تبليغاتX
دیگه تمومه

دیگه تمومه

و خدایی که در این نزدیکی ... مرا دوست دارد

دلم دوباره گرفته چه سوت و کوره غزل           از آسمون دل بی ستاره دوره غزل

نشسته تا که ردیف دلم بهم بخوره                  تا گونه های کویرم دوباره نم بخوره

شاید می خاد که بیفتم به پای قافیه هاش    بشم اسیر همین وزن و شکل و حاشیه هاش

همیشه جلد شمام مثل کفترای حرم              اگرچه هی می سوزونی تموم بال و پرم

آهای غزل دب من بدجوری ترک خورده            می گن غلط نکنم از شما کلک خورده

بگو که این همه حرفا دروغه بهتونه                  تو قلبم عشق شما تا همیشه می مونه

می گن شما منو اصلن نمی شناسی راسته؟  دلت یه آدم دیگه به غیر من خواسته؟

شبا تو خواب باهاشی آسمونو می بینین          ستاره ها رو بدون اجازه می چینین

می رین می رین توی رویا کنار هم می شینین  از اون بالا همه رو قد مورچه می بینین

حالا من اینجا تو کابوس لحظه های شما           اسیر یک سری احساس بد می رم تو کما

یه حس لعنتی کینه داره پا می گیره                 تو این دلی که برای نگاهتون می میره

نمی دونم ولی ای کاش می شد بشه سحری   تو از کنار دل اون یکی بری بپری

دوباره من بگم از تو غزل غزل همه جا                منم مث خود تو زنده باشم و سر پا

نمی دونم شاید این خوابه آرزوس رویاس           همیشه آخر قصه کی گفته که زیباس؟

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 13:33 توسط مجتبی نیک سرشت| |

چشمان خسته ام به تماشا نشسته اند آوار خاطرات تو را دوست دارمت

 

احساس پاک قلب لگد خورده ای که گفت: « قدر تمام ثانیه ها دوست دارمت»

 

یادم نرفته است شبی که شکستی ام دیوارهای پیکره ام تکه پاره است

 

این خرده ها قسم به خدا بند خوردنی ست با یک اشاره از تو و با دوست دارمت

 

این قصه یک تراژدی بی هویت است حتی به درد آتش منقل نمی خورد

 

آغاز قصه را که نمی دانم از کجاست از چشم های تلخ تو تا دوست دارمت

 

حالا تمام حال دلم درد می کند از بس به داد من نرسیده محبتت

 

این دفعه با چه نشئه شوم تا نبینمت تریاک های سوخته یا دوست دارمت؟

 

چیزی نمانده است که من بی خدا شوم دارم به خودکشی شما فکر می کنم

 

برگرد این بهانه آخر برای چیست؟ آدم بفهم من به خدا دوست دارمت 

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 7:31 توسط مجتبی نیک سرشت| |

قالب وبلاگ : قالب وبلاگ