دیگه تمومه
و خدایی که در این نزدیکی ... مرا دوست دارد
توی بازی اول از سری مسابقات لیگ یک هندبال کشور (بازی با میناب) یک نامرد تو بازی با آرنج زد توی پیشانی ام و پیشانی ام شکست. الان هم خونه خوابیدم تا ورمش بخوابه و عمل کنم. یه چاله بالای ابروم در آمده. جالبه که تو این مدت هر چی حادثه هست داره واسه من می افته. نمی دونم از شانسمه یا خدا دوسم داره در هر صورت می خواستم عکسم رو هم بذارم تو وب که گفتم به حال شما رحم کنم و اینقدر خودمو تحویل نگیرم. فعلا که اینطوریه کاریش هم نمی شه کرد. عید قربان و شب یلدا مبارک واسه ما هم دعا کنید!!!!!!!!!!!!!!!!!! ظهر بود و گوشه اي نشسته بودم و به مردمي كه از جلوي پنجره
فولاد رد مي شدند ، نگاه مي كردم. درست روبروي من سقاخانه بود كه جاي خوبي براي
كار من بود . پشت سقاخانه گنبد طلايي بود كه هر روز با برق زدنش مرا وسوسه مي كرد
كه براي يك بار هم كه شده، روي آن بروم. خادمان در حال فرش كردن حياط حرم بودند .
هميشه موقع اذان بساطشان به راه بود. فرش هايي كه در سايه انداخته مي شد در چشم به
هم زدني پر مي شد اما آنهايي كه در آفتاب پهن مي شد طرفدار بخصوصي نداشت و تنها
وقت نماز پر مي شد. كبوتر جلدم روي شانه اي نشسته بود و بق بقو مي كرد. انگار
منتظر دستور من بود تا كارش را انجام دهد. صداي آه و ناله آدمها برايم عادت شده شده بود. اما امروز با
بقيه روزها فرق مي كرد. ناگهان چشمم به پيرزني افتاد كه چادرش را روي سرش انداخته
بود و با صدايي لرزان در حال نفرين كردن بود. حس كنجكاوي باعث شد تا به او نزديك
شوم تا بفهمم چرا و چه كسي را نفرين مي كند. صداي زن برايم خيلي آشنا بود انگار
سالها او را مي شناختم. « يا امام رضا ! 35 سال پيش آمديم پابوست. شفاعت ما رو كردي
. خدا بهمون يه بچه داد. روم سياه حالا اومدم ازت مي خوام يا اين بچه رو سر براه
كن يا ازم پسش بگير. به خدا جونم به لبم رسيده. بيچاره باباش از دست كاراش دق كرد.
منم كه عليلم. تو دار دنيا همين يه پسر رو داشتم كه كه ديگه نمي خوام.» ياد مادرم افتادم و دلم گرفت. بعد از اينكه از زندان آزاد
شدم بيكار بودم و كسي به من سابقه دار كار نمي داد. مادرم هر روز غر مي زد و از
وضعي كه داشتم شكايت مي كرد تا اينكه يك روز با هم دعوا كرديم و از خانه بيرون زدم
و مادر عليلم را تنها ول كردم و به اين شهر آمدم كه كسي مرا نمي شناخت تا ابروي از
دست رفته ام را اينجا به دست آورم. تصميم گرفته بودم شغلي آبرومند دست و پا كنم و
دست از خلاف بردارم. اما نشد. تنها كاري كه بلد بود كفتر بازي و جيب بري بود. به بخت سياهم لعنتي فرستادم و با نگاهي به اطراف دنبال
موقعيت مناسبي براي كارم گشتم كه چشمم به پنجره فولاد خورد. تعجب كردم برعكس
روزهاي ديگر هيچ آدمي دور و بر آن نبود. دقيق تر كه نگاه كردم ديدم حتي يك پارچه
هم به پنجره گره زده نشده است. در همين افكار بودم كه پير مردي از جلويم رد شد و
مستقيم به سمت حوض رفت و كنار پاشويه چمباتمه زد. بعد از اينكه كفش و جورابش را
درآورد شير آب را باز كرد ، انگشتري را از دستش درآورد و لبه پاشويه گذاشت. برق
انگشتر برقي در چشمانم انداخت. به سرعت دستم را به سمت كبتر بردم تا ماموريت جديدش
را به او بدهم. اما كبوتر نوك محكمي به دستم زد و از شانه ام پريد و رفت. پيرمرد
هم بعد از وضو گرفتن انگشترش را دستش كرد و تو دل جمعيت گم شد. آفتاب از وسط آسمان گذشته بود و بيشترين زورش را مي زد تا
زمين را گرم كند. صداي اذان كه بلند شد پيرزن دست از آه و ناله و نفرين برداشت و
به سمت حوض رفت تا وضو بگيرد .آب حوض زلال بود و كاشي هاي آن زير نور آفتاب مي
درخشيدند. شايد آب حوض را تازه عوض كرده بودند. دوباره به پنجره فولاد خلوت زل زدم
و به حرفهاي پيرزن فكر كردم.خيلي دلم مي خواست از او بپرسم براي چه اين دعاها را
مي كند. به او بگويم كه مادر است و امكان ندارد مادري فرزندش را نفرين كند. در
همين افكار بودم كه پيرزن زمين خورد. سريع به سمتش رفتم تا هم بتوانم با او صحبت
كنم و هم اگر شد جيبش را خالي كنم. پيرزن با كمال ميل كمك مرا پذيرفت و از زمين
بلند شد. تعجب كردم آخر كمتر پيرزني را ديده بودم كه اجازه دهد مردي به او دست
بزند. من هم نهايت استفاده را از فرصت به دست آمده كردم و تمام كيفش را گشتم اما
دريغ از يك چيز به درد بخور! در همان لحظه كبوتر به سمتش هجوم آورد و دو سه نوك
محكم به سرم زد و چند تار مويم را كند. شروع كردم به فحش دادن به شانس بدم. « خدا خيرت بده پسرم! ايشالله عاقبت به خير شي ايشالله از
چشم بچه ات نيافتي. ببخش كه چيزي ندارم بهت بدم.» يخ كردم . يعني فهميده بود؟ تا
به خودم آمدم ديدم اثري از پيرزن نيست. اعصابم خورد شده بود امروز اصلا كاسبي نكرده بودم و از دست
اين حيوان زبان نفهم هم عاصي شده بودم. حرفهاي پيرزن هم باعث شده بود گلويم خشك
شود. به سمت سقاخانه رفتم تا گلويي تازه كنم. از خيلي از مردم شنيده بودم اين آب
شفا بخش است و خيلي ها را شفا داده است. هر وقت ياد اين حرفها مي افتادم پوزخندي
مي زدم. شير آب را باز كردم دستم را زير شير بردم و همين كه خواستم لب به آب بزنم
،دوباره كبوتر نوكي به من زد و به طرف گنبد پرواز كرد. از فرط عصبانيت و گرما
كلافه شده بودم و تصميم گرفتم وارد حرم شوم تا ضمن زيارت كاسبي اي هم بكنم. عطر
گلاب و گل محمدي فضا را پر كرده بود. مردم در حال نماز خواندن بودند. دور و بر
ضريح غلغله بود خودم را وارد سيل مردم كردم. عجيب بود. دست توي جيب هر كسي مي كردم
خالي بود. نفسم داشت بند مي آمد. به زحمت خودم را به محلي كه زن و مرد را از هم
جدا كرده اند رساندم تا نفسي تازه كنم. ناگهان صداي كوبيدن مشت به شيشه حايل با عث شد تا رويم را
به طرف زنها كنم. پيرزن بود كه به شيشه مي كوبيد. پارچه اي در دستش بود و با
اشاراتي كه به من كرد فهميدم مي خواهد من پارچه را به بالاترين نقطه ضريح گره
بزنم. هر لحظه به جمعيت افزوده مي شد و هوا براي نفس كشيدن كم. دلم برايش سوخت.
پيرزن مرا ياد مادرم مي انداخت كه ديگر چهره اش را از ياد برده بودم. نمي دانم چه
شد كه ديدم پارچه دستم است. به سمت ضريح حمله كردم. هر چه تلاش مي كردم به ضريح
نمي رسيدم. ديگر خسته شده بودم. پارچه را در دستانم فشردم و با نهايت قدرت به سمت
ضريح رفتم. يك لحظه جلويم باز شد و مانند آهنربا به ضريح چسبيدم. مي خواستم پارچه
را ببندم اما فشار جمعيت مرا به ضريح چسبانده بود و اجازه كاري به من نمي داد.
پارچه را با زحمت فراوان به ضريح آويزان كردم و گره زدم. اما گره پارچه باز شد و
پارچه به زمين افتاد. هيچ حركتي نمي توانستم انجام دهم. سرم را بالا آوردم تا نفسي
تازه كنم كه خشكم زد. كبوترم بالاي ضريح نشسته بود. تعجب كردم و نگران شدم كه
مبادا خادمان كبوتر را ببينند . در آن صورت او را مي گرفتند و من بدبخت مي شدم. به
چشمهايش نگاه كردم مثل يك كاسه ي خون شده بود. معلوم نبود عصباني است يا گريه كرده
. تا خواستم خودم را بالا بكشم كه بگيرمش ، كبوتر باز به سمت من پرواز كرد و هي به
سر و صورت من نوك زد. همه مردم از من فاصله گرفتند. ديگر كسي فكر زيارت نبود. هرچه
كمك مي خواستم كسي كاري نمي كرد. انگار كسي كبوتر را نمي ديد. سرم گيج رفت .
سكندري خوردم و با سر به ضريح برخورد كردم و روي پارچه پيرزن افتادم. گيج و منگ بودم. صداي صلوات مردم فضا را پر كرده بود. چند
نفر داد مي زدند كه شفا گرفت شفا گرفت. آقا شفايش داد. ديگر پوزخند نزدم. چهره ي
پيرزن جلوي چشمهايم بود. راضي بود و مي خنديد. انگار اين دفعه هم حاجتش را گرفته
بود. از صداي اذان فهيمدم كه آفتاب غروب كرده است. ديگر نمي توانستم چشمهايم را
باز نگه دارم و بيهوش شدم.![]()
قرص هايش را خورده؟ الان خوابيده؟
چرا چراغها خاموش هستند؟ خانم
سفيد پوش مي گفت شبها بايد زودبخوابيم. اما چرا؟
همين را هم ازش
پرسيدم. گفت:« تا صبح كه از خواب پا مي شيم مثل يه غنچه وا بشيم»
من كه بزرگ هستم پس چرا با من اينطور صحبت مي كنند؟ الان براي
خودم...... راستي چه مي گفتيد؟
مرد شدم؟ نه نه ! زن شدم. يا آقا
شدم؟ شايدهم خانم شده ام.
آخر من از كجا بدانم؟ از خانم پرسيدم. چه
چيزي پرسيدم؟ خب خب... يادم نمي آيد ولي ولي همين كه پرسيدم
سرخ شد و از اتاق بيرون رفت.
من هم دوست دارم به من خانم بگويند.
آخر همه به خانم احترام مي گذارند.
احترام چيه؟ بابا تو كه هيچ چيزي را
نمي داني. باشد مي گويم. راستش..... خب..... ولش كن حالا مهم
نيست.
نه نه! نشان ندهي! آنوقت ميآيند و از ما مي گيرند. مامانم
هميشه مي گفت هواي همه را دارد. مي داني اگر
راست باشد چقدر
هوا دارد! اين هوا!!! نه نه! يك عالم. مثلاً چقدر؟ نمي دانم ولي فكر كنم
10 تايي دارد. آره خيلي دارد.
با هواها چكار مي كند؟ باز سوال مسخره
پرسيدي. اصلاً آدمها براي همين مي ميرند. ديگر هوايشان را نگه نمي
دارد. هوايشان هم مي افتد زمين و مي شكند. آنها هم مي ميرند. الان
كجا هست؟ خب همين الان اينجا بود.
قرص به او دادم و مي گفت...... نه
نه! اصلا نگفت ولي فهميدم كه ديگر نمي خواهد هوايم را داشته باشد.
آره
مي خواهم بميرم. با اين دفعه 3 بار مي شود. 3 بار است كه مي
ميرم. يعني نمردم ولي كشتم. مي داني تا
حالا خيلي ها را كشته ام.
يك روز يك شيشه را كشتم كه مامانم گفت چرا شيشه ا شكسته ام .
شيشه ها بد
بودند و هميشه جلوي آدم را مي گرفتند.
خانم مي گفت من خوبم.
فقط او اين را گفت. بيچاره تنها بود. خودش مي گفت.
چراغها خاموش شد
و وقتي دوباره همه جا روشن شد، نبود. هيچ كس نبود. من راست گفتم.
هميشه راست
مي گويم ولي كسي نمي داند. مي داني؟ آره تو مي
داني
تو... تو خودش هستي؟ بيدار شدي؟ آمدي گوش بدهي؟
خانم!
خانم! بيا ببين كه آمده است. چي؟ ساكت باشم. مي خواهم به همه
نشانت بدهم.
چي؟ خودشان ديده اند؟ يعني پيش همه رفته اي و حالا
پيش من آمده اي؟ من آخرين نفر هستم؟ برو ديگر نمي
خواهمت. چي؟
دفعه هاي پيش هم مي آمدي؟ پس من چرا نمي ديدمت؟ مي ديدم؟
دفعه اول از پشت بام بغل تو پريدم؟ دفعه دوم دست را گذاشتي روي
دستم را دستم را نكشم؟ پس من دست تو
را كشتم؟ من خيلي بد
هستم. بايد بكشم تو را به جانت هوايم را بگير. نه نه! سه پابه را بردار .
بردار ديگر.
آخيش! تمام شد.
28/10/84
![]()
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |



