دیگه تمومه
و خدایی که در این نزدیکی ... مرا دوست دارد
گذر وقتی از کوچه ام گذر کردی به دل خسته ام نظر کردی آن شب از آسمان که افتادی این زمین را پر ازگهر کردی حجم جغرافیای شب زده را به اذان گفتنی سحر کردی چو مسیحی تو خاک یخ زده را با نفسهای گرم زر کردی ولی افسوس عاشقت که شدم چشمها را تو چون تبر کردی... و زدی ریشه های شادی را تو نفهمیده زیر و بر کردی گل سرخی که توی دستت بود لای دفتر چهارپر کردی آسمانی شکست در چشمم ابرها را تو بارور کردی به تماشای اشک خوش بودی زخم ها را عمیق ترکردی وزن عشق مرا به هم که زدی دل شکستی غزل! هنر کردی از امروز به مدت دوماه ما نیستیم داریم می ریم آموزشی ۰۴ بیرجند این عکس هم واسه دوستانی که می خواستن ما رو کچل بگیرن به یاد کتاب چهار راه خداحافظ وقتی مجوزها صادر شوند دختر به در اتاق تکیه داده بود و با نوار پارچه ای سبزی که روی مچش بسته بود، بازی می کرد - مامانی از وقتی آمدین ایران پیش امام رضا رفتین؟ مادر در حالی که لباسهای کهنهای را که به تازگی از منیر خانم گرفته بود با دست میشست، زیر لب گفت:«خدایا خداوندا مگه ما گداییم؟ خدا لعنت کنه این زورگوها رو که کشورمونو غارت کردن.هی روزگار! یادش بخیرتو دیارخودمون برو بیایی داشتیم. کفاشی داشتیم. لباسای نو داشتیم. حداقل اونجا مث آدم بهمون نیگا میکردن نه مث .... استغفرالله!!» و با صدای خسته ای شروع به آواز خواندن کرد: سرکوه بلند فریاد کردم علی شیرخدا را یاد کردم علی شیرخدا ای شاه مردان دل ناشاد ما را شاد گردان - مامان! مامان! با توام و از پشت روسری زن را کشید . گره روسری باز شد و موهای حنایی زن روی صورتش ریخت. زن رویش را برگرداند و با دست کف آلودش نیشگونی از پای دخترش گرفت و گفت: « چیه ذلیل مرده! باز چته! درد بگیری کور شی. مگه نمی گم این مانتو شلوار رو در بیار. بذار یه رخت نو داشته باشی فردا که خبر مرگت میخوای بری مدرسه! گلی اینقدر با اون پارچه ور نرو آخر پاره اش می کنی دختر!» - مامانی می گم که چرا منو تا حالا حرم امام رضا نبردین؟ می خوام این پارچه رو ببرم اونجا گره بزنم. زن رویش را برگرداند و این بار با تلاش بیشتری رخت را به هم می مالید. - این لکه هم که پاک نمی شه. مرده شورشو ببرن. آخه نامسلمونا خدای نکرده این لباسه نه دسمال سفره. زن هیچ وقت جواب سوالهای دختر را نمی داد. گویی رازی را از او مخفی نگاه می داشت. گلی که میدید جوابی از مادر نمی گیرد، به گوشه ی اتاق خزید و به آرامی با پارچه ی سبز رنگ صحبت کرد. - می دونم خونه ات تو حرم امام رضاس. آخه کی تو رو آورده بسته به دست من که مامانم نمی ذاره بازت کنم؟ نگران نباش خودم یه روزی می برمت خونه تون. صدای اذان که برخاست، مادر و دختر دست از کارشان کشیدند. مادر وضو گرفت و گلی با عجله تلویزیون سیاه و سفید کوچکشان را روشن کرد، دستهایش را زیر چانه اش گذاشت و پاهایش را دراز کرد. منتظر بود تا مثل همیشه مادر بیاید و بگوید که :« اینا اینم گنبد امام رضا! ببین چه بزرگه. چه خوشگله.مث خورشید می درخشه! اگه شاگرد اول بشی تابستون می ریم اونجا.» اما سه تابستان گذشته بود و تنها به همین جمله مادر دلخوش بود. کارگرهای افغانی هر روز تابستان سرشان گرم ساختمان سازی بود. گلی بارها با پدر سر ساختمان رفته بود و حتی بلد بود چه میزان آب را با گچ مخلوط کند تا ملات درست شود. کارگرها همیشه مرد را سرزنش میکردند و می گفتند که برایش افت دارد دائم با دختربچه اش سر و کله می زند و او در جواب آنها می گفت:« گلی تموم زندگیمه. واسش جونمم می دم.» مسخره کردن مردی که همیشه لباسهایش درون تنش گریه می کردند و همیشه دستانش را با پرتاب کردن آجر زخمی می کرد و از همه مهمتر اینکه تنها یک بچه آن هم دختر دارد، برای کارگرها تفریح حین کار شده بود و منتظر بودند گلی دست به سیمان و آجر بزند تا مرد بلند داد بزند:« گلی خانوم! دستت اوف می شه ها! به اینا دست نزن باباجان چند بار بگم آخه؟!» و گلی مثل همیشه تا غروب سعی می کرد از فاصله بین نوار سبزرنگ و مچش به خورشید نگاه کند و چشمهایش به نور خورشید عادت کنند. اما نگران بود که مبادا نتواند گنبد را ببیند. نور خورشید آنقدر شدید بود که او مجبور بود چشمهایش را ببندد. بعد پارچه را می بوسید و روی چشمانش می کشید.کارگرها هر ازگاهی گلی را به هم نشان می دادند و قاه قاه میخندیدند و پیش خود مرد را خل می پنداشتند که اینگونه با دخترش رفتار می کند. زن این بار پیش دخترش نیامد. جانمازش را پهن کرد و اذان که تمام شد قامت بست و به نماز ایستاد.گلی همانجا جلوی تلویزیون خوابش برد. پدر آن برعکس روزهای قبل زود به خانه آمده بود و گوشه ی اتاق نمور، به دیوار کاهگلی تکیه داده بود و با مادر که زخمهای دستش را مرهم می گذاشت حرف می زد. - آخه آصف خان چی بگم ؟ الان اوج کارته می خوای ول کنی که بریم سفر؟ تازه جا افتادی سرکار. اصلن بریم اونجا کجا بریم؟ - خوب میخواستی کور شی قول ندی به بچه. اصلن گور بابای کار. پاشو غذا رو بیار ببینم. فوضولی هم موقوف! مرد ریش هایش را خاراند، زانوهایش را بغل گرفت و در حالی که ناخنش را می جوید گفت:« نمیدونی زن وقتی می آد پیشم سرکار چیا میگه. می ره می آد می گه امام رضا. یه روز دیدم یواشکی داره با خودش حرف می زنه گوشمو تیز کردم. می دونی چی شنفتم؟» زن استکان خالی را داخل سینی گذاشت. رویش را برگرداند و گفت:« آخه آصف خان چه جای خیالبافیه! باید بریم رد کارت تردد. هفته دیگه باطل می شه ها! اونوقت دممونو میگیرن مث موش میندازن بیرونا! اونوقت بایستی یا از دست آمریکایی ها در بریم یا طالبانی ها! مث موش باید بچپیم تو یه سوراخ! من که دیگه نمیخوام برگردم مزار. درسته شهر خودمونه خاک خودمونه ولی اینجا امنه. خون و خونریزی نداره. نمیبینی تازه دیگه لهجه مزار هم یادم رفته. به فکر دخترت باش! اینجا باشه آینده داره. ببین چه قشنگ ایرونی حرف میزنه» و دست روی زانویش گذاشت و با یاعلی از جا برخاست و سینی به دست به آشپزخانه رفت. مرد حبه قندی را به سمت زن پرتاب کرد و با صدایی بلند ادامه داد:« جون به جونت کنن نفهمی و احمق.! بابات خوب می شناختت که مفت ردت کرد رفتی. آدم بدبخت! دخترت می خواد کبوتر بشه. می فهمی؟ می دونی چرا؟ می خواد بره رو گنبد بشینه. نوار سبزی رو هم که مادرم خدابیامرز نذر کرده بود به دستش ببندیم می خواد نوک گنبد ببنده.» مرد نگاهی به دخترش که هنوز خواب بود انداخت و لبخندی زد و با عصبانیت رو به زن گفت:« خوب خیلی ناراحتی و خوشت نمی آد نیا من و گلی می ریم. بتمرگ خونه و آشغالای مردم رو جمع کن. فقط اگه یه دفعه دیگه وقتی که خوابم مث بچه دوساله ونگ بزنی و هی زانوم زانوم کنی خودم خفه ات می کنم. فهمیدی؟» زن در حالی که شیر آب را می بست بلند گفت:« آصف خان خودتو عصبانی نکن. یه وقتی فکر نکنی من دلم نمی خواد ولی خوب خرجش زیاده. اونجا می خوای چیکار کنی؟ تو حرم که نمی شه خوابید. مرد لبخندی زد و به سمت گلی رفت و گفت:« چرا نمی شه. مگه اون دفه یادت نیس؟ آقا که کسی رو از حرمش نمیندازه بیرون.» و دست لای موهای گلی انداخت و به آرامی گفت:« باباجان! گلی! نمی خوای بیدار شی؟ ناهاره! مگه نمی خوای مدرسه بری؟ مگه نمی خواستی کفتر شی؟ پاشو! جمعه می خوایم بپریم بریم تا گنبد آقا!» گلی مانند خواب زده ها از خواب پرید و صورت خاک آلود مرد را بوسید و دور اتاق شروع به جست و خیز کرد. زن سفره را که می انداخت با تشر رو به گلی کرد و گفت:« بسه دختر! بسه می گم. سرم گیج رفت. بدو برو دس و صورتتو بشور. لباساتم بپوش. مدرسه ات دیر شد. » گلی در پوستش نمی گنجد. دائم بالا و پایین می پرد و بلیط در دست می رقصد. هر چه مادر می گوید که حواسش به خیابان باشد گوشش بدهکار نیست. ماشینها با سرعت از کنار مادر و دختر می گذرند. عابرین نگاهی از روی خشم به آنها می اندازند و از کنارشان می گذرند. بعضی ها به زن تنه می زنند و بعضی راهشان را کج می کنند تا نگاهشان به آنها نیافتد. زن این نگاهها را خوب می شناسد و آنها را درک می کند. گلی که در ابرها گام بر می دارد وارد مغازه ای می شود. - آقا کپی دارین؟ مغازه دار لبخندی می زند و می گوید:« آره دخترم! چه لباس قشنگی! چه کیف خوشگلی! کلاس چندی بابا؟ خوشحالی داری می ری مدرسه؟» زن وارد مغازه می شود و لبخند مغازه دار را می خشکاند. برگه های تردد را به سمت مرد می گیرد. مرد استغفراللهی می گوید و برگه ها را داخل دستگاه فتوکپی می گذارد. گلی قمقمه ی آبش را دست به دست میکند و می گوید:« نه واسه مدرسه نیست. قراره جمعه بریم امام رضا!» مرد از روی تعجب سرش را میخاراند. برگه های کپی را روی پیشخوان میاندازد و با بی میلی میگوید:« 100 تومن» گلی پول را به مرد می دهد و برگه تردد خودش را در دست می گیرد و رو به مادر می گوید:« میشه این قرمزه رو ببرم. اون کاغذیا زود پاره می شن. تازه این خوشگل تره.» و منتظر جواب مادر نمیشود و از مغازه بیرون میزند. پدر بدون توجه به کارگرها سخت مشغول کار است و آهنگ علی شیر خدا را زمزمه میکند. خورشید بالای سر گلی است. گلی به خورشید زل میزند و برایش دست تکان میدهد و شروع به دویدن میکند . مادر داد می زند:« گلی! گلی! مواظب باش. ماشین ماشین!» پدر دست از کار می کشد و مانند مرغی سرکنده این طرف و آن طرف می رود.گلی بلیط ها را محکم گرفته و به خورشید نگاه می کند. کارگرها با سکوت پدر دست از کار می کشند و به او زل می زنند و از اینکه هیچ وقت او را در جمع خود راه نداده اند، لبخند رضایت آمیزی بر لبانشان نقش می بندد. گلی لی لی کنان وارد خیابان می شود. ناگهان صدای ترمز شدیدی مادر را سرجایش میخکوب میکند. خون شتک می زند روی آسفالت و گلی نقش زمین می شود. بلیط ها از دستش رها میشوند و داخل جوی آب میافتند. گلی به بلیط ها نگاه میکند که داخل جوی کثیف خیابان مچاله میشوند. جیغ میزند. صدایش در ازدحام ضجه های مادر و بوق های ممتد ماشین ها گم می شود. خورشید چشمش را می زند و همه جا تار می شود و گلی پارچه سبز را که غرق خون است می بوسد و دیگر چیزی نمی بیند. پدر روی کپه شن می نشیند. زانوهایش را بغل می گیرد و زیر لب زمزمه می کند: علی شیرخدا ای شاه مردان دل ناشاد ما را شاد گردان از بیمارستان که برمی گردند، مرد زن را به قصد کشت می زند. زن هیچ عکس العملی در برابر لگدهای مرد از خود نشان نمی دهد. تنها اشک می ریزد و خود را برای مردن آماده می کند. - کاشکی من جای گلی می رفتم زیر ماشین. کاش لال می شدم و هی نفرینش نمی کردم. جواب مادربزرگشو چی بدم؟ - خیالت راحت شد؟ دخترمو کور کردی زنیکه عوضی! مگه جاتو تنگ کرده بود که این بلا رو سرش آوردی؟ مگه من چه گناهی کرده بودم که اینجوری کردی؟ مرد که دیگر نایی در بدنش نمانده زن را رها می کند و کنار تشک گلی زانو می زند. حتی دیگر حوصله گریه کردن هم ندارد. گلی مانند فرشته ها دست هایش را روی سینه اش گذاشته و لبخند از لبانش محو نمی شود. زن از درد به خود می پیچد و خون روی فرش نقش می بندد. مرد برگه های تردد را از لبه طاقچه بر می دارد و با عصبانیت مچاله می کند. - دیگه اینجا جای من و دخترم نیست. همین جمعه از اینجا می ریم. سر ساختمون یه چیزی هی بهم میگفت آصف خان امروز روز بدیه. من احمق از کجا می دونستم که قراره کمرم بشکنه؟ زن! ببین چه بلایی سرمون آوردی! اینم از آینده بچه! زن خودش را جمع می کند و لنگان لنگان خود را به آشپزخانه میرساند. خونی که گوشهی لبش سرازیر است را می شوید اما خون بند نمی آید. دو استکان چای می ریزد و جلوی مرد می گذارد. گلی در خواب میخندد. صدای خنده اش دل مرد را کباب می کند و بغض او می شکند. گلی خواب زیبایی می بیند که لحظه ای لبخند از روی لبان سرخ و ورم کرده اش محو نمی شود. ... - گلی جان! عزیزم بیدار شو مامان! رسیدیم حرم. اینجا گنبد امام رضاس مامانی! و اشک از گونه های زن سر می خورد و روی صورت گلی می نشیند. مرد، گلی را بغل می کند و ساک به دست وارد حرم می شوند برگه های بازگشت داوطلبانه از جیب مرد بیرون زده اند.. گلی سرش را بر می گرداند. چشمانش را باز می کند و با صدایی که فقط مرد می شنود می گوید:« بابایی عینهو خورشیده! زرد زرد. گرم گرم. چقد کفتر داره امام رضا!» مرد جا میخورد. گلی را زمین میگذارد، دستان عرق کردهاش را پاک میکند و دست به سر و روی او میکشد. - گلی جان بابا! تو... تو....می بینی؟ تو گنبدو می بینی؟ گلی چشمهایش را می مالد. نوار سبزرنگ را با دندان باز می کند و به گنبد زل می زند.
![]()
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |



