تبليغاتX
دیگه تمومه

دیگه تمومه

و خدایی که در این نزدیکی ... مرا دوست دارد

درید پرده چشمان خسته ام را اشک

            شبی که ثانیه ها پنج صبح خوابیدند

قشون ماه و ستاره سیاه پوشیدند

                که روزهای پر از روشنی نتابیدند

و بغض روی دل آسمانمان ترکید

       به روی شاخه ی خشک شکسته باریدند

زمینیان که زمین و زمانه را خوردند

از این درخت تبر خورده نیز می چیدند

کسی به داد من و سیل و آسمان نرسید

    اگرچه پازدنم را به چشم می دیدند

***

صدای اشهد من با اذان یکی می شد

29/8/86

نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 22:58 توسط مجتبی نیک سرشت| |

جلویش را بگیرید      اسفند 86

آفتاب سرد زمستانی ساختمان را گرم می کرد. ساختمان محل تجمع افراد بسیاری بود. پسر طبق عادت معمول قدم زنان به سمت ساختمان می رفت و زیر لب آهنگی را که از گوشی همراهش پخش می شد ، زمزمه می کرد. کیفی که روی دوشش بود و کفشهای اسپرتی که به تازگی به پا می کرد، برای درختهای راه ، تازه به نظر می رسیدند. صدای آژیر پلیس در نزدیکی به گوش می رسید. نسیم ملایمی شاخه های درختان را نوازش می داد و آنها را به خواب بعدازظهر زمستانی تشویق می کرد. هر از گاهی ماشینی با سرعت از جلوی ساختمان رد می شد و بی توجه به درخششی که ساختمان ، تحت تابش نور داشت ، چرت جاده را پاره می کرد. هنوز صدای آژیر به گوش می رسید. به در ساختمان که رسید، تلفن همراهش زنگ زد. از پشت شیشه عینکش نگاهی به صفحه گوشی انداخت. تماس از خانه بود اما آن را قطع کرد؛ ایستاد و خود را درون در شیشه ای ساختمان نگاه کرد. یک لحظه فکر کرد شاید دوستانش او را نشاسند. برای درختان که غریبه به نظر می رسید. با بی رحمی تمام ریشهایش را تراشیده بود. جای زخم تیغ روی صورتش معلوم بود. هرکسی که برای اولین بار او را می دید فکر می کرد از زندان فرار کرده است. دستی به موهای لختش کشید. عینک را از روی صورتش برداشت و داخل جیب پیراهنش گذاشت. وارد ساختمان که شد، پله های سمت راست در را برای بالا رفتن انتخاب کرد. از هر پله ای که بالا می رفت، هیجان بیشتری درون رگهایش رسوخ می کرد و باعث می شد تا در آن سرما دستهایش عرق کنند. این مشکل هر وقت که نگران می شد، سراغش می آمد. در پاگرد، از شیشه های رفلکس نگاهی به بیرون انداخت. دو گربه ای که هنگام ورود، آن سمت حیاط ساختمان در حال لیسیدن خود بودند، حال به جان هم افتاده بودند. فکر کرد برای لقمه ای گنجشک دارند دعوا می کنند. اما وقتی دو گنجشک را کمی آن طرفتر در حال جیک جیک کردن دید، تعجب کرد. دقیق تر که نگاه کرد فهمید زمان جفت گیری آنها فرا رسیده است. ناگهان یادش افتاد که یک سال دیگر هم رو به پایان است. سرش را برگرداند و از پله ها بالا رفت. هرقدمی که بر می داشت در ورودی سالن اجتماعات کاملتر می شد. بر خلاف روزهای دیگر در سالن بسته بود. ساعت از 16 گذشته بود و امکان نداشت کسی نیامده باشد. دانه های عرق کف دستش را به پشت شلوارش کشید و به در نزدیک شد. صدای بچه ها از داخل می آمد. خیالش راحت شد. به آرامی دست به دستگیره در برد و آن را باز کرد. به آرامی سلامی داد و به سمت صندلی مخصوص خودش رفت. بچه ها با تعجب نگاهش کردند و جواب سلامش را با دهان باز دادند. حتی بهترین دوستش هم از دیر آمدن پسر تعجب کرد. پسر سر جایش نشست و جلسه که چند دقیقه ای از شروعش گذشته بود به کار خود ادامه داد. بچه ها با حرارت و اشتیاق خاصی نوشته های خود را برای جمع می خواندند و پسر ، سرش روی دفترش بود و توجهی به جمع نداشت. روزنامه ای را از کیفش درآورد و صفحه حوادث آن را نگاه کرد. هنوز جنایت دیروز را ننوشته بودند. شاید هم هیچ وقت ننویسند. خیالش راحت شد و روزنامه را کنار انداخت. از داخل ساختمان هم صدای آژیر شنیده می شد. هر کسی که کارش را می خواند ، با نگاهی به پسر، منتظر صحبت کردن او بود اما پسر همچنان نگاهش به روزنامه بود و صحبت نمی کرد. جلسه با کمترین صحبت و اظهار نظری در حال پایان بود. نوبت پسر بود که نوشته اش را بخواند. دستان پسر خیس عرق شده بود و دستمالهای کاغذی هم نمی توانستند جلوی آن را بگیرند. سابقه نداشت پسر اینقدر ساکت باشد. وقتی که پسر نوشته اش را می خواند ، بچه ها در حال پچ پچ بودند. دستمالهای کاغذی پشت سر هم مچاله می شدند تا جلوی شرشر عرق کف دست پسر را بگیرند. پسر که کارش را خواند، مثل کسی که کوهی را جابه جا کرده است، خسته به نظر می رسید. به پشتی صندلی تکیه داد و منتظر نظرات دوستانش شد. دیگر دستهایش خشک شده بودند. همه منتظر بودند تا یکی سر صحبت را باز کند و بقیه به سمت پسر حمله ور شوند. متنی که پسر خوانده بود با تمامی نوشته های قبلی فرق داشت و رفتار غیرعادی پسر نیز همه را نگران کرده بود که چه اتفاقی برای او افتاده است. پسر عادت نداشت درباره مرگ و خودکشی بنویسد و همیشه داستانهایی می نوشت که در کوچه و خیابان بارها اتفاق افتاده بود اما این داستان بر خلاف سایر داستانها فضایی موهوم داشت. شخصیت اصلی داستان نویسنده ای بود که ناگهان تصمیم به کشتن اطرافیانش می کند و در نهایت هم خود را می کشد. بهترین دوست پسر سرش را به سمت او چرخاند و با لبخند ساختگی ای که بر لبانش نقش بسته بود گفت: « خب که چی؟ این داستان بود؟ چی بود؟» پسر جواب نداد.  یکی از دخترها نیز از آن سمت سالن گفت:« این کار اصلا داستان نبود. گره کار معلوم نشد چی بود؟ اصلا واسه چی شخصیت اصلی داستان این کارها رو کرد؟ مشکلش چی بود؟ عاطفی؟ روانی؟ تازه کاملا آدم عادی ای بود» پسر تنها شانه هایش را بالا انداخت و دستمالی دیگر را مچاله کرد. پسری که گوشه سالن نشسته بود در جواب سوال دختر گفت: « اتفاقا آدم عادی ای نبود. کدوم آدم معمولی ای ساعت 3 نصفه شب از همکلاسی اش می خواد بیاد قبرستون که اونو بکشه؟ یا وقتی داره ریشش رو می زنه از چکه کردن خون خوشش بیاد و دست خودش رو ببره تا خونریزی رو ببینه . بعد بره تو آشپزخونه دست مادرش رو هم ببره ؟ حتما باید شلوارش رو بر عکس بپوشه یا شاخ داشته باشه که غیرعادی بشه؟» بحث بین بچه ها درباره داستان پسر بالا گرفته بود و هیچ کس هم نمی خواست حرف طرف مقابل را قبول کند و هروقت هم که از پسر سوالی می پرسیدند، او تنها شانه هایش را بالا می انداخت. جلسه که تمام شد، پسر همچنان روی صندلی نشسته بود و با دستمال های مچاله شده بازی می کرد که تلفنش زنگ زد. به صفحه گوشی که نگاه کرد شماره ی خانه بود. تماس را قطع کرد. برای بار بیستم بود که تماس را رد می کرد. پسر بعد از همه از ساختمان خارج شد. آزاد و سبک در خیابان قدم می زد و کسی نمی دانست که باید جلوی او را گرفت. دیگر صدای آژیر به گوش نمی رسید. او به داستان آینده اش فکر می کرد و دنبال شخصیتهایی که باید در داستانش کشته می شدند، در خیابان می گشت. تلفن باز هم زنگ زد و ذهن پسر داستان بعدی را تمام کرد.

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 21:30 توسط مجتبی نیک سرشت| |

سلام بر همه ببخشید که از پارسال تا حالا بهتون سر نزدم.

امیدوارم سال پر موشی داشته باشید.

اولین اتفاق خوب امسال برای ما افتاد.

کتاب چهار راه منتشر شد. این کتاب حاوی ۲۴ داستان کوتاه از ۴ نویسنده است که انتشارات شاملو زحمت نشر این کتاب را کشیده است.

نویسندگان: حامد امامی - ثریا قاسمی - امین کریمی - مجتبی نیک سرشت

هرکسی خواست بره ته صف

بازم عیدتون مبارک تا بعد!!!!!!!

نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387ساعت 10:18 توسط مجتبی نیک سرشت| |

قالب وبلاگ : قالب وبلاگ