تبليغاتX
دیگه تمومه

دیگه تمومه

و خدایی که در این نزدیکی ... مرا دوست دارد

امروز یه روز تلخه یه روز سیاه

به یاد اونایی که آخرین خورشیدی که دیدن خورشید ۱۸ تیر  بود

نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 9:42 توسط مجتبی نیک سرشت| |

آش پشت پا                             4/10/86

 

با صدای سوت از خواب پرید. حالش داشت به هم می خورد. آش دیشب هنوز روی دلش مانده بود. دماغش را بالا کشید. زمین دور چشمهایش در حال چرخیدن بود. نمی دانم چرا به دور او می چرخید. اشتباهی فکر کرد خورشید است. گر گرفت. مغزش در حال ریزش بود. صدای خرد شدن آجرها را همه می شنیدند. اما کسی نمی توانست کاری کند یا نمی خواست! باید از خواب بیدار می شد. صدای سوت هشدار بود. اگر توجهی نمی کرد جوری متوجهش می کردند که دیگر چیزی روی دلش نمانده بود چه رسد به آش دیشب. تمام دوستانش درون دل او جمع شده بودند و داشتند آش می پختند. بوی مطبوع سیر داغ تمام کوچه را پر کرده بود. زنهای همسایه رخت چرکها را یکجا جمع کرده بودند. هیچ کس خانه ی خودش نبود. مادرش هی فوت می کرد و آش را هم می زد.

«ان شاء ا.. جاش خالی نباشه. به سلامتی برمی گرده. شما هم اینقدر غصه نخور. بیگاری که نرفته تا چشم به هم بذاری برگشته باید به فکر این باشی که براش زن بگیری»

دیگر نمی توانست تحمل کند. خورشید تازه طلوع کرده بود و یخ های روی شیشه های آسایشگاه را قلقلک می داد. از جایش بلند شد. پتو را دور خودش پیچید. تختش را مرتب کرد و با لباسش که یک ماه می شد از تنش بیرون نیامده است، به دستشویی رفت.به صورتش آبی زد. تمام بدنش می لرزید. درون آینه نگاهی انداخت و دگمه هایش را بست. گودی چشمانش دیگر گودالی شده بود پر از گل و لای . دستهای خیس خود را روی سرش گذاشت تا جلوی چرخش را بگیرد. سر تازه کچل شده اش درون دستانش سر می خورد. چند بار خواست تا عق بزند و همه چیز را بالا بیاورد اما بعد پشیمان شده بود. آخر دیگر حوصله تمیز کردن دستشویی را نداشت.

دیگر آش آماده شده بود. کاسه اش را دستش گرفت و داخل صف ایستاد. صدای سوت هر چند ثانیه یکبار تکرار می شد. فرمانده از کارش راضی بود. تمام ملحفه ها تمیز شده بودند. همسایه ها همه رخت چرکها را درون دلش ریختند و شروع به شستن کردند. کسی از او تشکر نمی کرد. قانون بود. همین که به او هم آش می دادند برایش بس بود. یک روز دیگر شروع شده بود و هنوز هم زمین داشت می چرخید. اما فرمانده گوشش بدهکار نبود. قانون بود. آجرها که شکست فرمانده قبول نکرد. می گفت اینجا شما را مرد می کند. حالا معنی درد زانوی پدرش را می فهمید. دیگر اشکهایش هم خشک شده بود درست مثل پدرش. یعمی داشت مرد می شد؟ باید آب گوشت و سیب زمینی را ظرف چند ثانیه می خورد. روزهای اول فقط گلویش می سوخت آخر داغ بود. حالا دیگر سیر سیر داغ می شد. آنقدر سیرداغ داخل آشش می ریخت تا فکر کند سیر می شود. یاد گرفته بود وقتی زیرپیراهنی اش گم شد، باید زیرپیراهنی یکی دیگر را گم کند. فرمانده می گفت اینجا شما خود را پیدا می کنید و او دیگر داشت مرد می شد. تنها 3 ماه مانده بود. سه ماهی که هیچ وقت تمام نشد. خورشید باید غروب می کرد. دوست داشت خورشید هربار زودتر غروب کند و گاهی هم طلوع نکند.

--------------------

آگهی-----------------

به علت نامناسب بودن اوضاع پخش کتاب در کشور تصمیم گرفتیم کتاب چهار راه خود را از طریق اینترنت در اختیار استانهای دیگر کشور نیز قرار دهیم. قیمت کتاب 1300 تومان می باشد و در صورت تمایل این مبلغ را به شماره حساب 0300968994002 (شماره کارت: ۹۳۲۴- ۰۲۰۳- ۷۰۲۰ -۶۰۳۷ بانک کشاورزی به نام مجتبی نیک سرشت واریز نموده و در قسمت پیام های خصوصی آدرس و شماره ای از خود را برای پست کتاب درج نمایید. امیدواریم و مطمئن هستیم از خواندن این کتاب که شامل 1-24 داستان کوتاه از چهار نویسنده جوان می باشد لذت ببرید. منتظر نقدهای شما هستیم.

حامد امامی ثریا قاسمی امین کریمی مجتبی نیک سرشت

نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 11:48 توسط مجتبی نیک سرشت| |

 هفته زن و روز مادر مبارک

آگهی-----------------

به علت نامناسب بودن اوضاع پخش کتاب در کشور تصمیم گرفتیم کتاب چهار راه خود را از طریق اینترنت در اختیار استانهای دیگر کشور نیز قرار دهیم. قیمت کتاب 1300 تومان می باشد و در صورت تمایل این مبلغ را به شماره حساب 0300968994002 (شماره کارت: ۹۳۲۴- ۰۲۰۳- ۷۰۲۰ -۶۰۳۷ بانک کشاورزی به نام مجتبی نیک سرشت واریز نموده و در قسمت پیام های خصوصی آدرس و شماره ای از خود را برای پست کتاب درج نمایید. امیدواریم و مطمئن هستیم از خواندن این کتاب که شامل 1-24 داستان کوتاه از چهار نویسنده جوان می باشد لذت ببرید. منتظر نقدهای شما هستیم.

حامد امامی ثریا قاسمی امین کریمی مجتبی نیک سرشت

 

 

وقتي قانون 4=2*2 بر قرار باشد دل نغوذبالله خ.......ودت را هم به دست مي آوري.

حساب كه حساب باشد حسابت را بايد هميشه پر نگاه داري!

تازه بهتر است موجودي وجودت را كه به نظر من ارزشي ندارد توي چند بانك خصوصي كه خصوصيت تو را هر چه باشد بپذيرد بگذاري!

يادت باشد حساب كوتاه مدت باشد تا هر وقت خواستي حسابت را ببندي و حسابشان را برسي.

وقتي حساب حساب باشد من كه هيچ كاكا هم برادر نيست!

 

۹/۷/۸۵

 

نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 11:45 توسط مجتبی نیک سرشت| |

قالب وبلاگ : قالب وبلاگ