تبليغاتX
دیگه تمومه

دیگه تمومه

و خدایی که در این نزدیکی ... مرا دوست دارد

این دفعه یه غزل دارم دوسش دارم

 

وقتــی درون دام چشـمــانت اسیـرم              ای کاش با طوفــان پاییــزی بمیرم

در زیــــر پایت بالهـــایم را بچینــم            شایــد سکوت از برگ ریـزانم بگیرم

دایم نشستــن تا ابد افسـوس خـوردن           از زنـدگی بـی تو ، هـزاران بار سیرم

هر چند می گفتند این بازی مرگ است               امـا چگـونه عشـــق را جدی نگیرم

هی غلت خوردن هی نخوابیدن ندیدن               بایـد در ایــن زنـدگی  را گل بگیرم

آرامشــی بیهــوده دارد برگ ریــزان              حتـی سقوطم را به وصلت می پذیرم

دیگر سحر من خواب خواهم بود بی تو              ای کاش می شد تا در آغوشت بمیرم

 

بهمن 86

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 1:17 توسط مجتبی نیک سرشت| |

این کار ویرایش شده عوض شده زبانش عوض شده حالا نظر بدین داستان کوتاه هست یا نه؟ گره داره یا نه؟

وقتی چراغ قرمز بود

چراغ قرمز بود و ماشینها با سرعت در حال رفت و آمد بودند. به چراغ عابران تکیه داده بودم و به آدمهایی که آن طرف خیابان منتظر بودند تا چراغ پیاده رو سبز شود، نگاه می کردم. یقه ی پالتو را تا روی گوشها بالا کشیدم تا باد سوزناکی که از صبح می وزید تاثیری روی من نداشته باشد. اما باد با چنان جسارتی صورتم را می لیسید که از خجالت تمام صورت سرخ شده بود. جلوی چشم همه و در خیابان! از جسارت باد خوشم آمد. باید از باد یاد می گرفتم. اما نه جلوی چشم همه؛ بلکه جلوی چشم او تا دستهایش را لمس کنم. دستهایش را بو کنم و در آغوش بگیرم. می خواستم دوست داشتنم را با تمام احساس به او ابراز کنم. اما او دائم یقه ی پالتویش را بالا می کشید و رویش را از من بر می گرداند و از پنجره کلاس خالی که فقط ما آنجا بودیم، دانشجوها را نگاه می کرد و هر از گاهی با جمله ای آنها را مسخره می کرد. روزهای بادی بیرون نمی آمد. دوستم داشتم. این را هر دو می دانستیم. وگرنه چه کسی در آن روز سرد و بادی با بهترین لباسش به دانشگاه می آید؟ آن هم وقتی که همه دنبال نمره اند و فعالیت این قسمت مغز تعطیل می شود. اما هر چه سعی کردم مانند باد صبح امروز نه ، بلکه مانند نسیمی که 6 ماه پیش وزیده بود و بوی عطر آمیخته با عرقش را زیر آفتاب بعداز ظهر کنار بوفه آورده بود و با آبمیوه ی طعم آلبالویم درون رگهایم دویده بود، رویش را ببوسم، او نمی فهمید. چراغ دیگر سبز شده بود و عابران از آن سمت خیابان با عجله پا روی خطوط عابر پیاده می گذاشتند تا به کارهای عادی شان برسند. سرم را پایین انداختم و بدون اینکه پا را روی خطوط سفید رنگ و رو رفته بگذارم قدم به خیابان گذاشتم. کاری نداشتم. تنها کارم را نیمه تمام رها کرده بودم. امروز صبح رفته بودم تا بوزم اما با تنها چیزی که روبرو شده بودم، عکس کوههای یخی قطب جنوب بود که به عنوان پس زمینه گوشی تلفن همراه انتخاب کرده بود. گوشی را که از دستش گرفتم، خواستم تا انگشتهایش را کنار انگشهایم قرار دهد و به تضاد بین زمختی و ظریفی دستها بخندیم. اما دستکش سیاهی که تازه به او هدیه داده بودم، اجازه ی این کار را نداد. کلاس سرد بود و می لرزید. فن کوئل کلاس را روشن کردم و  به شوخی گفتم که اگر می خواهد گرم شود روی فن بنشیند. هرچند خودم گرم گرم بود، با این حال می لرزیم. منتظر فرصتی بودم تا فوران کنم. اما او نمی فهمید. هرچه بیشتر گر می گرفتم، سردتر می شد. مرا را دوست داشت و این را هم می دانستم. این را زمان SMS بازیهای شبانه اثبات کرده بود، اما کار داشت. باید نمره اش را می گرفت.

گفت: «اضطراب دارم. اگر این واحد رو بیافتم 9 ترمه می شم. باید برم با استاد صحبت کنم.»

من هم می خواستم با او حرف بزنم. می خواستم کمکم کند. بارها گفته بود که می خواهد کمکم کند؛ اما هر وقت خواستم تا گرمم کند عکس گوشی اش را نشانم داد. عاشق قطب جنوب بود. من بچه ی زمستان بودم و او سردش می شد. من از اینکه نمی توانستم گرمش کنم  گر گرفته بودم؛ چقدر دوست داشتم مانند عکس گوشی ام غروب آفتاب را با هم ببینیم. اما او از غروب بدش می آمد. می گفت دلش می گیرد. اما من وقت طلوع خورشید هم آفتابم در حال غروب بود. کادوی تولد را کنارم گذاشت. سرخ شدم. از خجالت نبود. آتش گرفته بودم و او آبی روی این آتش نمی ریخت. یک لحظه به سمتش رفتم تا در آغوشش بگیرم اما از روی فن کوئل بلند شد و به سمت در رفت. اگر این واحد را می افتاد 9 ترم می شد. همانجا نشستم. مثل رنگ خطوط عابر پیاده روی رنگ و رو رفته ای که تمام سعی ام را می کردم تا پا روی آنها نگذارم، سفید شدم. او همیشه پایش را روی خطوط سفید می گذارد.

برای پنجمین بار عرض خیابان را طی کردم. راننده های پشت چراغ قرمز به من می خندیدند. همیشه سعی می کردم او را بخندانم و این کار را خیلی دوست داشت. چراغ عابرین که قرمز شد همچنان از بین خطوط می گذشتم و به بوقهای همراه با بد و بیراه رانندگان توجهی نمی کردم. شاید باید اتفاقی می افتاد. اتفاقی که اجازه نداد بیافتد. شاید هم من بلد نبودم و او نیز همین را می خواست . می خواست در آغوشش بگیرم. شاید سرما بهانه اش بود. دستهایم را باز کردم و پا را روی خطوط سفید گذاشتم. همچنان به ماشینها توجهی نمی کردم. حتی دیگر جلوی باد هم نمی ایستادم. یقه ی پالتو را پایین دادم و با آغوش باز در آغوشش کشیدم.

 

بهمن 86

 

نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 23:34 توسط مجتبی نیک سرشت| |

خیلی لوسم می دونم! با این چیزا زنده ایم دیگه یه کار عالی داشتم واسه امشب که فوتبال و مشغله نذاشت تمامش کنم ولی این چندان بی ربط نیست. جالبی قضیه اینجاست که من ۲۴ سال پیش ساعت ۶ صبح روز جمعه ۱۲ بهمن به دنیا آمدم تنها فرقش با سالای دیگه این بود

----------------------

وقتي مي خندي مي خندند! وقتي گريه مي كني مي خندند! وقتي مي افتي مي خندند! وقتي عاشق مي شي مي خندند!

وقتي نمانده تمامش كن!

ديگر تحمل تحملت را ندارم « آه! بودن يا نبودن» مي خندند!

روي صندلي هاي تئاتر شهر مي نشينند مي خندند به تو!

به كارهايت به عشقت به گريه ات به بودنت به غرورت به .............   اما تو!

كاري به كارت ندارند. براي خودت زندگي مي كني؟ كاشكي!

از خودت بدت نمي آيد. از خنده بدت نمي آيد آسمان را دوست داري.

مي خندي؟ چرا نمي خندي؟

هرچقدر آسمان را مي بيني نمي بيني!

خودت را مي گويم. ديگر بر نمي گردد.

او هم خنديد و رفت. صندلي ها خالي هستند!

نوبت تو هم تمام مي شود!

بايد بروي!

نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 0:5 توسط مجتبی نیک سرشت| |

جشن تولد

جشن تولد

 

نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 22:33 توسط مجتبی نیک سرشت| |

قالب وبلاگ : قالب وبلاگ