دیگه تمومه
و خدایی که در این نزدیکی ... مرا دوست دارد
آگهی----------------- به علت نامناسب بودن اوضاع پخش کتاب در کشور تصمیم گرفتیم کتاب چهار راه خود را از طریق اینترنت در اختیار استانهای دیگر کشور نیز قرار دهیم. قیمت کتاب 1300 تومان می باشد و در صورت تمایل این مبلغ را به شماره حساب 0300968994002 بانک کشاورزی به نام مجتبی نیک سرشت واریز نموده و در قسمت پیام های خصوصی آدرس و شماره ای از خود را برای پست کتاب درج نمایید. امیدواریم و مطمئن هستیم از خواندن این کتاب که شامل 1-24 داستان کوتاه از چهار نویسنده جوان می باشد لذت ببرید. منتظر نقدهای شما هستیم. حامد امامی – ثریا قاسمی – امین کریمی – مجتبی نیک سرشت ------------------------------------------------------------------------------------------- و یک داستان قدیمی ---------- روي تخت ولو مي شوي. لباسهايت تازه خشك شده اند و مي تواني آنها را بپوشي. كاري كه همه انجام مي دهند. اما اصلا گوشت بدهكار نيست. از همه طلبكار هستي. شايد خاطراتت را مرور مي كني يا فكر فرار هستي. از اول هم مثل همه فكر نمي كردي.فرق داشتي! فردا دقيقاً 18 ساله مي شوي و به سن قانوني مي رسي. « مامان! يك سوال بپرسم؟» «بپرس عزيزم» «بابا كجاست؟» قطار سريع السير بد و بيراههاي مامان به بابا از راه مي رسد و گرد و خاكش همه جايت را مي سوزاند. آن هم وقتي كه همبندي هايت پتو به دور خود پيچيده اند و به آواز غمگين تازه واردي گوش مي دهند. از چشمهاي همه آب مي آيد حتي مامان. اما تو... « چند دفعه بايد بگويم! آخر چرا اذيتم مي كني؟ تو كه مي داني آن نامرد ما را ول كرد و رد الواطي اش رفت.. چرا آتيشم مي زني؟ خدا ازش نگذرد كه مرا بدبخت كرد. حالا بخواب و صدايت هم در نيايد.» زير پتو مي روي. نزديك بود زير قطار له شوي ولي شانس آوردي كه فقط بادش به پرت گرفت. حيا نمي كني؟ درست است كه وقتي پدرهاي دوستانت را مي بيني مي خواهي همه شان را خفه كني ولي خوب زندگي همين است. دلت براي خودت مي سوزد چه رسد به مامانت. بيچاره از صبح تا سب كار مي كند تا خرج تو را بدهد. مامانت چند جا كار مي كند. بچه تر كه بودي نمي فهميدي چكار مي كند. رد بازيگوشي هاي خودت بودي. بزرگتر كه شدي فهميدي يكي از كارهايش منشي گري شركتي است. بعضي وقتها هم كه كارش زياد بود رئيسش به خانه مي آمد و تا صبح به كارها مي رسيدند. در عوض فردا مامان خانه مي ماند. تقصيري نداري نمي فهميدي. بيچاره مامان. آخرش هم فهميدي چرا پدر شما را ول كرد و رفت. مامان از خانه بيرون انداخته بودش آن هم با حكم دادگاه! بچه بودي و نمي دانستي كه زندگي خرج دارد.بزرگتر كه شدي فهميدي مامانت چند تا رئيس دارد. خودش اينطور گفته بود. هيچ وقت در جلسه ي اوليا و مربيان شركت نمي كرد. مي گفت كه كار دارد و نمي تواند بيايد. صاحب خانه ي خانه ي 40 متري تان خيلي كمكتان مي كرد. فكر مي كردي كه آدم با خدا و مهرباني است. اگر يادم مانده باشد خانه تان يك اتاق خواب داشت و يك هال. بچه كه بودي زود مي خوابيدي ولي بزرگتر كه شدي ديگر خوابت نمي برد. مامان هم هي غر م زد كه زودتر بخوابي. بچه كه بودي نگاههاي مردم را دوست داشتي. دائم به هم نشانت مي دادند و آرام با هم حرف مي زدند. بزرگتر كه شدي فهميدي آنها چه مي گويند. از همه بدت آمده بود. پدرت مسئول اين همه بدبختي بود؟ سوم راهنمايي بودي كه فهميدي . همه چيز را فهميدي و تصميم گرفتي كاري بكني. امتحانهاي آخر سال نزديك بود. معلم ها درسهايشان را تمام كرده بود و بيكار شده بوديد. معلم علوم آن روز نيامده بود و زود تعطيل شديد. مامان هيچ وقت كليد را به تو نمي داد. هميشه خانه صاحب خانه مي گذاشت. هر چه زنگ زدي كسي در را باز نكرد. خيس عرق بودي نه به خاطر بازي با دوستانت بلكه به خاطر هوا. برخلاف دفعات قبل اين دفعه پايت اصلا درد نگرفت. صدايي از داخل خانه شنيدي و ترسيدي كه دزد باشد. از گوشه پنجر داخل اتاق را ديدي. كاش نمي ديدي. اگر آن روز معلم علوم آمده بود تو الان زندگي ات را مي كردي و از رسيدن به سن قانوني خوشحال مي شدي. اما حالا بايد منتظر باشي تا دادگاه درباره ي تو حكم صادر كند. تخت زندان درست مثل تخت خودت است. سرد و كسل كننده و بدون خواب!!!
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |


