تبليغاتX
دیگه تمومه

دیگه تمومه

و خدایی که در این نزدیکی ... مرا دوست دارد

راستي يه سوال كدومتون تا حالا از صفر شروع

 كردين ؟؟؟يعني بعد ۲۰ سال ۳۰ سال مي فهمين

اين زندگي مال شما نيست مي شه دوباره شروع

كرد؟؟؟؟؟؟؟؟

-------------------------

شاید دیگه فردایی نباشه اونوقت خورشید رو دیگه نمی شه دید . این ارزش داره که آدم بمیره؟؟؟؟

-------------------------------------------------------

همه چيز از تخيل پوچ شاعر نشئت گرفت.

وقتي نشئه ي سرودنت بود، ديوانه وار به زمين كوبيد

 خود را تا بزايد عشق را!

غافل از اينكه در لجنزار آدمي نيلوفري نمي رويد.

اينها مختص طبيعت بي شعور است.

طبيعتي كه جبر،‌زمينش را چون كف پاي كشاورزان

بي كفش كه اميد مي كارند و گرسنگي درو مي كنند

،‌كرده و آسمانش ياد آور طفلي گريان است در

كنار پياده رو كه تمام فال هايش را جوي باران برده

و مردم هستند كه تنها نظاره مي كنند گذر عمر را ........

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 11:59 توسط مجتبی نیک سرشت| |

          با کمی تغییر و ویرایش و برطرف کردن مقداری از نقاط ضعف

 كليد را به سمت قفل برد تا در صندوق عقب ماشين را باز كند ، اما لرزشي كه تمام تنش را فرا گرفته بود ، اجازه نمي داد كه كليد وارد قفل شود. خيس عرق شده بود. نگاهي به اطراف انداخت . برف شديدي در حال باريدن بود و باعث شده بود تا تمام أدمهايي كه در حال رفت و أمد بودند پالتو بپوشند ؛ با ديدن مردم سرماي عجيبي وجودش را فراگرفت. همين كه با دست چپش در صندوق را بالا برد، دردي تمام جودش را فرا گرفت و دستش را عقب كشيد. هنوز خون از دستش جاري بود. گوني را برادشت و در صندوق را بست.

هر قدمي كه برمي داشت تنها جاي پاي راستش روي برف باقي مي ماند و پاي چپش كه روي زمين كشيده مي شد ، برف ها را مانند ماشين برف روبي جمع و راه باريكي ايجاد مي كرد. اين مشكل از بچگي همراه او بود و باعث تحقير او نزد هم سن و سالهايش مي شد.

به سمت ساختمان 4 طبقه اي كه حداقل 30 سال از ساختش مي گذشت رفت. ساختمان، زماني  براي خودش ساختمان مجللي بود ؛ اما حالا پاتوق گربه ها شده بود. در ساختمان ، زنگ زده بود و وقتي باد مي آمد صداي ناله ي وحشتناكي مي داد كه درست مثل صداي جيغ زني كه در حال شكنجه شدن است ، بود. هيچ لامپي جلوي ساختمان را روشن نكرده بود و ساختمان پير در تاريكي محض فرو رفته بود. از تاريكي وحشت داشت . خاطرات تلخ كودكي و بلاهايي كه  بچه هاي بزرگتر سر او مي آوردند، گوشه اي مي ايستادند و به او مي خنديدند، يك لحظه از ذهنش محو نمي شد. هميشه دوست داشت با آنها بازي كند ولي او را به حساب نمي آوردند. فقط زماني كه قصد مسخره كردن او را داشتند، با او هم بازي مي شدند تا به لنگي پاي او بخندند.

وارد ساختمان شد . بايد تا طبقه چهارم بالا مي رفت. هر قدمي كه بر مي داشت ، ضعيف تر مي شد. انگار ناي بالا رفتن را نداشت. طبقه چهارم ،  4 اتاق داشت و انتهاي راهرو پنجره اي كه شيشه هايش شكسته بود ،  خودنمايي مي كرد. لامپ كم نور وسط راهرو با ناله ي باد تكان تكان مي خورد و درهاي اتاقها را نشان مي داد.

هيچ كس داخل ساختمان نبود. وارد اتاق شد. بايد جسدها را با خودش مي برد تا دچار دردسر نشود. البته چندان برايش فرق نمي كرد. هر چه مي كشيد از دست بچه بود.

طفلكي زنش خيلي بچه دوست داشت. اما او به هيچ وجه اجازه نمي داد كه خانمش حامله شود. انواع قرص ها و تجهيزات ضد باروري را استفاده مي كردند ، غافل از اينكه هرچه خدا بخواهد همان مي شود و همين هم شد. همسرش حامله شد.

همين كه خواست جسدي  را بلند كند، صداي بچه اي او را ميخكوب كرد. «بابا ! بابا!» به زنش نگاه كرد ؛ جسد را رها كرد و به سرعت به سوي او رفت.

« عزيزم به خدا درد نداره. هيچ مشكلي به وجود نمي آد . طرف تضمين كرده .»

با اينكه زنش راضي نبود ، آمده بودند تا از شر بچه خلاص شوند. بيچاره زن! صورتش مثل گچ سفيد شده بود.

قبل از آنها دو زوج آمده بودند و حالا صداي جيغ هاي زن و سيگار كشيدن مرد فضاي ترسناكي را براي زنش ايجاد كرده بود كه حالش را به هم مي زد. زن به سمت دستشويي رفت. دستمال كاغذي مچاله شده در دستش را جلي دهانش گرفت و از جلوي مرد سيگاري رد و  با ترس و لرز فراوان وارد دستشويي شد. لامپ دستشويي دائم روشن- خاموش مي شد. به نظر مي رسيد نيم سوز شده است. فكر كرد كه اين چشم شيطان است كه به او چشمك مي زند و به اين كار تشويقش مي كند . آينه دستشويي شكسته بود و كثافت از سراپاي آنجا مي باريد. گوشه و كنار ، لكه هاي خون ديده مي شد. اين صحنه ها را بارها در فيلم ها ديده بود اما باورش نمي شد كه روزي خودش به اين مكان خواهد آمد. از دستشويي درآمد و به سرعت به سمت شوهرش رفت و دست او را محكم گرفت و به او تكيه داد.

مرد تعجب كرد. آخر ، براي اولين بار بود كه زنش اين كار را مي كرد. هميشه زن نقش يك پرستار را برايش داشت و به همين دليل از او هم بدش مي آمد. اما اين بار فرق مي كرد. براي اولين بار حس كرد كه پناهگاهي براي زنش شده است. زن با نگاه التماس آميزي از مرد مي خواست كه آن مكان را ترك كنند .

«من كه بهت گفتم بچه نمي خام مي خواستي مواظب باشي.»

دلش براي زنش سوخت ؛ ولي كاري نمي توانست انجام دهد. آنقدر از بچه بدش مي آمد كه حاضر بود دست به هر كاري بزند. قتي بچه بود بعد از آن همه آزار و اذيت بچه هاي كوچه وقتي پدرش از راه مي رسيد تازه جهنم براي او شروع مي شد. پدرش تلوتلوخوران وارد خانه مي شد و با ديدن او با كمربند به جانش مي افتاد و او از ترس به انباري تاريك پناه مي برد و تا وقتي پدرش بخوابد همانجا مي ماند.

در باز شد و زني ميانسال تمام چهارچوب در را پر كرد. لباس و دست زن خوني بود و در حالي كه دود سيگارش را توي صورت مرد سيگاري فوت مي كرد به پايين نگاه كرد و گفت: «تمومه! بيا ببرش. چقد سوسوله. دختره قرتي . اين دفه ديگه بياي اينجا راهت نمي دم. يعني چي ماهي يه دفعه دست يكي رو مي گيري و مي‌آي اينجا. خب مواظب باش.»

مرد كه سيگارش تمام شده بود ، فيلتر زبان بسته را با بي رحمي تمام زير پايش له كرد و گفت: « خانم دكتر دستت درد نكنه. ديگه حواسم هست. با اجازه.»

 و آن قدر با عجله وارد اتاق شد كه نفهميد تنش به تن خانم به اصطلاح دكتر خورده است. بعد از رفتن آن زن و مرد ، زن چاق رو به آنها كرد و گفت : « بياين ! نوبت شماست. خانم دكتر! من يه سر ميرم بيرون تا 12 برمي گردم. تنهايي از پسش برمي آي؟»

زني كه كنار تخت نشسته بود و به نظر مي رسيد دكتر اصلي است و سيگاري گوشه ي لبش بود ، با وارد شدن آنها از جايش بلند شد و با تكان دادن سر به نشانه آري رو به مرد كرد و گفت: « صيغه هست؟ خب مگه مجبوري مرد! مواظب باش ! راستشو بگو جريان چيه» و با اشاره به زن به او امر كرد كه روي تخت دراز بكشد. بوي خون تمام اتاق را پر كرده بود. نفس زن بند آمده بود . موقع وارد شدن هم زن مرد سيگاري را ديده بود كه به حالت نيمه مرده به او نگاه كرده بود و با چشم به او مي گفت كه اين كار را انجام ندهد ؛ ولي زن چاره اي نداشت. مي دانست تصميم مرد جدي است و در صرت تولد بچه از او طلاق خواهد گرفت. اين تنها شرط مرد حين ازدواج بود و طلاق براي ا برابر با ردن بود.

مرد هاج و واج مانده بود. با نگراني و اضطراب گفت: « نه نه! زنمه! اين حرفا چيه. ما آمادگي بچه دار شدن رو نداشتيم. متاسفانه اتفاق افتاد. اصلا براي شما چه فرقي مي كنه؟ » و بسته هاي هزار توماني را به زن داد و آرام گفت: « فقط كاري كنين كه كمتر درد بكشه.»

زن با عصبانيت گفت: « فكر كردي عروس كشونه؟ حقشه! مي خواست از اين غلطا نكنه .»

صداي گريه بچه هنوز توي سرش بود. به خودش آمد. زمان به سرعت مي گذشت و تنها  15 دقيقه به 12 باقيمانده بود. به سمت زنش كه روي تخت خوابيده بود رفت . او را نوازش كرد و در حالي كه اشك در چشمانش حلقه زده بود گفت: « به خدا تقصير من نبود. نمي خواستم اينجوري بشه. چيكار كنم . نمي خواستم يه آدم ديگه بدبخت بشه. خودم بدبخت شدم بسه ، نمي خواستم اون بيچاره هم مثل من بشه.»

سرش را برگرداند و با اشاره به دكتر كه كنار ديوار افتاده بود ادامه داد كه : « همش تقصير اين لعنتي بود. ولي حقشو گذاشتم كف دستش.قرار نبود اينجوري بشه. اما اون اون ... اون بود كه تو رو كشت. با كمك همون بچه ي لعنتي. ديدي گفتم بچه بده. من مي دونستم ، ولي تو... الكي اصرار مي كردي.»

ساعت 30/12 بود و او هنوز با زنش داشت صحبت مي كرد. اصلا حواسش به اطراف نبود. يكدفعه صداي آژير پليس او را به خود آورد اما ديگر دستپاچه نشد. همانجا نشست. دلش براي زنش سوخت كه زنده نماند تا بچه دار نشدنشان را ببيند. خيالش راحت شده بود و به آرزويش رسيده بود.براي آخرين بار زنش را بوسيد و به طرف پنجره رفت. طوفان ديگر تمام شده بود. وقتي پنجره را باز كرد نسيم زمستاني حالش را جا آورد. ديگر هيچ استرسي نداشت. سبك شده بود. مي خواست پرواز كند. به سمت دكتر رفت و سيگاري از جيب او در آورد ، لبه ي پنجره نشست به پايين نگاه كرد. سقف ماشين سفيد سفيد شده بود. هرچه كبريت كشيد نتوانست سيگار را روشن كند. سقف ماشين را نشانه گرفت و سيگار خاموش را رها كرد. تنها به اين فكر مي كرد كه كدام يك زودتر مي رسند!!!

نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 10:31 توسط مجتبی نیک سرشت| |

قالب وبلاگ : قالب وبلاگ