تبليغاتX
دیگه تمومه

دیگه تمومه

و خدایی که در این نزدیکی ... مرا دوست دارد

نوبت او تمام شده بود.             بهمن 86

پیرمرد که وارد خانه شد همه به احترام او بلند شدند. دیگر عادت کرده بودند تا وقتی او می آید از جا بلند شوند. پیرمرد با بارانی کهنه اش لنگان لنگان به سمت مبل رفت. کسی نزدیک نشد تا دستش را بفشارد. تنها با کلماتی کلیشه ای ورود او را خوش آمد گفتند. او نیز چندان توجهی به اطرافش نداشت. این را زمانی که زن دستش را کشید تا روی مبل بنشیند، می شد در چشمهایش خواند. پیرمرد روی مبل راحتی وسط هال نشست. نه بارانی اش را درآورد نه کلاهش را برداشت. وقتی جو اتاق به حال عادی بازگشت ، چشمهای تمام بچه ها به تلویزیون خیره شد. همه در حال تماشای سریالی شدند که درباره روزهای آخر حکومت شاه بود. پیرمرد با چنان علاقه ای به صفحه ی تلویزیون زل زده بود که نشنید پسرش به او گفته که بارنی اش را درآورد. باز هم زن به دادش رسید و با کمک زن بارانی را درآورد. کلاه را نیز از سرش برداشت. اما به نوه اش اجازه نداد تا بارانی را روی جالباسی آویزان کند و با لحنی که بی خیالی از آن می بارید گفت:« بذار همین جا باشه خوبه!» و بارانی بیچاره را مچاله کنارش گذاشت. به مبل راحتی تکیه داد. اما نحوه ی نشستن او به هیچ وجه نشانی از راحتی نداشت. فاصله کمرش تا تکیه گاه مبل زیاد بود و با حالتی شق گردنش را به پشتی مبل رسانده بود. صدای نفسهای پیرمرد به شماره افتاده بود اما کسی متوجه نشد و همه با دقت خاصی فیلم را می دیدند. پس از چند دقیقه پیرمرد دیگر فیلم را نمی دید. پلکهایش به هم نزدیک شده بودند و با توجه به ضعف بینایی معلوم بود که نمی تواند فیلم را ببیند. نقش شاه فیلم دچار بیماری مرموزی شده بود و دائم سرفه می کرد. حتی برخی دکترها روزهای آخر زندگی اش را همین روزها می دانستند. اما شاه همچنان فکر می کرد که اطرافیانش دوستش دارند.

عروسش که چای را آورد ، تکانی خورد و خود را جلو کشید. دست چپش را به سینی نزدیک کرد و فنجانی را برداشت. دیگر به خوردن چای داخل فنجان های چاق و بزرگ عادت کرده بود. هر چند هر دفعه هم به یاد استکان نعلبکی می افتاد و می پرسید: « چایی کوچیک ندارین؟»

70 سال داخل استکان چای خورده بود به مخده تکیه داده بود و پایش را دراز می کرد. اما این چند سال هر چقدر سعی کرد تا روی مبل بنشیند نتوانسته بود. ناراحتی حتی در نفس کشیدنش هم واضح بود. اما دیگر حوصله نداشت یا رویش نمی شد بگوید خسته شدم. 70 سال هر چه گفته بود گوش داده بودند و حالا نوه اش از او می خواست که بارانی اش را روی جالباسی آویزان کند.

شاه دیگر خسته شده بود و سرفه های بیشمارش امان او را گرفته بود. هرچه ملکه از او می خواست تا از آنجا بروند شاه گوش نمی کرد. شاه به حرف کسی گوش نمی داد در غیر این صورت که شاه نبود. در همین حال که شاه با ملکه در حال جر و بحث بودند، صدای سرفه پیرمرد باعث می شود که پسرش به حرف آید و از نوه ی کوچکتر بخواهد تا لیوانی آب برایش بیاورد. به نظر می رسید چیزی درون گلوی پیرمرد گیر کرده باشد. اما اینطور نبود. چون پیرمرد چیزی نخورده بود که داخل گلویش بپرد. وقتی پیرمرد خود را جلو کشید و درست نشست سرفه هایش قطع شد و نوه ی کوچک هم از جایش بلند نشد تا لیوان آبی برای او بیاورد.

شاه دیگر تسلیم شده بود. چاره ای نداشت. حالش هر روز بدتر می شد و دیگر نمی توانست به کسی دستور دهد. دیگر نوبت او تمام شده بود باید از آنجا می رفت. هر دستوری هم که می داد پشت گوش انداخته می شد. شاه هر شب خاطرات جوانی اش را خواب می دید. وقتی فیلم تمام شد همه با لبخندی بر لب به هم نگاه کردند و برخی درباره قسمت پایانی فیلم که قرار بود فردا شب پخش شود صحبت می کردند. دیگر زمان رفتن رسیده بود. پسر از جا بلند شد و از خانواده اش خواست که برای رفتن آماده شوند. پیرمرد سریعتر از بقیه از جایش بلند شد و به سمت در رفت. باز هم دست زنش جلوی رفتن او را گرفت. با کمک پسر برانی چروکش را پوشید. کلاه را بر سر گذاشت. و لنگان لنگان به سمت در رفت. پسر از دو فرزندش خواست که مسیر را پیاده برگردند تا او بتواند پیرمرد و بقیه را به خانه برساند و برگردد. بچه ها با غرولند های زیر لبی که پیرمرد نفهمید، پذیرفتند و پیاده به راه افتادند. پیرمرد لنگان لنگان به سمت ماشین رفت. شاید آرزو می کرد جوان بود. شاید هم نمی خواست نوبتش تمام شود. وقتی سوار ماشین می شد کلاه از سرش افتاد. پیرمرد خسته شده بود

نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 11:10 توسط مجتبی نیک سرشت| |

این داستان (یکی از داستهانهای کتاب چهار راه که در دست چاپ هست) از طرف ارشاد توقیف شده ما که دلیلشو نفهمیدیم شما بگید تا ما هم بفهمیم

 

 

سرتاسر كوچه چراغاني شده بود و جلوي مسجد محل روشن تر از بقيه جاها. مردم محل همه در حال جنب و جوش بودند. سه مرد در حال چراغاني كوچه و زن هايشان دايم در حال نظر دادن بودند. دو زن هم جلوي در خانه شان در حال صحبت درباره جشن امسال بودند. خبري از بچه ها نبود. همه مدرسه رفته بودند و تنها يك بچه كه سنش به مدرسه رفتن نمي رسيد در حال دوچرخه سواري بود. صداي موسیقی تمام كوچه را فرا گرفته بود.

« پسرم زياد دور نرو! همين جلوي در بازي بكن. الان ماشين مي آد. پيش كي مي موني تا من برگردم؟»

پسر به حرفهاي مادرش توجهي نكرد و حتي جواب او را هم نداد. دوچرخه اي كه تازه سوار شدنش را بلد شده بود ، جذابتر از حرفهاي مادرش بود. شايد هم به خاطر اجبار مادر مبني بر كوتاه كردن موهايش با دنده 4 از او ناراحت بود. هنوز جاي اشكهاي خشك شده پسر روي گونه هايش باقيمانده بود. مادر اصلا دوست نداشت پسر موي بلندي داشته باشد و با دستوراتي كه از كتابهاي خاص خودش گرفته بود، دلايلي مي آورد كه همه را قانع مي كرد.

زن چادرش را در هوا چرخي داد و با دقت خاصي چادر را روي سرش كشيد. زير لب بسم اللهي گفت ، در خانه را به هم زد و به سمت دو زن ديگر رفت و پس از سلام و احوال پرسي كنار دو زن ديگر ايستاد. هر سه به نوبت درباره ي خرجي كه براي جشن امسال كرده بودند صحبت مي كردند.

«امسال به آقامون گفتم كه شكلات بهتري بگير. پارسالي ها خوب نبود. اصلا در شان ما نبود.»

« همين شكلات هايي كه روي ميز چيدن؟ بد نيست »

پس از چند دقيقه اي پز دادن مادر كودك كه قرآن خوان محل بود و در تمام مجالس زنانه و سفره ها روضه مي خواند، درباره تولد ، غيبت و ظهور آقا صحبت كرد. حرفهايي كه زن ها بارها شنيده بودند اما هربار كه از زبان او مي شنيدند گل از گلشان مي شكفت يا گريه و زاري راه مي انداختند. زن مي گفت كه بايد خودمان را براي ظهور آقا آماده كنيم. اين شبها بايد جشن بگيريم و دعا كنيم كه هرچه زودتر آقا ظهور كند. اينجوري شايد آقا از دست ما راضي شود و به بهشت برويم. اما نمي توانست توضيحي درباره بهشت به آنها بدهد. آخر چه مي توانست بگويد. تنها چيزي كه بلد بود اين بود كه براي هركسي يك حوري بهشتي در آنجا هست. اما براي زن ها كه اين حرف معني نمي داد. هيچ وقت هم سعي نمي كرد بيشتر ياد بگيرد و هر دفعه كه به اينجا مي رسيد حرف را با زيركي خاصي عوض مي كرد. اين دفعه هم با گفتن اينكه باز هم ماشين دير كرده است بحث را از حوالي بهشت دور كرد.

كودك سرگرم بازي بود كه ناگهان چشمش به ميز پر زرق و برقي كه شكلاتها روي آن بود، افتاد. و برقي در چشمانش افتاد.

زن آنقدر سرگرم صحبت كردن بود كه حواسش نبود چادر از سرش افتاده و مقنعه ي سياه چانه دارش كه چروك بود از زير چادر خود را نجات داده بود تا بتواند نفسي بكشد. قطره هاي عرق با شتاب فراوان از روي شقيقه ي زن سر مي خوردند تا در مقابل اشكهاي دو زن همسايه كم نياورند.

« خيلي ها حاجتشان را در اين شب ها و روزها گرفته اند. خيلي ها شفا گرفتند. فقط بايد چشمها را بست و به طرفش رفت. خودش كمكت مي كند. يا امام زمان عجل علي ظهورك»

يكي از زنها كه موهايش از دندانهاي مصنوعي اش سفيدتر بود، چادر را روي صورتش انداخت و شروع به زار زدن كرد. بچه ديگر به وسط كوچه رسيده بود. آب از دهانش راه افتاده بود و از مادرش هم خيلي دور شده بود. مادر ديگر فرزندش را نمي ديد. يعني اصلا حواسش نبود. تنها به فكر صحبت كردن و تحت تاثير قرار دادن زنهاي همسايه بود. زن ها هم مثل هميشه با دهانهاي باز به حرفهاي او گوش مي دادند و فكر شوهرهايشان را نمي كردند كه ظهر باز هم بايد غذاي سوخته تحويلشان دهند. فقط به فكر اين بودند كه چطور به بهشت بروند و يا آقا را از خود راضي كنند و دائم اذكاري كه مادر بچه هميشه زمزمه مي كرد را زمزمه مي كردند. آفتاب ديگر به گلدسته هاي مسجد نزديك مي شد و دانه هاي عرق تمام مردم شهر را چون هميشه روي پوستشان مي لغزاند. راننده آژانس كه از شلوغي و گرماي هوا كلافه شده بود و حواسش به چراغاني هاي كوچه بود، در حالي كه به نوار نوحه اي گوش مي داد وارد كوچه شد. سرعت چنداني نداشت اما به هيچ وجه حواسش به كوچه نبود. شايد او هم چشمهايش را بسته بود و ذكر مي گفت. عرقهاي صورت او تنها مي توانستند به ريش هاي مرد برسند و آنجا گرفتار مي شدند. مرد هم هر چند لحظه با دست راستش كه تسبيحي سبز رنگ را نگاه داشته بود ، دستي به ريش هايش مي كشيد.

ضبط صوت جلوي در مسجد همچنان با صداي بلند موسيقي شاد پخش مي كرد. موسيقي هايي كه براي عروسي ها استفاده مي شد. اما صداي بلند موسيقي به هيچ وجه روي بچه و مادرش تاثير نمي گذاشت و هر دو با جديت و تلاش فراوان در حال كار خود بودند. بچه به چند قدمي شكلاتها رسيده بود و مادر همچنان اصرار مي كرد كه بايد چشمها را بست و به سمت او رفت.

ناگهان صداي ترمز شديدي سكوت را به كوچه آورد. ديگر صداي ضبط نمي آمد. مادر بچه سريع به اطراف نگاه كرد. پسرش را نمي ديد. به ماشين نگاه كرد. چيزي دستگيرش نشد. مرد از ماشين پياده شد و طبق دستور نوحه خوان بر سر و صورت خود كوبيد. مادر به سمت ماشين دويد. چادرش از سرش افتاد . در آسمان چرخي خورد و با آرامش و وقاري خاص روي زمين پهن شد. مادر هرچه به ماشين نزديك تر مي شد سرعتش بيشتر مي شد. ناگهان دوچرخه پسرش را ديد. چرخ عقب در حال چرخيدن بود اما اثري از فرزندش نبود. ميز روي زمين پخش شده بود و راننده روبروي پسر كه با چشمهاي باز به شكلاتها نگاه مي كرد زانو زده بود. صداي جيغ و فرياد اهالي محل قوتي به نوحه خوان مي داد تا مجلس را گرمتر كند.

مهر 1386

نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 21:37 توسط مجتبی نیک سرشت| |

قالب وبلاگ : قالب وبلاگ