دیگه تمومه
و خدایی که در این نزدیکی ... مرا دوست دارد
رگبار دوش رگبار دوش روی زمانی شکستنی میشست جسم له شده ی روی تخت را هی نقطه نقطه های تنش را نگاه کرد آتش کشید مزرعه ی پاک بخت را لختی نشست روی نگاهی خجالتی معکوس بود ثانیه ی بمب ساعتی اصرار نابه جای بغل در بغل شدن رگبار دوش روی تن مرد پاپتی از لابه لای نرده ی تختی شنیده شد رگبار بی اجازه «شما در اسارتی!» سرمای منفی نفس خانه ای غریب اصرار و هی ادامه ی این قصه ی فریب فریاد یک تصادف عمدی به قصد عشق بعد از شب عروسی یک دختر نجیب دیگر به گوش خسته ی همسایه عادی است این چهره های تازه و فریادهای مست تختی که از تو خاطره هایی سیاه داشت رگبار دوش روی تنی که گناه داشت![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |



