنچه می­خواست، رسیده بود. هر چند لحظه یکبار در جعبه را باز و به ترقه ها نگاه می­کرد و لبخند رضایت آمیزی برلبانش نقش می­بست.

-         سیروس چاقالو بهت حالی می­کنم کی بچه ننه هس!

و در این فکر که فردا چه خواهد شد، به خواب رفت.

داخل ماشین، پدر شروع به سخنرانی کرده بود و سینا روی شیشه نقاشی می­کرد. پدر درباره سنت چهارشنبه سوری صحبت می­کرد و اینکه چرا وقتی از روی آتش می­پرند، می­گویند سرخی تو از من زردی من ازتو. سینا تازه فهمیده بود که ترقه بازی اصلا از مراسم چهارشنبه سوری نیست و قاشق زنی، شال اندازی و پریدن از آتش از رسومات شب چهارشنبه آخر سال است. دست از نقاشی کشیده بود و برای اولین بار به حرفهای پدر گوش می­داد. دهانش از تعجب باز مانده بود و دلش می­خواست ترافیک بیشتر شود و پدر بیشتر حرف بزند.

-         خوب پسرم رسیدیم. زود بپر پایین که زنگتون انگاری خورده!

-         بابایی! نمی­شه شما بیای دنبالم؟ مامی همش با تلفن حرف می­زنه و حوصله ام سر می­ره. نمی­ذاره خودمم با بچه­ها پیاده بیام خونه. ها؟ اگه نمی­آی، نمی­شه فقط امروزو خودم بیام خونه؟

-         برو برو! دیگه خودتو لوس نکن. از سال دیگه خودت برو. الان نه! مخصوصاً تو این روزا که هی بچه­ها با بی احتیاطی بلا سرخودشون می­آن. اخبارو مگه ندیدی؟

سینا وارد مدرسه که شد، بچه ها سر صف ایستاده بودند. هرچه چشم انداخت، سیروس را داخل صف ندید. به سرعت دوید و داخل صف ایستاد. به پسر لاغری که کنارش ایستاده بود و همیشه عطسه می­کرد، گفت:« سیروس کوش؟ نیامده؟ امروز ترقه آوردم تا حالیش کنم کی بچه ننه هس.»

و جعبه را از کیفش درآورد و نشانش داد. پسر که کلاه منگوله دار سفیدی به سر داشت، عطسه ای کرد و گفت:« نه بابا! آمده بدبخت. ولی تو کلاسه. دیروز یکی از بچه­ها ترقه انداخت رو پاش. پاش سوخته. البته چیزی نشده ها! اینجوری گفت که تو صف نایسته چاقالو! ناظم داره می­آد اینوری. ترقه رو قایم کن. ببینه بدبختیا.»

سینا آن ساعت چیزی از درس نفهمید. فقط دعا می­کرد معلم از او نخواهد پای تخته بیاید و تمرین­ها را حل کند. زنگ که خورد، با عجله جعبه را درآورد و داخل جیب شلوارش گذاشت. سرجایش نشست تا همه بچه­ها از کلاس بیرون بروند. پیش سیروس رفت و جعبه را از جیبش درآورد.

-         بیا! ببین منم ترقه دارم. حالا دیدی بچه ننه نیستم.

-         هه! برو بچه ننه. اگه جرات داری یکی همین جا بترکون ببینم.

-         اینجا؟ آخه آخه.... اینجا خطرناکه. اگه ناظم بفهمه چی؟

-         دیدی بچه ننه هستی ترسو.

و از جایش بلند شد و لنگان لنگان به سمت در رفت. سینا برای یک لحظه تصمیمش را گرفت و ترقه­ای را از جعبه درآورد. روی سطح زبر جعبه کشید، چشمهایش را بست و به طرف در انداخت. همان موقع ناظم با خط­کشی که همیشه دستش بود، جلوی در ظاهر شد. تا خواست بگوید که شما داخل کلاس چه می­کنید، ترقه جلوی پای او ترکید و چون داخل فضای بسته بود، آنچنان صدای مهیبی داد که خط­کش از دست ناظم افتاد و دستانش شروع به لرزیدن کرد. سیروس هم از ترس یا ابوالفضلی گفت و روی زمین نشست و دستهایش را روی سرش گذاشت. سینا گوشهایش سوت می­کشید. چشمانش را که باز کرد، ناظم آنچنان زیر گوشش زد که قطره­ای اشک از گوشه چشم روی زمین افتاد.

- آقای تهرانی لطف کنین هرچی زودتر بیاین مدرسه. پسرتون کار بدی کرده. داخل کلاس ترقه منفجر کرده.

ناظم که رنگ به چهره­اش نمانده بود، گوشی را محکم سرجایش گذاشت و رو به سینا و سیروس کرد و در حالی­که صدایش می­لرزید گفت:« احمدی تو یکی دیگه شورشو درآوردی این دفه چندمته؟ نمی­خوای آدم شی؟ تهرانی از تو دیگه توقع نداشتم این کارا رو کنی. الان بابات می­آد ببینم کدوم دکتری اجازه می­ده بچه ی یکی یه دونش ترقه بیاره مدرسه. واقعا که.»

سینا گریه می­کرد و با دست صورتش را که به خاطر کتک ناظم سرخ شده بود، می­مالید.

-         آآآقا...هِ هِ هِ... بِ بِ خُ خُ خدا تق هِ صیره احمدیه. اون هی میگه مَ مَ من بچه ننه ام.

-         آقا به ما چه! خودش کرد. همین که داشتم می­اومدم بیرون ترقه رو انداخت طرفم. می­خواست مارو بترسونه. ما چیزی نگفتیم به خدا!

پدر در دفتر را که باز کرد سینا به طرفش دوید و داخل بغلش زار زار گریه می­کرد. ناظم هر دو پسر را از دفتر بیرون کرد تا با پدر تنها شود. در نیم ساعتی که پدر و ناظم صحبت می­کردند، سیروس دائم سینا را مسخره می­کرد و به او می­خندید. بچه­ها سرکلاس بودند و هر چند دقیقه یکی از کلاس بیرون می­آمد و به طرف آنها می­رفت تا از قضیه خبردار شود. ناگهان ناظم سینا را صدا زد و او در حالیکه می­لرزید و دائم نفس عمیق می­کشید وارد دفتر شد. پدر روی میز نشسته بود و دسته عینکش را دست گرفته بود و می­چرخاند.

-         آقا سینا. از شما این کارا بعیده. شما پسر یه دکتر هستی. شما باید الگوی بچه­ها باشی. خودت خوب می­دونی جای این کارا تو مدرسه نیس. امیدوارم دیگه از این کارا نکنی. بیا یه تعهد بنویس که دیگه از این کارا نمی­کنی. بعد امضاش کن. کیفتو بردار و با بابات برو خونه. آ بارک الله پسر!

داخل ماشین هیچ کس حرفی نمی­زد. سینا سرش را پایین انداخته بود و با کمربند ایمنی بازی می­کرد. سینا دیگر دوست نداشت ترقه بازی کند. وقتی یاد صحنه گزارش اخبار دیشب می­افتاد و اینکه نزدیک بود چه بلای سرش بیاید، تمام تنش مورمور می­شد. سرش را به سمت پدر چرخاند. پدر مثل همیشه ساکت و آرام رانندگی می­کرد و لبخندی به لب داشت. سینا رویش را به سمت پنجره کرد و به آرامی گفت:« ببخشید بابایی! بابایی قهری؟ می­دونم کارم خیلی بد بوده ولی خب این سیروس هی اذیتم می­کرد. باید حالشو می­گرفتم. ولی خب دیگه فهمیدم دیشب چی می­گفتی. می­شه واسم از چهارشنبه سوری بیشتر بگی. چرا کسی خونه ما شال اندازی نمی­کنه؟ »

پدر دستی روی سر سینا کشید و گفت:« مطمئنم اونی که این کار بدو کرده پسر من نبوده. مگه نه سینا جان؟ حتما برات تعریف می­کنم. فقط باید قول بدی دیگه شیطونه نره تو جلدت. فردا شبم که چهارشنبه سوری هس. می­خوای با مامانت بریم شال اندازی خونه مادربزرگ؟ از روی آتیش هم می­پریم. فقط دیگه تو باید سرخی خودتو بدی به آتیش. با این صورتت! این چک همیشه یادت می­مونه. چوب معلم گله هر کی نخوره خله»

و قاه قاه خندید. سینا کمربند را باز و پدر را بغل کرد. دوست داشت ترافیک خیابان ولی­عصر همیشه سنگین باشد تا بیشتر بتواند با پدرش باشد. سینا پدر را بوسید و سرجایش نشست و بدون توجه به صدای ترقه که از بیرون به گوش می­رسید به حرفهای پدر گوش می­داد. نسیم خنکی که از شیشه باز سمت پدر به صورتش برخورد می­کرد بوی عید را با خود می­آورد.

نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 11:33 توسط مجتبی نیک سرشت| |

قالب وبلاگ : قالب وبلاگ