دیگه تمومه
و خدایی که در این نزدیکی ... مرا دوست دارد
- کجای خنده من رنگ زعفران دارد کجای قصه تنور است؟ بوی نان دارد- که باز های مرا هوی باد میبلعد سکوت فرصت نشخوار بیکران دارد نباید از تو بگویم که باد میدزدد- - تمام ابر دلی را که آسمان دارد غروب سایه ی موریانه ها تهوع شب بدا به حال درختی که استخوان دارد نفس نمیکشد این سرو سبز، شام تنور صدای آهن و… دودی در آشیان دارد {{{که بوی آهن و دود از تنش نشان دارد}}} عجیب عاشق و معتاد تلخ قهوه ای است همانکه خواب ندارد.... نگاهتان دارد چه سود! مرده به دنیا میآید امیدی- - که از دمیدن بذر تو روح و جان دارد تمام ثانیه ها تشنه ی سلام تواند زنی که نان بپزد بوی ارغوان دارد --- نفس نفس به تمنای یک هوای جدید کسی که بی تو به پایان قصه اش نرسید تیر88 برای ایرانی بودنم متاسف تر کاش روز را شب نمی گفتند خیلی زود شکست خوردیم.باد روز سوم همه رو گرفته بود.به کربلا قانع نبودیم ،می خواستیم قدس را آزاد کنیم.ولی فقط پوکه داشتیم،حتی نتوانستیم سیم خاردارها را ببریم و وارد میدان مین شویم.ولی باید قدس را آزاد میکردیم.تصمیم گرفتیم برگردیم و به جای یکبار هرسال قدس را آزاد کنیم.اگر می ماندیم همه مان باید جام زهر را می خوردیم.خداراشکر که شکست خوردیم. ----------------------- آهای مرده ها با شما هستم لطف کنید از گور برخیزید و شما کاری کنید. به خدا خسته ایم از این همه دروغ این همه جهل و این همه .............. اینجا همه پیش از شما مرده اند لطف کنید شاید شما حرف تازه ای بزنید. برخیزید و مارا که خوابیم بیدار کنید. از زنده ها که کاری برنمی آید شما برخیزید!!! برخیز به خاطر خدا طوفان کن ما را به نگاه نافذت مهمان کن درهم شکن این فاصله ها را با عشق یک لحظه تحمل فراق آسان کن سخت است در انتظار باران بودن با تابش خود جهانمان حیران کن هرچند که ابرهای غم می تازند هر بغض نهفته را غزل باران کن یک بوسه بهار قسمت ما گردان این کهنه کویر را تو آبادان کن شیرین صفت از تیشه زدن دست بکش لیلا صفت این قافله سرگردان کن محتاج تحول است تقویم وصال سرمای وجود را تو تابستان کن گویند که بعد رنج گنجی باشد فردوس برین نصیب دلهامان کن برخیز به خاطر خدا لطفی کن جغرافی مجروح مرا درمان کن 12/1/88 وقتی نگاه بسته به در را ندید و رفت قلبم دوباره از همه عالم برید و رفت بی ادعا شکسته و غمگین چو برگ زرد- افتاد! تا نسیم نگاهش وزید و رفت او رفت و دل به چله نشینی بسنده کرد آری بساط مرثیه در خانه چید و رفت مانند کودکی که فراموش می کند دنبال یک عروسک تازه دوید و رفت اویی که بغض ثانیه ها را شکسته بود حتی صدای شرشرجان را شنید و رفت ماندیم گوشه ای به تمنای دیدنش همراه مرگ، آخر این خط پرید و رفت 10/1/88 ما که هنگام تحویل سال سفره هفت سینمون پر پر بود سرباز- سرجوخه- سروان-سرگرد- سرهنگ- سرتیپ- سرلشگر- سرکاری- سرما- سگ شدن- یه تک بیت تا بعد می خواهم از آغوش تو قایق بسازم با قایقم بر سیل سختیها بتازم چون در حال قایق سازی هستم بقیه ش رو نگفتم تا کاملش کنم اونوقت سرد است اقلیم زمستانهای بی تو با حس و حال تلخ شعری مانده در یاد آن روزها خورشید هم از درد می سوخت در سوگ سرد خاطرات کوه و فرهاد آن روزها دیوار بودی تا در آن موج سدی شوی بر هجمه ی دنیای جلاد آوار می شد بر تن بی جان نیزار خاکستر و خونابه و یک مشت فریاد پر می شد از عطر تو سنگرهای جبهه وقتی که نارنجک صدایی تلخ می داد هرشب خدا را می شد از آوار مین دید از کربلای پنج تا والفجر و مرصاد حالا پلاکت مانده تنها یادگاری... از بید مجنونی که می رقصید در باد این روزها بدجور تاریک است خانه سرد است اقلیم زمستانهای بی تو
| Design By : Night Skin |

