تبليغاتX
دیگه تمومه

دیگه تمومه

و خدایی که در این نزدیکی ... مرا دوست دارد

دلش مي خواست بميرد ، چون خوشي زير دلش زده بود. دوستانش اين طور مي گفتند. خوشي لگدي به زير دلش زده بود كه زير چشم دلش قلمبه شده بود.

صبح كه از خواب بلند شده بود اين تصميم را گرفته بود. درون رختخواب بزرگش كه فكر مي كرد كشتي دزدان دريايي است ، يكور دراز كشيده بود و به اين فكر مي كرد كه چگونه بميرد.

اتاقش جاي سوزن انداختن نداشت. لباسهايش يك طرف بود و cd هاي بازي و فيلم يك طرف. همه ي آنها را با چنان نظمي داخل اتاق پخش كرده بود كه فكر مي كردي وارد يك جنگل يا اقيانوس يا حتي بساط يك دست فروش كنار خيابان شده اي.

خورشيد امروز هم از پنجره ي بزرگ اتاقش بي اجازه وارد شده بود و بيدارش كرده بود. وقتش بود كه بادبانها را بكشد و شروع به دريانوردي درون زمين كند. باد مخالفي نمي وزيد يعني هيچ وقت نوزيده بود. فقط كافي بود لنگر را بكشد و بيرون برود. هر روز كارش همين بود. با اين تفاوت كه هميشه كشتي را آماده مي كرد اما با خودش نمي برد. تازگي ها تي شرت زردي كه مادرش برايش خريده بود مي پوشيد كه به زور تا نافش مي رسيد. هي با خودش كلنجار مي رفت و مثل ديوانه ها با خودش حرف مي زد.

« ديگه خسته شدم! تا كي بايد وضع اينجوري باشه. نه خوشي نه كار نه هدف.»

حرفهاي تازه اي مي زد احتمالا تحت تاثير دوست دختر جديدش بود. با هر كسي كه دوست مي شد به هفته نمي رسيد كه به كشتي دعوتش مي كرد و طرف مقابل هم با كمال رضايت و خوشحالي مي پذيرفت. تا ساعتها داخل دريا به دور از چشم همه ي آدمها دريانوردي مي كردند.اما بعد از مدتي مي فهميد كه كشتي به درد دو نفر نمي خورد و براي همين سر آنها را زير آب مي كرد و تنها به خشكي برمي گشت. اما اين دختر از آب مي ترسيد چون پدرش پارسال غرق شده بود و دريا تنها بدهي هاي او را برايشان پس آورده بود.

يك ماه از آشناييش با دختر نمي گذشت و حالا دختر همه چيز او شده بود. اما ترس دختر باعث سرخوردگي و افسردگي او شده بود. چيزي كه در دختر ديده بود در هيچ كسي نديده بود. دختر از هر نظر ايده آل بود. تنها عيبش ترسش از آب بود. هر كلك و حقه اي كه بلد بود انجام داده بود اما ترس دختر نريخته بود و اين بزرگترين شكستش در زندگي بود. دختر باعث شده بود كسي كه تا حالا هر روز مي رفت كشتي راني در حسرت يك قايق سواري كوچك بسوزد. اعتياد به كشتي داشت نابودش مي كرد.

« بهتره رگمو بزنم.»

« تو رگ داري بي غيرت؟! اگر داشتي كه دل به  كاري مي دادي. الاف!»

« چطوره قرص بخورم»

«دوتا كه بخوري بالا مي آوري. معده ات درست حسابي نيست  همه چيز را پس مي زند. نه غذا مي خوري نه ميوه نه........»

يادش مي آمد وقتي بچه بود هر چيزي كه مي خواست برايش آماده بود. اگر غذا نمي خواست بخورد كسي چيزي به او نمي گفت. از همكلاسي هايش شنيده بود كه پدرهايشان اگر آنها كار بدي كنند يا وقت غذا خوردن ادا اطوار درآورند با كمربند و مشت ولگد طرف مي شدند. معني سيلي را اصلا نمي فهميد. در هر كلاسي او را ثبت نام مي كردند اما هر چه بيشتر خرجش مي كردند كمتر جواب مي گرفتند.مثل علف هرزي شده بود كه فقط بايد او را از جا كند. اما او جوان بود و آرزو داشت.

« نه ! وقتي آرزو را ندارم ديگر هيچ آرزويي ندارم. هيچ هدفي، اميدي. خالي شده ام.»

پتو را سرش كشيد و نفسش را حبس كرد. زير پتو هيچ صدايي نمي آمد. حس خفگي به او دست داد. نزديك بود به طرز احمقانه اي موفق شود كه كسي پتو را از روي سرش كشيد.

« با اين كارها درست نمي شود. بايد يك فكر حسابي كرد. تصادف ؟»

از جا پريد. انگار دنيا را به او داده بودند. به سرعت لباسش را پوشيد. درحالي كه داشت از در رد مي شد، پايش به چهارچوب در خورد و درست مثل يك گلابي وقتي ماشين از رويش رد مي شود، پخش زمين شد.

« باز هم كه جلوي چشمهايت را نديدي؟ بلند شو خودت را جمع و جور كن.»

« نمي شود همين جا مرد؟ آخر من خسته مي شوم.»

هميشه پدرش طوري كه او نشنود به مادرش مي گفت:« اين پسر خيلي تنبل است.از عاقبتش مي ترسم. درس كه نخواند. كاش دستم مي شكست و سربازي اش را نمي خريدم. حداقل آنجا آدم مي شد. همش پي الافي است.»

از شانس بدش خبابان خلوت بود. دائم با خودش كلنجار مي رفت.

« چه طور است جلوي يك ماشين با كلاس بيافتم. حتما طرف پولدار است و راحتتر ديه را مي دهد. آن وقت پول را به آرزو مي دهم و به آرزويم مي رسم. خلاصه هر كسي يك قيمتي دارد. بهتر است بالاي شهر بروم.»

اصلا حواسش نبود كه بالاي شهر است. در همين فكر ها بود كه يكهو ماشيني باكلاس را داد كه از دور مي آمد. آماده ي پريدن به وسط خيابان شد.اشهدش را خواند. ماشين نزديك شده بود. حالا ديگر 10 متر با او فاصله داشت. ناگهان يادش آمد كه وصيت نامه ننوشته است. يادش رفته بود كه اگر تصادف كند شايد زنده نماند . آنوقت چگونه پول را به آرزو بدهد و آرزو مال او شود؟ تازه اگر مي مرد خرس كوچولويش از غصه دق مي كرد.

مي خواست برگردد. پشيمان شده بود لي ديگر راه برگشتي نداشت. ماشين شكمش را هدف گرفته بود و به طرف او مي امد. چشمش را بست و آماده ي مردن شد.صداي ترمز ماشين داشت گوشش را كر مي كرد.

مثل فيلمهايي كه در ماهواره ديده بود كه درآن ماشين صد دور دور خودش و 7 تا معلق در آسمان مي زند ، و آخر سر نه براي سواره اتفاقي مي افتد نه پياده، شده بود. اما اين واقعيت بود. «تق!» همه جا ساكت شد. در آن فيلم ها در اين لحظات موسيقي فيلم هم قطع مي شد. و سكوت بود. فقط تنها صدايي كه مي آمد صداي دزدگير ماشينبود. هيچ دردي را احساس نمي كرد.

«اگر مي دانستم مردن اينقدر راحت است، زودتر مي مردم.»

سبك شده بود. تو حال خودش بود كه حس كرد يك چيز محكم به صورتش خورد. تا چشمهايش را باز كرد، پهن زمين شده بود.

پدرش زده بودش! بالاخره مزه ي كتك بابا را چشيده بود حال عجيبي تمام وجودش را فرا گرفته بود. انگار مخش هم تكان خورده بود.هنوز مزه ي آن ضربه زير دندانهايش بود. چه مزه ي جالبي! مزه ي خون. خوشش آمد چون براي اولين بار بود كه دهانش پر خون مي شد. قبلا تا خراش كوچكي روي بدنش مي افتاد، مادرش هفتاد تا چسب و باند مي آورد و اجازه نمي دادحتي يك قطره خون از بدنش كم شود. اما حالا ديگر نمي ترسيد كه لباسش خوني شود. تازه خوشحال هم بود.

سرش را چرخاند. ماشيني كه قرار بود به او بزند، به تير برق زده بود. بيچاره ماشين!

برعكس فيلمها ماشين داغان شده بود. اما مثل همه ي فيلم ها راننده سالم سالم بود. شايد به خاطر بستن كمربند ايمني شايد هم قرا نيست در هيچ تصادفي براي راننده ها اتفاقي بيافتد.

تازه فهميد كه چه افتضاحي به بار آورده بود. ديگر نمي دانست چه كند. فقط آرام زير پتو رفت و خوابيد.

نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 0:41 توسط مجتبی نیک سرشت| |

 

اميد دارم من فراموشت كنم تا-

 

ديگر نبينم قاب عكسم زير اين پا-

 

هي تكه تكه مي شود مثل غرورم

 

تنها رهايم كن برو تنهاي تنها-

 

پر مي زنم در باغ سبز خاطراتم

 

بيرون نمي آيم نيا برگرد حالا-

 

بايد تو را در گور مرگم دفن سازم

پس تا ايد ديو عروسك گونه لالا

نوشته شده در شنبه ششم مرداد 1386ساعت 10:51 توسط مجتبی نیک سرشت| |

قالب وبلاگ : قالب وبلاگ