دیگه تمومه
و خدایی که در این نزدیکی ... مرا دوست دارد
از بس ما چرت نوشتیم که دل خودمونم زد. یه شعر از دوست خوبم سید جعفر حسینی که خیلی خوشم اومد دستش درد نکنه معترض آقا اشتباه شده جون شما ، من به این معدّلم ، معترضم پسرا باید برن به سربازی ، اینکه میشه شاملم ، معترضم!!! دل من به جای کار پُمپ خون ، سر چهار راه داره دو دو میزنه آخه این چه کاریه عزیز من ، من به این کار دلم ، معترضم واسه یک کار کوچیک ، اداره ها ، ده هزارتا لم و لمّا میارن هم به کش دادن کارای کوچیک ، هم به لمّا و به لم ، معترضم ارزش افزوده روی مالیات ، باقیاتُن ، صالحاتُن باقیات!!!!! من به این دولت با اصل و نسب ، چون که در کوچه وِلم ، معترضم کاش می شد به جای کسره زیر گِل ، گُل ضمه رو کنه به آدما ! آره قربونت برم ، خدای من ، اینکه از جنس گِلم ، معترضم !!! سید جعفر حسینی این روزها مورد هجوم واژه ها و احساسات پاییزی دارم مقاومت می کنم یه شعر عامیانه قدیمی ساخت و ساز تو هر خونه خيابون يا مغازه زمينو هركسي مي خواد بسازه همه غافل از اينكه خب خدا هست مي آين با هم ببينيم او كجا هست؟ خدا رو تا به حال اصلا نديدين چه جوري پس تو اين دنيا پريدين؟ زمين شوخي نداره سخته موندن زيادن خيلي ها سالم نموندن يا بايد گرگ بشي تو گله باشي يا اينكه پاشي و بي كله باشي مي گن بايد بچاپي تا نچاپن كلاتو ول كني سر دست مي قاپن همين جوري زمين ديوونه مي شه هزاران مردمش بي خونه مي شه مي لرزه تا خودش جوني بگيره تو دست آدما بي خود نميره مي لرزه بي گناها زود مي ميرن زميناشونو پولدارا مي گيرن همونا كه صبا تو خواب نازن از اموال فقيرا برج مي سازن تو بازي شيطونم حتي مي بردن شبا مال يتيمارو مي خوردن نمي شه هر كسي از خواب پا ميشه بيافته جون ما با سنگ و تيشه مي گن قانونه! قانوني نخواستيم فقط دنبال يك جو حرف راستيم مي دونم اين همش خواب و خياله تا دنيا دنيا هس آدم مي ناله خلاصه ساخت و ساز پايان نداره حالا بارون بباره يا نباره دیگه این شعر با سر و ته شد این شعر کامل شد این روزها به حادثه ای مبتلا شدم بیچاره عاشقم که شبی بی خدا شدم از کوچه های بیکسیام رد شدم وبعد با دستــهای خالـــی غـم آشنـا شدم ---- هرچند رابطه ای بین مان نبود----- گفتی که هیچ رابطه ای بین مان نبود چون اشک می چکیدم و باران نمی شنید مانند ابرها شده ام زخمی و کبود وقتی تمــام حال دلم درد می کند آوار و خسـته منتظــر دل شکستنــم بدجور کوچه های غزل در تعفنند من فکر دل بریدن و از خود گسستنم باید تمــام مزرعه ها را الک کنم این فکر های مسخـره ام را فلک کنم این شعر را مچاله کنم پاره اش کنم از دست طبع سرد لطیف تو غش کنم آخرکه گفته است که پاییز عاشق است در دفتر کثیف دلم جای قایق است؟ پارو زدی و خون که به مغزم نمیرسید یک دفعه سکته کردم و عقل از سرم پرید این روزها به حادثه ها رو نمی کنم دیـوار قاب عکس تـــو را بو نمی کنم !!! این درد مزمن تن عذابی دروغی است باید تمام شعر خودم را .... نگاه کن پاییز را بیا به تماشا نشین و بعد هی دفتر تمیز خدا را سیاه کن مجتبی نیک سرشت پاییز 87 هر کسی از ظن خود شد یار من برایت دعا می کنم خدا از تو بگیرد هر آنچه خدا را از تو می گیرد(دکتر شریعتی)![]()
![]()
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |



