دیگه تمومه
و خدایی که در این نزدیکی ... مرا دوست دارد
این پست یه جوریه. این پست حاصل یک ساعت چت با یه فرشته هس که باعث شد این تراوشات ذهنی! به وجود بیاد می خواستم روی یکی کار کنم ولی حسشو نداشتم اینم یه مدله دیگه....... او: سلام. زيارت قبول باز من: salam او: يخ نزديد از سرما؟ .................. .......................... من دوست دارم آسمان پيشم بماند او: پس حداقل قصه بگو منم بفهمم من: اين قصه قصه ي تنهايي من است او: هاهاهاهاها مشهد که بودي روي يخ سر نخوردي؟حالت خوبه؟ من: من مي روم تا حال باران خوب باشد او: الان داري شعر ميگي؟يعني داري به روز مي کني وبلاگتو ؟ من: شايد وجودم شعر باشد شعر مردن! او: تو هم از مرد ن ميگي؟ او: چرا همه از مرگ ميگن او: گرچه خودم کلي مخلص عزرائيلم ....................... ................. من: می ترسم از روزی که چشمانم بخشکد .............. من: هر شب دلم برای خودم تنگ می شود او: خوب بقيه اش؟ من: دائم در این مدار ترک خورده می دود او: خوب؟ من: ما تا ابد به جان تو محکوم بودنیم او: خوب؟ او: ديگه چي؟ من: ولش دیگه نمی آد .................... او: چته؟حرف بزن من: من حرف دارم حرفهایی ناسروده او: از همون حرفاي نسروده بگو من: اما زبانم جرات گفتن ندارد او: بگو چيه؟ من: بیهودگی از پایه می پوساندم باز او: خوب؟ من: می ترسم از این زندگی بی شوق پرواز او: بعدش؟ .................................................................. همین دیگه می خواستم رو یکی از اینها کار کنم ولی حسشو نداشتم همین مکالمه رو تو این پست گذاشتم. البته خیلی از مکالمه ها حذف شده. ممنون از ( او) لطفا نظراتتون رو به در و دیوار ارجاع ندهید و مثل یک آدم (هر چند همه انسانید) با اسم بنویسید و سوء تفاهم بوجود نیاورید. جناب (((((مهم نیست))))) با شما هستم وقتی فاطمه تصادف کرد، مادر راضی نمی شد بدنش تکه پاره شود. کارت اهدای عضو را که به او نشان دادیم، فاطمه چند نفر را زنده کرد اما خودش تکه پاره شد. مادر اشک می ریخت اما راضی بود. می بینم که زنده موندم.......... این دفعه دو کار کوتاه کوتاه می نویسم و .................. (۱) هسته داشت از خاک بیرون می آمد. ۹ ماه از شبی که او را تف کرده بودن وسط باغچه گذشته بود. آنقدر لگد زد که در شکست. خون وارد خانه شد. یک لحظه تمام ریه هایش آتش گرفت. داد کشید. علف های هرز خوشحال به هم تبریک می گفتند. غذای خوبی برای آنها می شد. .................................................................................... (۲) در هسته قفل بود و کلیدش درون معده کرم باغچه تبدیل به مدفوع می شد. کرم سوء هاضمه گرفته بود. میوه اش را که خورد هسته را توی باغچه تف کرد.![]()
![]()
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |



