دیگه تمومه
و خدایی که در این نزدیکی ... مرا دوست دارد
می خواست غزل باشد در کوچه تنهایی... هم قافیه اش گم شد محتاج به مردم شد امروز نمی آیی؟ امروز نمی آیی دیروز نمی رفتی فردا که بهار آید بی آب و غذا هستیم ویروس نباریدن بر پیکر این کوچه بر سردی دستانم من بی تو نمی مانم دکتر که مرا می زد شاید سر عقل آیم فردا که بهار آید من شعر نمی زایم هی قرص دوا دارو نازی غزل بی مو در بین عروسکها من مادر و تو بابا قالب این شعر قالب پنیره البته می تونه نیمایی هم باشه اما حقیقتش همون غزل بی مو بهتره - خدا رو شکر بعد از مرکز فروش کتاب چهارراه در تهران- مشهد- سمنان و گرمسار مرکز فروش آمل ما هم راه افتاد. دوستانی که علاقه مند هستند صمیمانه دست همکاری شان را به گرمی می فشاریم. چه لفظ قلم!!! اکران جرم بر پرده شب! غزلی بدون زن به پایان می رسد. قلبهایی تیرخورده! اما همچنان قلبهایی ضد ضربه له له می زنند شب هوس باز را! آسمان به نظاره ایستاده است چشمک های خیابان ولی عصر را. کوچه های تنگی که دیوارهایش پناه نا امنی نگاه پلیس هستند. پاریس دیوار ندارد. از وسط اتاق خواب اتوبان می گذرد! پاریس شهر عشق است. پرده ها که شکست دیوارها نفسهای مرد را بر تنی بی پناه اکران می کنند. ابر تمام سفیدی های آسمان را می پوشاند. بغض می ترکد و 9 ماه بعد داخل اتوبان همت غلغله می شود. حتی اگر روزها را زوج کنیم باز هم اتوبان غلغله است. از روی برج ایفل به دامان دخترک پرده فروش سر می خورد. نان پیدا نمی شود چه رسد به پرده! پرده های سینما اعتصاب کرده اند مرد را! ویکتور هوگو باز هم نمی گوید که چه کسی را دوست داشته است. اتوبان غلغله است. ویکتور پای برج ایفل نشسته است و نمودار عاشقی را رسم می کند. اتوبان همت را نبندند همه قفل می کنند. دستمالهای کاغذی هم راهپیمایی می کنند. ابرها آبستن شده اند. پاریسی دیگر زاده شده! خیابان سپاه بن بست شهید ویکتور هوگو! دختر، پرده سینما را به دوش می کشد و پسر فیلم را دوباره اکران می کند. پرده ها می شکنند. مجتبی نیک سرشت![]()
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |



