دیگه تمومه
و خدایی که در این نزدیکی ... مرا دوست دارد
ساعت 18 بود که از طبقه سوم ساختمان قدیمی موسسه پله ها را
با بوی نم یکی پس از دیگری اشتنشاق کردم و زیپ گرمکن خود را بالا کشیدم. قدم به
راه بازگشت به خانه نهادم و وارد ایستگاه BRT چهارراه ولیعصر شدم. باران مردم را آنقدر به هم نزدیک
کرده بود که حتی فضای خالی عبور یک سوزن هم از میان این همه علاقه وجود نداشت. با
سوزاندن کلمات و انرژی قابل ملاحظه ای که میتوانست در راستای برقرار صلح جهانی
بکار رود، خود را در انتهای صف یکی از ورودی ها قرار دادم. صفی که در قسمت بانوان
تا خط کشی های خیابان هم کشیده شده بود. ده دقیقه ای نگذشته بود که هوای زیر سقف
به مقدار متنابهی کاهش یافت و با یک حساب سرانگشتی ده صد تا هزارتا عزم خود جزم
نمودم تا این کوره مهر و صمیمت را ترک گفته و زیر بارش نزولات آسمانی منتظر توقف
یک دستگاه وسیله شخصی شدم برای حمل این حقیر به دروازه دولت به منظور دسترسی به
مترو! عده ی نامتعارفی نیز منتظر وسیله شخصی بودند اما هرچه زمان
میگذشت و هرچه چراغها قرمز و سبز میشدند، تغییری در سرعت وسایل نقیله ای که سه
ساعت قبل التماس میکردند که قدم رنجه نماییم و همای سعادت را بر شانه ماشینشان
بنشانیم، به وجود نیامد. چه تاکسی های خالی که در حسرت مسافر از جلوی ما رد میشدند
و راننده فراموش کرده بود که ترمز، پدال وسطی است. مدتی که گذشت صدای اعتراض چند
نفر به این اعمال بلند شد که مجبور به پیاده گز کردن مسیر گشتند. ما هم که شاد و
سرخوش از بارش نخستین باران پاییزی بودیم، کم کم هول برمان برداشت و زیر لب غرولند
کردیم. اما افاقه ای نکرد و یک صدا با مسافران منتظر اعم از زن و مرد شروع به
استفاده از الفاظ Fدار لاتین و کش دار فارسی نمودیم تا در مسابقه با باران و
کسب مقام سخاوت کم نیاوریم و با آغوش باز این الفاظ را تقدیم به هفت جد و آبای
رانندگان بی ترمز میکردیم. ده دقیقه ای که گذشت دیدم فایده ای ندارد و چاره ای جز
پیاده روی تا ایستگاه بعدی BRT
نیست. پس پای در رکاب جاده نهادیم و قدم زنان حال موش هایی را درک میکردیم که
همواره زیر باران خیس میشوند. قدم به قدم مسافر ایستاده بود به امید توقف! من هم
پوزخندزنان از کنار الفاظ کش دار آنها رد میشدم تا خود را به ایستگاه میدان
فردوسی برسانم. وقتی به ایستگاه خلوت فردوسی رسیدم تقریبا زیرپوشم هم خیس شده بود.
بالاخره سوار شدم و بعد با مترو به راحتی و بدون خیس شدن خود را به ترمینال جنوب
رساندم و از آنجایی که هیچگاه سرویس نیست با حساب 3ه هزار تا سه هزار تا تصمیم به
بازگشت به دیار خود با تاکسی های خطی شدم. از پله های پل عابر پیاده که پایین آمدم
هنوز کنار خیابان نرسیده بودم که یک پراید مرا سوار کرد تا سه راه افسریه! دچار بهت شده بودم از اینکه اینجا چه راحت سوار
شده بودم و چهارراه ولیعصر کسی سواری نمیداد که ناگهان مسافری که کنار راننده
نشسته بود لب به سخن گشود که هیهات از این روزگار! و بعد اضافه کرد که :« اینها
گرگ بالون دیده هستند. » نمی دانم منظورش من بودم یا راننده یا که ولی بهتم
دوچندان گشت از اینکه او گفته بود گرگ بالون دیده نه بارون دیده. سپس توضیح داد که
در گذشته میگفتند گرگ بالون دیده و بالون یعنی .............(حقیقتش این بعد یعنی
رو نفهمیدم چی گفت ولی انگار یه چیز گرد که به پنبه ربط داشت منظورش بود چون با دو
دستش دایره ای کشید و از میان کلمات استخراجی اش پنبه قال فهم بود. البته در اصل
بالان درست است و به معنای دام و تله می باشد) و ادامه داد که در گذر زبان و طی
طوفان های سیاسی و اقتصادی و فرهنگی و هواشناسی این ضرب المثل به گرگ بارون دیده
تغییر هویت یافته است و من خوشحال و سرخوش از اینکه فقط من و موش ها نم نکشیده ایم
و این نم زدگی به جایجای ادبیات و زبان ما هم رسوخ کرده از هول دویست متر مانده
وسط خیابان پیاده شدم و باقی کرایه را پس نگرفتم تا بیشتر زیر نخستین باران دو
نفره امسال نم بکشم و خیستر شوم. آبان 88 و به احساس من لگد میزد اتفاقی که ماند در رحمم دیزی سنگی شب درکه داخل معده ای که کرده ورم دست در دست هم پیاده روی کوه را عصر جمعه گز کردن بین صدها کروموزوم در من اثرانگشت توست روی بدن دیزی آن شب چقدر سنگین بود تو مرا توی خانه ات بردی روی تختت دراز افتادم آبلیموی تلخ میخوردی/م آچ مست بیاراده یخ گشتن گوشه ی داغ بوسه هایت مات پیرهن را تنت ندیدم و بعد تاج افتاد. های آقا کات! رویم افتاد تلی از رودی و تو ای کاش پشت من بودی میکشیدم سیفون به عادت قبل غرق میشد کروموزوم زودی شکمم باد کرده از عشقت بوی خون میدهد تمام تنم قفل را میشکستی و من.... /جیغ میزد از فرط درد در ( دهنم) حیف! توپی شدم میان شما که به این اتفاق می لگدی کاش مثل تمام قبلی ها جای دیزی ضمانتی سندی... سوزنت را زدی به احساسم باد این اتفاق خالی شد معده ام عق زد اشتباهم را خون تراوید و دستمالی شد مجتبی نیک سرشت مرداد 88 تخته سیاه دستهایش را تا مچ داخل سطل برد و پیشانی همهی بچه های روبرویش را رنگ کرد. - فکر نمی کنی برای این روستا یه تخته سیاه کافیه؟ باید رنگها را زودتر تمام میکرد تا دستمزدش را از کارگردان بگیرد تا صاحبخانه وسایلش را از خانهی مادریاش بیرون نیاندازد. پر پر پرنده - نمی خوام! اصلا کی گفته پر باید باز بشه تا بپریم. نمی شه با پر بسته پرید؟ نمی شه آنقدر بپری تا خسته بشی و با سر بخوری به لبه ی تختت و بیدار بشی و ببینی صبح باید می رفتی پادگان ولی ساعت دهه و حالا اگه بری باید کلاغ پر بری تا دم آسایشگاه ... آسایشگاه که نه جایی که مثل مرغها می خوابی که روی تخت زیر پتو میری و تا صبح به این فکر می کنی که کلاغه پرنزنه و تو با پر بسته که قراره حالا حالاها هم بازنشه دروغ بگی که من به زبون مادربزرگم سروازم. پرواز رو دوست ندارم. پرم رو باز نکنید. من پربسته می پرم. تخته سیاه دستهایش را تا مچ داخل سطل برد و پیشانی همهی بچه های روبرویش را رنگ کرد. - فکر نمی کنی برای این روستا یه تخته سیاه کافیه؟ باید رنگها را زودتر تمام میکرد تا دستمزدش را از کارگردان بگیرد تا صاحبخانه وسایلش را از خانهی مادریاش بیرون نیاندازد. نقشه شهر پشت و رو تا زد تا ته انقلاب اندازد همه جا را چراغ قرمز کرد تا خودش یک تنه بیاغازد تا بمانیم پشت خط کشی اش هرچه خواهد کند برافرازد جای سرویسهای آزادی غلطکی سمت برج میگازد بوی چاه نکنده غلطک شهر را مستراح میسازد نشود سبز این چراغانی شهر بی سرپناه میبازد رگ تاهای نقشه را بزنید لجن اینجا عجیب میتازد 16+ اینکه نمی توانی بنویسی بد است. اینکه هوا اینقدر گرم است که جرات نداری حتی نفس بکشی مبادا که عرقت بوی سگ مرده بدهد بد است. اینکه نمی توانی فحش بدهی به خودت به شناسامه ات و حتی به خدایت بد است. اینکه نمی توانی پنجره را باز کنی و اگر هم باز کنی تا میآیی نفسی بکشی مزه قامت دختر همسایه که موهای مشکردهاش بند تاپ صورتیاش را پوشانده، زیر دندانهای کرم خوردهات که هرچقدر هم بدهی دندانپزشک عصبش را بکشد یا بکشد، باز هم وقت خوردن عرق سگی با یخ میلرزند، بد است. درست مثل وقتی که سگها پارسکنان دنبالت میکنند. هرچقدر هم که بگویند نترسید نترسید ما همه با هم هستیم، ترس لعنتی نمیگذارد که کانال ماهوارهای طپش را آن هم زیر کولر گازی ده هزار ول کنی و بروی کشته شوی؟ تازه شانزده سالت هم که گذشته است و می توانی روی تلویزیون را پشت به خانواده کنی و هرآنچه که دختر همسایه از تو دریغ کرده ببینی. و بعد داد بزنی که آزادی!! منتظر ساعت 9 می شوی تا پنجره را باز کنی و کمی صدا به گوشت بخورد صدای آزادی. ندیدی اش. مثل تمام ما کور هستی! فقط بلدی مانند کودکی که جایش را خیس کرده و مادرش بدون توجه به ونگ ونگش پشت تلفن درباره کرم دور چشم جدیدی حرف می زند که اگر آن را بزند ماشین های بیشتری جلوی پایش ترمز می زنند و ان وقت حق انتخاب بیشتری دارد که سوار کدام ماشین بشود و آزادی دارد، هرشب میروی فریاد می زنی که ...! اتفاقا آنجا بیشتر میتوانی پیدایشان کنی. همانهایی که وسط آزادی راه می روند تا شب تنها نخوابند. همانهایی که برای یک شب یا یک ساعت و حتی ده دقیقه دختر یا پسر همسایه می شوند و خاله بازی میکنند. دو تا از انگشتانت را بالا می آوری ! اما چه فایده که فقط میخواهی امشب را تنها نخوابی. چون خسته شدی بس که از پشت شیشه دیدی و لمسش نکردی! آن وقت لج می کنی. با قلمت با فکرت با خودت. و دل به رخوت شهری می دهی که حتی راننده ها هم داد آزادی را میزنند اما وقتی که سوار اتوبوس آزادی- انقلاب میشوند بلیط نمی دهند و خود را زرنگ می دانند. با باد کولر ده هزار گازی خانه اجارهای نمی توانی آفتاب 45 درجهای ساعت 8 شب تهران را خنک کنی. پنجره را ببند. خبری نیست. باید بخوابی تا شاید رویای نوشتن تو را با خود ببرد. و آنجا هرچه می خواهی بنویسی و بد نباشد که به خدایت فحش بدهی که به امامت فحش بدهی که به خودت فحش بدهی تا آرام شوی و درد جسمیات! همانکه دیروز وسط انقلاب گریبانت را گرفت و باطوم وار بر فرق تیشرت سبز رنگت خراب شد و تو فریاد زدی ...! تسکین یابد. و منتظر نباشی تا آنکه همه کاره میخوانند بیاید و دست مصنوعی تفقدش را بر سرت بکشد که بوی متعفنی بگیری که عرق بزنی که نخواهی نذر آنها باشی و ادا شوی. به جای ابراهیم شان! اجازه بدهی که با تو عکس بگیرند که پس از کوری لال هم بشوی اما کر نباشی و گوشهایت به اندازه خری باشد که یاسین در آن می خوانند. تا فقط بشنوی آنچه را میگویند و از زیر گذر آزادی مسافر بار بزنی و بروی بنشینی عرقت را بکنی پشت چراغهای همیشه قرمز راهنمایی و لامپ کم مصرف بخری. پرچم چینیات را که شکسته است ببینی و احترام بگذاری به حرمت تمام باطوم های خونی که زخمی شدند بس که خوردند ناخودآگاه به دریایی سبز! و خوشحال باشی که مثبت 16 هستی. و من ا... السکوت - - کجای خنده من رنگ زعفران دارد کجای قصه تنور است؟ بوی نان دارد - که باز (های) مرا (هوی) باد میبلعد سکوت فرصت نشخوار واژگان دارد نباید از تو بگویم که باد میدزدد تمام ابر دلی را که آسمان دارد غروب! سایه ی موریانه ... عق زدنِ.... تمام ترس درختی که استخوان دارد نفس نمیکشد این سرو سبز، شام تنور صدای خش خش و… دودی در آشیان دارد و سوخت جنگل معتاد تلخ قهوه ایت همانکه خواب ندارد.... نگاهتان دارد چه سود! مرده به دنیا میآید امیدی که از دمیدن این باد، روح و جان دارد --- نفس نفس به تمنای یک هوای جدید کسی گرسنه به پایان قصه اش نرسید مجتبی نیک سرشت تیر88 ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |



