اکران جرم بر پرده شب! غزلی بدون زن به پایان می رسد. قلبهایی تیرخورده! اما همچنان قلبهایی ضد ضربه له له می زنند شب هوس باز را!
آسمان به نظاره ایستاده است چشمک های خیابان ولی عصر را. کوچه های تنگی که دیوارهایش پناه نا امنی نگاه پلیس هستند.
پاریس دیوار ندارد. از وسط اتاق خواب اتوبان می گذرد! پاریس شهر عشق است. پرده ها که شکست دیوارها نفسهای مرد را بر تنی بی پناه اکران می کنند.
ابر تمام سفیدی های آسمان را می پوشاند. بغض می ترکد و 9 ماه بعد داخل اتوبان همت غلغله می شود. حتی اگر روزها را زوج کنیم باز هم اتوبان غلغله است.
از روی برج ایفل به دامان دخترک پرده فروش سر می خورد. نان پیدا نمی شود چه رسد به پرده!
پرده های سینما اعتصاب کرده اند مرد را! ویکتور هوگو باز هم نمی گوید که چه کسی را دوست داشته است. اتوبان غلغله است. ویکتور پای برج ایفل نشسته است و نمودار عاشقی را رسم می کند. اتوبان همت را نبندند همه قفل می کنند. دستمالهای کاغذی هم راهپیمایی می کنند.
ابرها آبستن شده اند. پاریسی دیگر زاده شده! خیابان سپاه بن بست شهید ویکتور هوگو!
دختر، پرده سینما را به دوش می کشد و پسر فیلم را دوباره اکران می کند.
پرده ها می شکنند.
مجتبی نیک سرشت
به یاد اونایی که آخرین خورشیدی که دیدن خورشید ۱۸ تیر بود
آش پشت پا 4/10/86
با صدای سوت از خواب پرید. حالش داشت به هم می خورد. آش دیشب هنوز روی دلش مانده بود. دماغش را بالا کشید. زمین دور چشمهایش در حال چرخیدن بود. نمی دانم چرا به دور او می چرخید. اشتباهی فکر کرد خورشید است. گر گرفت. مغزش در حال ریزش بود. صدای خرد شدن آجرها را همه می شنیدند. اما کسی نمی توانست کاری کند یا نمی خواست! باید از خواب بیدار می شد. صدای سوت هشدار بود. اگر توجهی نمی کرد جوری متوجهش می کردند که دیگر چیزی روی دلش نمانده بود چه رسد به آش دیشب. تمام دوستانش درون دل او جمع شده بودند و داشتند آش می پختند. بوی مطبوع سیر داغ تمام کوچه را پر کرده بود. زنهای همسایه رخت چرکها را یکجا جمع کرده بودند. هیچ کس خانه ی خودش نبود. مادرش هی فوت می کرد و آش را هم می زد.
«ان شاء ا.. جاش خالی نباشه. به سلامتی برمی گرده. شما هم اینقدر غصه نخور. بیگاری که نرفته تا چشم به هم بذاری برگشته باید به فکر این باشی که براش زن بگیری»
دیگر نمی توانست تحمل کند. خورشید تازه طلوع کرده بود و یخ های روی شیشه های آسایشگاه را قلقلک می داد. از جایش بلند شد. پتو را دور خودش پیچید. تختش را مرتب کرد و با لباسش که یک ماه می شد از تنش بیرون نیامده است، به دستشویی رفت.به صورتش آبی زد. تمام بدنش می لرزید. درون آینه نگاهی انداخت و دگمه هایش را بست. گودی چشمانش دیگر گودالی شده بود پر از گل و لای . دستهای خیس خود را روی سرش گذاشت تا جلوی چرخش را بگیرد. سر تازه کچل شده اش درون دستانش سر می خورد. چند بار خواست تا عق بزند و همه چیز را بالا بیاورد اما بعد پشیمان شده بود. آخر دیگر حوصله تمیز کردن دستشویی را نداشت.
دیگر آش آماده شده بود. کاسه اش را دستش گرفت و داخل صف ایستاد. صدای سوت هر چند ثانیه یکبار تکرار می شد. فرمانده از کارش راضی بود. تمام ملحفه ها تمیز شده بودند. همسایه ها همه رخت چرکها را درون دلش ریختند و شروع به شستن کردند. کسی از او تشکر نمی کرد. قانون بود. همین که به او هم آش می دادند برایش بس بود. یک روز دیگر شروع شده بود و هنوز هم زمین داشت می چرخید. اما فرمانده گوشش بدهکار نبود. قانون بود. آجرها که شکست فرمانده قبول نکرد. می گفت اینجا شما را مرد می کند. حالا معنی درد زانوی پدرش را می فهمید. دیگر اشکهایش هم خشک شده بود درست مثل پدرش. یعمی داشت مرد می شد؟ باید آب گوشت و سیب زمینی را ظرف چند ثانیه می خورد. روزهای اول فقط گلویش می سوخت آخر داغ بود. حالا دیگر سیر سیر داغ می شد. آنقدر سیرداغ داخل آشش می ریخت تا فکر کند سیر می شود. یاد گرفته بود وقتی زیرپیراهنی اش گم شد، باید زیرپیراهنی یکی دیگر را گم کند. فرمانده می گفت اینجا شما خود را پیدا می کنید و او دیگر داشت مرد می شد. تنها 3 ماه مانده بود. سه ماهی که هیچ وقت تمام نشد. خورشید باید غروب می کرد. دوست داشت خورشید هربار زودتر غروب کند و گاهی هم طلوع نکند.
--------------------
آگهی-----------------
به علت نامناسب بودن اوضاع پخش کتاب در کشور تصمیم گرفتیم کتاب چهار راه خود را از طریق اینترنت در اختیار استانهای دیگر کشور نیز قرار دهیم. قیمت کتاب 1300 تومان می باشد و در صورت تمایل این مبلغ را به شماره حساب 0300968994002 (شماره کارت: ۹۳۲۴- ۰۲۰۳- ۷۰۲۰ -۶۰۳۷ بانک کشاورزی به نام مجتبی نیک سرشت واریز نموده و در قسمت پیام های خصوصی آدرس و شماره ای از خود را برای پست کتاب درج نمایید. امیدواریم و مطمئن هستیم از خواندن این کتاب که شامل 1-24 داستان کوتاه از چهار نویسنده جوان می باشد لذت ببرید. منتظر نقدهای شما هستیم.
حامد امامی – ثریا قاسمی – امین کریمی – مجتبی نیک سرشت
آگهی-----------------
به علت نامناسب بودن اوضاع پخش کتاب در کشور تصمیم گرفتیم کتاب چهار راه خود را از طریق اینترنت در اختیار استانهای دیگر کشور نیز قرار دهیم. قیمت کتاب 1300 تومان می باشد و در صورت تمایل این مبلغ را به شماره حساب 0300968994002 (شماره کارت: ۹۳۲۴- ۰۲۰۳- ۷۰۲۰ -۶۰۳۷ بانک کشاورزی به نام مجتبی نیک سرشت واریز نموده و در قسمت پیام های خصوصی آدرس و شماره ای از خود را برای پست کتاب درج نمایید. امیدواریم و مطمئن هستیم از خواندن این کتاب که شامل 1-24 داستان کوتاه از چهار نویسنده جوان می باشد لذت ببرید. منتظر نقدهای شما هستیم.
حامد امامی – ثریا قاسمی – امین کریمی – مجتبی نیک سرشت
وقتي قانون 4=2*2 بر قرار باشد دل نغوذبالله خ.......ودت را هم به دست مي آوري.
حساب كه حساب باشد حسابت را بايد هميشه پر نگاه داري!
تازه بهتر است موجودي وجودت را كه به نظر من ارزشي ندارد توي چند بانك خصوصي كه خصوصيت تو را هر چه باشد بپذيرد بگذاري!
يادت باشد حساب كوتاه مدت باشد تا هر وقت خواستي حسابت را ببندي و حسابشان را برسي.
وقتي حساب حساب باشد من كه هيچ كاكا هم برادر نيست!
من از تبار سکوتم تو هیچ می دانی؟
شکسته می شوم از دست غم به آسانی
تمام زندگی ام را به تخت می بندم
که ترکتان بکنم ذره ذره از جانی...
که پای بودنتان جان به لب شدن هر روز
و عق زدن وسط خاطرات پنهانی
که تلخ طی شد و دایم غروب با من بود
صدای کشمکش ابرهای بارانی
شکسته بودن و ماندن تحملش سخت است
چقدر خسته ام از چشم های گریانی...
که بی تو صرف نشستن به سوگ خواهد شد
نه اینکه صرف نشستن به جشن و مهمانی
من از تبار سکوتم سکوت می میرد
در این قبیله تو تنها کسی که می خوانی
مجتبی نیک سرشت
آگهی-----------------
به علت نامناسب بودن اوضاع پخش کتاب در کشور تصمیم گرفتیم کتاب چهار راه خود را از طریق اینترنت در اختیار استانهای دیگر کشور نیز قرار دهیم. قیمت کتاب 1300 تومان می باشد و در صورت تمایل این مبلغ را به شماره حساب 0300968994002 (شماره کارت: ۹۳۲۴- ۰۲۰۳- ۷۰۲۰ -۶۰۳۷ بانک کشاورزی به نام مجتبی نیک سرشت واریز نموده و در قسمت پیام های خصوصی آدرس و شماره ای از خود را برای پست کتاب درج نمایید. امیدواریم و مطمئن هستیم از خواندن این کتاب که شامل 1-24 داستان کوتاه از چهار نویسنده جوان می باشد لذت ببرید. منتظر نقدهای شما هستیم.
حامد امامی – ثریا قاسمی – امین کریمی – مجتبی نیک سرشت
اگر تلفن را جواب نمی داد منفجر می شدم. گوشی تلفن را برداشتم . انگشتهایم به سختی داخل سوراخ شماره گیر می رفت. امیدوار بودم خانه باشد. امروز بعد از ظهر برنامه ای نداشت. این را وقتی داشتیم خداحافظی می کردیم گفت. در حالیکه کیف کوله اش را پشتش می انداخت و مقنعه ی سیاهش را مرتب می کرد، دست راستش را بالا آورد و تکان داد. رنگ و روی کوله رفته بود و یکی دو جایش زدگی داشت. مطمئن بودم سر ماه که حقوق را بگیرد عوضش می کند. همیشه دوست داشت نو باشد. اما همیشه هم چیزی مانعش می شد و این دفعه نوبت کوله بود.
انگشتم داخل عدد صفر گیر کرده بود. دستم را محکم به عقب کشیدم تا انگشتم را آزاد کنم اما فشارم خیلی زیاد بود و باعث شد تلفن به زمین پرتاب شود. آنقدر قرص را در لیوان آب هم زده بودم که یادم رفته بود لیوان آب را ریخته بودم تا با قرص بخورم و فشارم عادی شود. این اتفاق درست وقتی تلفن بوق پنجمش را زد پیش آمد. چمباتمه زدم تا لاشه ی تلفن را جمع کنم اما درد زانوهایم اجازه نداد. با هر زحمتی بود گوشی را سر هم سوار کردم و دوباره شماره اش را گرفتم. چشمم به پنجره اتاق خورد . پنجره ای که لای آن بازمانده بود و آسمان ابری آن روز یواشکی گرمای اتاق را می دزدید. گوشی را سرجایش گذاشتم و با چند قدم کوتاه خود را به لب پنجره رساندم. لبه های خارجی رنگ و رو رفته ی پنجره خبر از هوای بیرون می داد. هیچ وقت اجازه نمی داد لبش ترک بخورد. اما آنقدر هم ولخرج نبود که برای هر قسمتی از صورتش کرمی خاص استفاده کند. پنجره را که بستم به پیاده روی شلوغ خیابان نگاهی انداختم تا شاید او را ببینم. زوج های جوانی که دست در دست هم طول پیاده رو را در آن هوای ابری اواخر پاییز طی می کردند حسی آشنا را درون رگهایم به جریان می انداخت. خیلی از آنها حتی می خواستند در سردی هوا هم شریک باشند. دختری تنها، گوشه ی پیاده رو ایستاده و به این طرف و آن طرف سر می چرخاند و ساعتش را نگاه می کرد. صدای زنگ تلفن باعث شد تا با یک گام خود را به گوشی برسانم. اما او نبود. درد زانویم با این حرکت سریع بیشتر شد و مجبور شدم روی صندلی بنشینم. اما دلم طاقت نیاورد بارانی ام را پوشیدم . دلشوره ای عجیب وجودم را فرا می گرفت و هر لحظه ضربان قلبم بیشتر از پیش می شد. در را که بستم یادم افتاد لیوان آب را نخورده ام. با اینکه درد زانویم هر لحظه بیشتر می شد پله های ساختمان را دو تا یکی پایین آمدم. خیابان شلوغ بود. صدای بوق نا به هنجار ماشینها و همهمه ی پیاده رو برای لحظه ای مرا سرجایم میخکوب کرد. چشمم را بستم و خود را به داخل پیاده رو خیابان انداختم که به شدت به آدمی خوردم. اصلا دردم نیامد حتی زمین هم نخوردم. چشمانم را که باز کردم دیدم خودش است. با همان کیف کوله و مقنعه ی سیاهش! دیگر صدای بوق ماشین ها را نمی شنیدم. هوا آنچنان گرم شده بود که دانه های عرق از گوشه های ابروهای مشکی اش سرازیر شده بودند. قبل از اینکه سلام کنم با دست چپش آرام صورتش را چنگ زد و با گزیدن لبش از من خواست تا او را ببخشم. او نمی دانست من حاضرم تمام زندگی ام را به او ببخشم. نگاهش کردم. لبهایش ترک خورده بود و چشمانش قرمز شده بود. نتوانستم تشخیص دهم به علت سردی هواست یا اینکه گریه کرده است. حتی به عرقهایش هم شک کردم که نکند اشک بوده باشند. دستش یک کادو بود. به طرف پارک روبروی دفتر راه افتادیم. چشم از کادو بر نمی داشتم و حتی یادم رفته بود او در کنارم است. کنجکاوی اینکه چه چیزی داخل آن است حتی هنگام عبور از خیابان هم مرا رها نمی کرد و حتی نزدیک بود با ماشینی تصادف کنم که اگر او لباس مرا نکشیده بود دیگر زانویی برایم باقی نمی ماند تا هر از چند گاهی تیر بکشد و درد کند. روی نیمکت رنگ و رو رفته ی همیشگی مان نشستیم . درختهای پارک کمتر حواسشان به ما بود و بیشتر به فکر خواب بودند. آنها هم از سرما و آلودگی خسته شده بودند. از محل بازی پارک هم تنها یک سرسره و تاب باقیمانده بود. آن تاب دیگر را دو هفته پیش که رویش نشسته بود و تابش می دادم شکست. وقتی زمین خورد قلبم از جا کنده شد و روی زمین افتاد. از همان روز درد زانویش شروع شد. تا دو روز پیش هم خودم را مقصر می دانستم اما او فقط می خندید. همیشه می خندید حتی وقتی دستش را بریدم. کادو را کنار من گذاشت و دستش را روی زانویش گذاشت و آن را مالش داد. آنقدر هیجان زده شده بودم که وسط پارک بلند داد زدم و از او تشکر کردم. مردمی که تا به حال سرشان توی لاک خودشان بود و به دور و بر ، صدای ماشینها و آلودگی هوا اهمیتی نمی دادند همه به من نگاه کردند و با چشم غره ای که به من رفتند به من فهماندند که ساکت شوم و خلوتشان را به هم نزنم. بسته را باز کردم. کیف کوله سیاه خودش بود. با لبخندی از من خواست تا کیف را باز کنم. از تعجب دهانم باز مانده بود و غیر از هوا ، کلمات نمی توانستند از آن خارج شوند. مردمی که از من خواسته بودند ساکت شوم، در حالی که خود را می خاراندند به من نگاه می کردند و پچ پچ می کردند. شاید برایشان عجیب بود که کیفی به آن کهنگی را کسی کادو پیچ کند و در دلشان به من می خندیدند. اما برای من عجیب این بود که خودش چه می کند؟ قبل از اینکه از او این را بپرسم لبخندی زد و گفت که دیگر نیازی به آن ندارد چون دیگر نمی خواهد دفتر بیاید. سرمای هوا به تمام سلولهای بدنم نفوذ کرد. صدای بوق ماشینها داشت مرا کر می کرد. دستهایم را روی گوشهایم گذاشتم و سرم را محکم نگاه داشتم تا نچرخد. دیگر باید قرص هایم را می خوردم. داشت دیر می شد. خودش دست داخل کیف برد و چاقویی بیرون آورد. چاقوی جیبی ام بود که به او هدیه داده بودم. می گفت که باید از هم خداحافظی کنیم و دیگر نمی توانیم همدیگر را ببینیم. آسمان ابری قصد باریدن نداشت. این حرف را دکتر هم به من زده بود وقتی داشت آن قرص ها را برایم تجویز می کرد. اخبار هواشناسی این دفعه هم درست گفته بود. معلوم بود خودش هم ناراحت است. چون دیگر لبخندی توی صورت سفیدش دیده نمی شد. چاقو را در دستانش گرفته بود و با آن بازی می کرد. با عصبانیت چاقو را از دستش کشیدم و دلیل این کارش را پرسیدم. چاقو کف دستش را برید و خون از آن جاری شد. دوباره خندید. همیشه می خندید حتی وقتی به هم خوردیم. اصلا احساس درد در چهره اش دیده نمی شد. تمام پهنای صورتش فاقد هرگونه چین و چروکی شده بود. مقنعه ی سیاه هم توی کیف بود. وقتی کیف را بیشتر گشتم قرصهایم را هم یافتم. بطری آبی را که همیشه توی کیفش می گذاشت برداشتم و قرصها را خوردم. اشک توی چشمانم جمع شده بود. مطمئن نبودم که اشکها از سرما است یا از اتفاقی که در حال رخ دادن بود. از ترس اینکه اشکهایم را ببیند سرم را بالا نیاوردم. با دست خونی اش همچنان زانویش را می مالید. سر و صدای ماشینها را دیگر می توانستم تحمل کنم. دیگر باعث گیجی ام نمی شد. از روی نیمکت بلند شد و به سمت دفتر راه افتادم. قطره های خـون روی خـطوط عـــابر پیاده چکه می کرد و در میان نم نم باران روی زمین پخش می شد. دیگر کسی به من نگاه نمی کرد. خبری هم از آن دختر منتظر نبود. از پنجره دفتر که پارک را نگاه کردم نیمکت رنگ و رو رفته ام را خالی دید که چند برگ زرد روی آن جاخوش کرده بودند و باران خون ها را از روی آن می شست. کوله و چاقو را روی میز انداختم و پشت صندلی ولو شدم. دستمال کاغذی را برداشتم تا جلوی خونریزی را بگیرم که تلفن زنگ زد. باید قرصهایم را می خوردم!
آگهی -----------------
به علت نامناسب بودن اوضاع پخش کتاب در کشور تصمیم گرفتیم کتاب چهار راه خود را از طریق اینترنت در اختیار استانهای دیگر کشور نیز قرار دهیم. قیمت کتاب 1300 تومان می باشد و در صورت تمایل این مبلغ را به شماره حساب 0300968994002 بانک کشاورزی به نام مجتبی نیک سرشت واریز نموده و در قسمت پیام های خصوصی آدرس و شماره ای از خود را برای پست کتاب درج نمایید. امیدواریم و مطمئن هستیم از خواندن این کتاب که شامل 1-24 داستان کوتاه از چهار نویسنده جوان می باشد لذت ببرید. منتظر نقدهای شما هستیم.
حامد امامی – ثریا قاسمی – امین کریمی – مجتبی نیک سرشت
---------------------------------------------------------

آگهی-----------------
به علت نامناسب بودن اوضاع پخش کتاب در کشور تصمیم گرفتیم کتاب چهار راه خود را از طریق اینترنت در اختیار استانهای دیگر کشور نیز قرار دهیم. قیمت کتاب 1300 تومان می باشد و در صورت تمایل این مبلغ را به شماره حساب 0300968994002 بانک کشاورزی به نام مجتبی نیک سرشت واریز نموده و در قسمت پیام های خصوصی آدرس و شماره ای از خود را برای پست کتاب درج نمایید. امیدواریم و مطمئن هستیم از خواندن این کتاب که شامل 1-24 داستان کوتاه از چهار نویسنده جوان می باشد لذت ببرید. منتظر نقدهای شما هستیم.
حامد امامی – ثریا قاسمی – امین کریمی – مجتبی نیک سرشت
-------------------------------------------------------------------------------------------
و یک داستان قدیمی
----------
روي تخت ولو مي شوي. لباسهايت تازه خشك شده اند و مي تواني آنها را بپوشي. كاري كه همه انجام مي دهند. اما اصلا گوشت بدهكار نيست. از همه طلبكار هستي. شايد خاطراتت را مرور مي كني يا فكر فرار هستي. از اول هم مثل همه فكر نمي كردي.فرق داشتي! فردا دقيقاً 18 ساله مي شوي و به سن قانوني مي رسي.
« مامان! يك سوال بپرسم؟»
«بپرس عزيزم»
«بابا كجاست؟»
قطار سريع السير بد و بيراههاي مامان به بابا از راه مي رسد و گرد و خاكش همه جايت را مي سوزاند. آن هم وقتي كه همبندي هايت پتو به دور خود پيچيده اند و به آواز غمگين تازه واردي گوش مي دهند. از چشمهاي همه آب مي آيد حتي مامان. اما تو...
« چند دفعه بايد بگويم! آخر چرا اذيتم مي كني؟ تو كه مي داني آن نامرد ما را ول كرد و رد الواطي اش رفت.. چرا آتيشم مي زني؟ خدا ازش نگذرد كه مرا بدبخت كرد. حالا بخواب و صدايت هم در نيايد.»
زير پتو مي روي. نزديك بود زير قطار له شوي ولي شانس آوردي كه فقط بادش به پرت گرفت. حيا نمي كني؟ درست است كه وقتي پدرهاي دوستانت را مي بيني مي خواهي همه شان را خفه كني ولي خوب زندگي همين است.
دلت براي خودت مي سوزد چه رسد به مامانت. بيچاره از صبح تا سب كار مي كند تا خرج تو را بدهد. مامانت چند جا كار مي كند. بچه تر كه بودي نمي فهميدي چكار مي كند. رد بازيگوشي هاي خودت بودي. بزرگتر كه شدي فهميدي يكي از كارهايش منشي گري شركتي است. بعضي وقتها هم كه كارش زياد بود رئيسش به خانه مي آمد و تا صبح به كارها مي رسيدند. در عوض فردا مامان خانه مي ماند. تقصيري نداري نمي فهميدي. بيچاره مامان.
آخرش هم فهميدي چرا پدر شما را ول كرد و رفت. مامان از خانه بيرون انداخته بودش آن هم با حكم دادگاه! بچه بودي و نمي دانستي كه زندگي خرج دارد.بزرگتر كه شدي فهميدي مامانت چند تا رئيس دارد. خودش اينطور گفته بود. هيچ وقت در جلسه ي اوليا و مربيان شركت نمي كرد. مي گفت كه كار دارد و نمي تواند بيايد. صاحب خانه ي خانه ي 40 متري تان خيلي كمكتان مي كرد. فكر مي كردي كه آدم با خدا و مهرباني است. اگر يادم مانده باشد خانه تان يك اتاق خواب داشت و يك هال. بچه كه بودي زود مي خوابيدي ولي بزرگتر كه شدي ديگر خوابت نمي برد. مامان هم هي غر م زد كه زودتر بخوابي.
بچه كه بودي نگاههاي مردم را دوست داشتي. دائم به هم نشانت مي دادند و آرام با هم حرف مي زدند. بزرگتر كه شدي فهميدي آنها چه مي گويند. از همه بدت آمده بود. پدرت مسئول اين همه بدبختي بود؟ سوم راهنمايي بودي كه فهميدي . همه چيز را فهميدي و تصميم گرفتي كاري بكني.
امتحانهاي آخر سال نزديك بود. معلم ها درسهايشان را تمام كرده بود و بيكار شده بوديد. معلم علوم آن روز نيامده بود و زود تعطيل شديد. مامان هيچ وقت كليد را به تو نمي داد. هميشه خانه صاحب خانه مي گذاشت. هر چه زنگ زدي كسي در را باز نكرد. خيس عرق بودي نه به خاطر بازي با دوستانت بلكه به خاطر هوا.
برخلاف دفعات قبل اين دفعه پايت اصلا درد نگرفت. صدايي از داخل خانه شنيدي و ترسيدي كه دزد باشد. از گوشه پنجر داخل اتاق را ديدي. كاش نمي ديدي. اگر آن روز معلم علوم آمده بود تو الان زندگي ات را مي كردي و از رسيدن به سن قانوني خوشحال مي شدي. اما حالا بايد منتظر باشي تا دادگاه درباره ي تو حكم صادر كند.
تخت زندان درست مثل تخت خودت است. سرد و كسل كننده و بدون خواب!!!