دیگه تمومه
و خدایی که در این نزدیکی ... مرا دوست دارد
یک مشت کاغذ در فراغت کود کردیم حالا درون خود نشستیم و به فکریم آخر چگونه بود را نابود کردیم این اون شعر نیس عوض شده ایراداش کمتر شده دیگر نمی شود به تو ایمان بیاورم مرگت ستاره ی شب گشته باورم اصلا نمی شود که به دستت غزل دهم آخر تو نیستی به خدا یار و یاورم حالا اگر زمین بخورم پا نمی شوم دیگر برای قلب شما گل نمی خرم می خواهم این همین غزلم را لگد کنم شاید کمی سبک شود این درد در سرم دیگر به آسمان و زمین هم نمی رسم صیاد قصه قصه شکسته پرم...پرم... من می پرم اگرچه ندیدم بچینمت داری تو محو می شوی از یاد و خاطرم![]()
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |


