دیگه تمومه
و خدایی که در این نزدیکی ... مرا دوست دارد
شرمنده ام باید دیروز یا پریروز آپ می کردم اما یه کم شلوغ بودم ولی حالا آمدم راستی به امین کریمیhttp://www.edvarde7.blogfa.com/post-80.aspx علیرضا خجو- رضا شیرزادیhttp://kafkame.blogfa.com/post-17.aspx تبریک می گم که کارهای کبوتر حرمشون جزء ۷۰ تای اول شده!!! در ضمن این داستان آقای امامی رو هم بخونین که برای کبوتر حرم بوده:http://darhamobarham.blogfa.com/post-48.aspx تو پست بعدی کار کبوتر حرم خودم رو می ذارم. --------------------------------------------------------------------- كبكت خروس مي خواند چون كسي را داشتي كه فكر مي كردي بايد مي داشتي. « چيزي نشده است! اتفاقي نيافتاده. حق دارد. آدم است نغوذ بالله خدا كه نيست. تو ببخش.» احساست ،عمرت ، عشقت ، محبتت ، خودت، همه آنچه داري و نداري را ببخش. اما او... « چاره اي ندارد! يعني نبايد داشته باشد. تا اينجا هم خيلي معرفت خرجت كرده وگرنه ... از همان اول اشتباه بود. اما به هر حال تمام شد. فكر خودت باش» «منظورت اينه كه تمام احساسات و .... اينا كشك؟ اين كه با احساسم بازي شد؟» خوشحال نيستي! كبكت ديگر نمي خواند. قدم از قدم نمي تواني برداري. حتي حوصله ي درآوردن جورابت را هم نداري. در خانه را نمي فهمي كه چطور بستي. كليد مهتابي وسط اتاق را مي زني. باز هم فيوزش خراب است و فقط چشمك مي زند. تلويزيون را روشن مي كني. اصلا ني خواهي چيزي ببيني. فقط مي خواهي هدر بدهي. تا حالا 4 پاكت سيگار كشيده اي. اسمش را هم نمي داني. شرط مي بندم حتي يك پك هم درست نكشيده اي. آخر بلد نيستي! مثل خيلي چيزهاي ديگر. دروغ ، فراموشي ، خنده. تلويزيون تبليغ يك فيلم سينمايي را مي كند. آن را ديده ايد. خنده ات مي گيرد. هميشه فيلمها را داغ داغ مي ديديد. البته اسمش بود كه فيلم مي بينيد! سماور را روشن مي كني. چون شمعك خراب است بايد كبريت بكشي. ياد تبليغات انيميشني مصرف گاز مي افتي كه مي گفت اول كبريت را روشن كنيد وگرنه همه چيز.... واقعا منفجر شده اي. هر تكه ات گوشه اي پرت شده است. ساعت 12 شب منتظري! يادت نيست كسي ديگر زنگ نمي زند. تصميم مي گيري كه بخوابي. يادت مي افتد تلويزيون را خاموش نكرده اي. كنترل تلويزيون از اين فاصله كار نمي كند. بايد نزديك تر بروي. ولي نمي تواني، آخر منفجر شده اي. خودت را هم بكشي فقط قند در چاي حل مي شود، نه مشكل تو. از گرسنگي روي تخت مي افتي. يكدفعه يادت مي افتد از غروب مي خواستي دستشويي بروي. انتخاب با خودت است. شبم ، بي تاب بي تابم، سكوتي سرد در جانم مرا يك لحظه باور كن. پريشانم پريشانم صدايم تلخ مي سوزد در اين آتش در اين بودن در اين تكرار بي آخر، شروعم تا به پايانم بسي سرما بسي تارم بسي از غصه مي بارم بسي افسوس مي دوزم از اينكه بي تو مي مانم تمام استخوانهايم همين امشب بسوزام مگر يك لحظه گرمايت بريزد روي دامانم درختي خشك مي مانم كه هر بادي بترساند تمام شاخه هايم را من از صد ريشه عريانم سقوطي گرم مي كردم به اميدي كه پرپر شد هميشه تيشه مي خوردم از اينكه سست بنيانم نمي دانم چه مي گويم چه مي خواهم شبم تارم تمامم تا سحرگاهان نمي مانم نمي دانم فقط ميخواهم بنويسم. نه! هيچ ايده و فكري در كار نيست. از بس صداي گاو توي گوشم است كه نگو و نپرس! خوابم مي آيد و بايد بخوابم. اگر خوب نخوابم صبح نمي توانم كار كنم. اگر كار نكنم غذا ندارم و اگر غذا نخورم لاغر مي شوم. كسي هم گاو لاغر نمي خواهد. يا فروخته مي شوم يا به كشتارگاه برده مي شوم. بايد مثل خر كار كنم. بدبختي از شانس بد ، ماده نشديم كه شير بدهيم. صبح تا شب بچريم و آزاد در چراگاه قدم بزنيم............ نان آور خانه شده ايم! تازه هر كسي هر كاري مي كرد مي گفتيم به ما چه؟ ما فقط شير مي دهيم....... نمي خواهم بي احترامي كنم ولي از بس مي خوابند و مي خورند انگار در بهشتند. حالا زير پاي ما چيست؟ پهن خودمان! كاه و كلش بيات! يك لقمه نان نخور و بمير! فقط مي خواهم بنويسم نه ! هيچ ايده و فكري نيست. از بس صداي گاو توي گوشم است كه بايد بيدار شوم تا شايد از دست اين همه هذيان خلاص شوم. قيصر امين پور هم رفت.................... خدايش بيامرزد![]()
![]()
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |



