تبليغاتX
دیگه تمومه

دیگه تمومه

و خدایی که در این نزدیکی ... مرا دوست دارد

 

بايد بنويسي وگرنه مي تركي! مثل بادكنك هي بادت زده اند. غصه ها را مي گويم. بايد روي ريل حركت كني. يك حركت ثابت و مشخص. بدون هيچ دست انداز و لرزشي. بدون هيچ ويراژ دادني! بايد هميشه راهنما بزني و بپيچي. پيچ ها را به سمت راست بايد بپيچي آن هم با پيچ گوشتي نه با دست. حق نداري گوشت خام بخوري وگرنه خام خام تو را مي خورند. مثل الان كه خوره اي به تنت افتاده كه ديگر روي ريل راه نروي. به حامد ، عليرضا ،رضا، مهدي، كي نوش ، ثريا ، فردوس ، فاطمه و مريم گوش مي كني. حتي به صداي ساعت خيره مي شوي! چه دليلي دارد همه راست بگويند؟ اصلا به خاطر خدا هم كه شده دروغ بگو! به چپ مي پيچي. ار منتهي اليه سمت راست سبقت مي گيري. خودكار را برعكس دستت   مي گيري. به حافط و سعدي و نيما و سهراب و فروغ و پروين فحش مي دهي! جرات نداري و گرنه زنده ها را هم رد نمي دادي. حتي مي تواني پاي بي ديني را هم وسط بكشي. چه عيبي دارد گناه بكني؟ همه كه معصوم نيستند. تازه! تكذيب مي كني. مي زني زير همه چيز. زير ميز و كتاب و درس ودانشگاه. و قليان مي كشي! به فضا مي روي اما نفس كم مي آوري . آخر آنجا هوا نيست! هيچ كس هوايت را ندارد. به همين دليل هر روز توي سرت مي خورد. مثل ميخ شدي و فرو مي روي.  توي باتلاقي افتادي كه حق نداري حركت كني وگرنه بيشتر توي مرداب فرو مي روي. دوست داري دروغ بگويي. مي گويي؟

مي گويي:

« زندگي زيباست با همه ي بديهايش» اگر ديگر بنويسي مي تركي مثل بادكنك.

نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 0:33 توسط مجتبی نیک سرشت| |

چشمهايش را باز كرد. از خستگي داشت مي مرد. ناي بلند شدن را نداشت. اين دفعه هم آفتاب از لاي كركره دزدكي آمده بود داخل اتاقش و يواش يواش به طرف او مي رفت. حرصش گرفت. نه! از آفتاب بدش نمي آمد ولي معتقد بود هر چيزي جاي خودش را دارد.

پتو را روي سرش كشيد تا همه ي اميدهاي آفتاب را از بين ببرد. نمي خواست آفتاب را نا اميد كند. اصلا اينجور آدمي نبود. فقط مي خواست حالش را بگيرد!

يواشكي از زير پتو بدون اينكه آفتاب بفهمد نزديك كركره شد و بندش را يكدفعه كشيد. هميشه وقتي اينكار را مي كرد ديگر آفتاب نمي توانست داخل بيايد. مي خواست آفتاب را غافل گير كند. وقتي بند را كشيد همه ي اتاق مثل روز روشن شد.

از ديشب ساعت راس 3 خوابيده بود. يعني وقتي همه جا را خاموشي محض فرا گرفته است. وقتي به اين صحنه ها فكر مي كرد پوزخندي زد و از جا بلند شد.

بدون اينكه صورتش را بشويد ليواني چاي براي خودش ريخت و به بالكن رفت. هوا روشن روشن بود درست مثل روز ! با اين همه خوشحال بود. از اينكه يك روز ديگر را به خير و خوشي تمام كرده بود. با اينكه چيزهاي قشنگ كمي ديده بود. از بالكن، شهر چقدر قشنگ بود. هوا وسوسه اش مي كرد كه نفسي عميق بكشد.

هميشه نفس كشيدن را دوست داشت.

نوشته شده در شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 21:47 توسط مجتبی نیک سرشت| |

این داستان همین الان تمام شد. چون دیگه وقت نداشتم فرصت نشد ویرایشش کنم واسه همین هینجوری گذاشتم تو وبلاگ نقدش کنین

.....................................................................................

چند دقيقه اي بود كه كنار قطار راه مي رفتم و سيگار مي كشيدم تا مامورا در قطار رو باز كنن. بالاخره خانمي پشت ميكروفن از مسافران تقاضا كرد كه سوار قطار بشن. مامورا درهاي قطار رو باز كردن و مرتب و منظم كنار درهاي ورودي ايستادن تا مسافرا وارد بشن. همين كه خواستم ساكم رو بردارم و من هم سوار شم صداي داد فردي كه منو صدا مي كرد توجه منو به خودش جلب كرد. برگشتم و تو خيل جمعيت دنبال صدايي كه اسم منو داد زده بود كشتم كه چشمم به يكي از دوستام افتاد. با سرعت به طرف من مي دويد. انگار بهترين كسش رو ديده . همين كه به من رسيد منو بغل كرد و منو بوسيد. بعد سلام و احوالپرسي گرم ازم پرسيد كه اينجا چكار مي كنم. انگار ما هميشه عادت داريم به كارهايي كه به ما ربطي نداره دخالت كنيم. اصلا حال و حوصله جواب دادن رو نداشتم واسه همين بهش گفتم حالا بيا سوار شيم تا بعد.از پله هاي قطار كه داشتم بالا مي آمدم يك دفعه زانوم درد گرفت و سرجام ايستادم.

« چه شد؟ پشيمون شدي؟ بيا ديگه»

« نه بابا اين درد زانو امانم رو بريده. اين ورزش غير درد و مرض كه واسه ما فايده اي نداشته.»

بعد انگار كه كشف قابل توجهي كرده باشه يه نگاهي به سرتاپاي من و ساكم كرد و گفت: « پس مسابقه بودي. كجا بود؟ چيكار كردين؟» و با گفتن اين حرف كيفش رو در محل مخصوص وسايل كه بالاي صندلي هاس گذاشت و روي صندلي نشست.

قطار هم مثل من زوارش در رفته بود. صندلي ها لق لق مي زد و روكشي نداشت. بدتر از همه انواع كثافت از سر و كول واگن بالا مي رفت. بالاخره با يه كم تخفيف به قطار راضي شدم و روبروي دوستم نشستم. دوست از اونجايي كه ديد ساكم رو بالا نذاشتم پيش قدم شد و ساك من رو هم كنار كيف خودش گذاشت.

« مثل اينكه خيلي خسته و داغون شدي. درسته؟ خب تعريف كن»

«آره بابا! مي گم كه ورزش ما حرفه اي نيس كه. امسال هم مثل سالاي ديگه. فقط رفتيم و چند روزي خورديم و خورديم تا اومديم. البته 2 تا بازي برديم ولي نتونستيم بالا بريم.»

رفته بودم تو حس و داشت همه چيز رو تعريف مي كردم كه دختري قد بلند با مانتويي كه بالاي زانوش بود و اينقد تنگ بود كه هر لحظه امكان داشت دكمه هاش كنده بشن تو ورودي واگن ظاهر شد. همون طور كه به سمت ما مي آمد چشم هاي ما هم بيشتر ، جزئيات دختر رو كشف مي كرد. چشم هاي دختر آبي بود اما معلوم بود كه رنگ طبيعي چشم نيست و از لنز استفاده كرده. هر دومون مات دختر شده بوديم. طوري كه وقتي از كنار من رود شد برگشتم و دور شدنش رو هم نگاه كردم. آنچنان با ناز راه مي رفت كه يك لحظه فكر كردم سوار هواپيما شدم. محسور راه رفتن دختر شده بودم كه چشمم به پيرمردي افتاد كه سيگاري رو از جيبش درآورد و مي خواست روشن كند. قطار تازه شروع به حركت كرده بود و تلو تلو هاي وحشتناكي داشت كه اصلا مثل دفعه هاي قبلي نبود.

همون طور با سر كج كرده به پيرمرد گفتم كه اينجا سيگار نكشد وگرنه بلند مي شوم و سيگارش را از پنجره به بيرون پرتاب مي كنم.

پيرمرد پير تر از آني بود كه بتواند سيگار بكشد و آن قدر لاغر بود كه با خودم فكر كردم حتي مي توانم خودش را هم با دو انگشت بگيرم و از پنجره به بيرون پرتاب كنم. از اينكار احساس غرور كردم اما بعد ناراحتي اي تمام وجودم را گرفت. شايد اين آينده خودم بود كه جلوي چشمانم قصد سيگار كشيدن را داشت.

سيگار را تازه 2 سال بود كه شروع كرده بودم و آنچنان توي اين دوسال روي ورزش من تاثير گذاشته بود كه ديگر بيش از 10 دقيقه نفس دويدن نداشتم.

پيرمرد چند دقيقه اي را به بهانه جستجوي فندك گذراند. نمي خواست جلوي دوستش كم بياورد و نشان دهد كه از حرفهاي من ترسيده است. ديگر بي خيال شده بودم و به صحبتم ادامه دادم. اما لحظاتي بعد بوي سيگار به دماغم خورد و عصباني به سمت پيرمرد رفتم. براي اينكه خود را حق به جانب نشان دهم دائم سرفه هايي ساختگي مي كردم تا به همه بفهمانم به سيگار و دودش حساسيت دارم.

« مرتيكه. مگه نگفتم اينجا سيگار نكش. من بيفتم اينجا بميرم تو مي خاي جواب بدي از موي سفيدت خجالت بكش.»

دوستم كه ديد اوضاع خرابه منو يه گوشه كشيد و از پيرمرد تقاضا كرد كه داخل راهرو سيگار بكشد تا همه ي قيل و قال ها بخوابد. پيرمرد غرولند كنان به سمت راهرو قطار رفت كه ناگهان قطار ترمز شديدي كشيد . پيرمرد تعادلش را از دست داد و زمين خورد.

« خدا خيرتون نده من پيرمرد رو اذيت مي كنين. جووناي الواط . همينم مونده بود يه بچه قرتي نذاره سيگار بكشم.»

« حرف دهنتو بفهم پيري! يكي مي زنم بري ديگه برنگردي ها !»

و با دست چپم پيرمرد را هل دادم و پيرمرد روي صندلي افتاد. در همين لحظه رئيس قطار و ماموري كه در حال جمع آوري بليط ها بودند به سمت ما مي آيند. پس از اينكه از ماجرا مطلع مي شوند مامور مرا با خود به كوپه مخصوص مامورين و مهمانداران مي برد تا هم من و هم پيرمرد آرام شويم و قضيه فيصله پيدا كند.

نمي دانم چه بود كه هنوز عصباني بودم و اصلا آرام نمي شدم. مهماندار كه قضيه را برعكس متوجه شده بود و فكر مي كرد من مي خواستم سيگار بكشم ، وقتي عصبانيت و بي قراري مرا ديد، پيشنهادي به من داد كه رد كردن آن غيرممكن بود.

« پا شو با هم مي ريم بيرون يه سيگاري مي كشيم. قطار حالا حالاها درست بشو نيست.»

هنوز پك اول را به سيگار نزده ام كه پيرمرد از داخل قطار سيگار را دست من مي بيند و شروع به فحش و بد و بيراه گفتن به من مي كند. من هم خجالت زده به سمت ديگري مي روم تا جلوي چشم او نباشم. با كشيدن سيگار حالم بهتر مي شود و تازه يادم مي افتد كه رفيقي هم داشته ام. از مهماندار تشكر كرده و به صندلي خودم پيش دوستم بر مي گردم. ظرف 15 دقيقه اي كه قطار خراب بود پيرمرد به عالم و آدم بد و بيراه مي گفت.

« همه خراب شدن. خدا خيرشون نده. قديم مگه اينجوري بود. قطار جرات داشت يه دقيقه تاخير كنه؟ رئيس قطارو دار مي زدن. اما حالا چي ؟ فقط بلدن يه پيرمرد بدبخت رو اذيت كنن و خودشون هر كاري دلشون خواست بكنن.»

روي ديدن پيرمرد رو نداشتم . چند دفعه تصميم گرفتم پيشش بروم و عذرخواهي كنم اما غرورم اجازه نداد.

بعد از درست شدن قطار پيرمرد با غرور سيگارش را درآورده و روشن مي كند. جالب تر از همه اين بود كه هيچ كسي ديگر به او اعتراض نكرد . با رسيدن دود و بوي سيگار سرفه هاي من شروع مي شود. اما اين بار ساختگي نيست. از بس سرفه مي كردم نزديك بود نفسم بند بيايد. با كمك دوستم از جايم بلند مي شود و به راهرو مي روم. سرم را از پنجره بيرون مي آورم و شروع به نفس كشيدن مي كنم.

نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 0:7 توسط مجتبی نیک سرشت| |

قالب وبلاگ : قالب وبلاگ